روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1778 : برای این که خودمان باشیم باید خود را تکمیل کنیم...

قابل تصور نیست که چقدر فلسفه رو دوست دارم. این که هیچی نمیدونم و انگار هنگام مواجه شدن باهاش با یه دنیای جدید سروکار دارم برام لذت بخش و هیجان انگیزه. فکر کردن.  استدلال کردن. فهمیدن کشف کردن. امروز یادم افتاد اولین بار هنرستان بودم یه معلم داشتیم راجع به خدا حرف میزن میگفت خدا واجب الوجود پس اگه واجب الوجود چیو چیو چی. الان فقط واجب الوجودش یادم مونده اما من چنان درگیره این کلامو فکر شده بودم که نگو این دلیل اوردن که چرا خدا وجود داره چرا نداره ولی نمیدونستم اسمش فلسفه است شایدم نباشه الان دارم فکر میکنم اون چیزی که میگفت یجورایی به ففلسفه ربط داره. دلم میخواد تمام روز در مورد چیزایی بخونم که نمیدونم. حتی به مغزم خطور نمیکنه در حالت عادی. دلم میخواد کشف کنم این دنیارو. نمیدونم چجوری بگم اما فلسفه نه از هنرستان که از سال دوم دانشگاه برام شروع شد با استادم در حالی که نمیدونستم چیه کم کم کم آموزشم جوری شد که منو به این سمت میبرد. درهارو استادم بروم باز میکرد. تلنگر کم کم کم فهمیدم این اسمش فلسفه است و من الان میفهمم چقدر عاشقشم. میدونم یه راه طولانی در پیش دارم. اما نمیترسم. از پسش بر میام. میدونم. چون از این راه خوشم میاد. و میدونم خیلی طولانی خیلی سخته اما من فکر میکنم دوست دارم از این مسیر عبور کنم. احساس میکنم استادم از همون اول فهمید. همون ترم بود تاریخ فلسفه و لذات فلسفه رو بهم معرفی کرد. نمیدونم چجوری اما روح آدمو میدید. انگار چیزیو میدید که خودت برات ناشناخته بود. قسمتی از وجودت که با کشف شدنش همه دنیات تغییر میکنه و کرد. برای من جواب داد. من چقدر خوشبختم و چقدر ممنون بودن برای این مسئله در مقابلش کمه. دارم تاریخ فلسفه رو میخونم یه جاهایی سخته اما میگم این بار اول به مرور برام باز تر میشه مسائل و راحت تر. مرسی استاد. به خاطر همه چیز. به خصوص این که یه استاد واقعی بودین. خودمو بهم نشون دادین. خود پنهان که هرگز درکش نکرده بودم. و این تمام آینده ی منو میسازه. من دلم میخواد بهتون نشون بدم لیاقتشو داشتم. دلم میخواد اینجوری ممنون بودنمو نشون بدم. این که مدیونتونم. یعنی میشه اون روز برسه که با دیدنم کیف کنین و خستگیتون در بره؟ دلم میخواد اینجوری خوشحالتون کنم یعنی میشه برسه اون روز ببینمتون؟ من هنوز فراموش نکردم. این هم مایه خوشحالیم و هم اشکمو در میاره که چقدر کار دارم یعنی میتونم؟ یک سال فقط گذشته. کاش از پسش بر بیام. 

  • مائده