روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1769 : هنوزم امید... چه سرخوشانه

میدونی داشتم فکر میکردم من کجای کارم. به این فکر کردم یه عمر راه د پیش دارم تا کاری کنم. این همه بلند پروازی دارم تهش هیچی. دستم که خالی فقط کار میکنم بی این که کسی ببینه توی عکاسی. همه چیو صفرو صد میخوام. نمیخوام متوسط باشم. میدونم قطعا این یه ایراده ولی چیکار کنم دوست ندارم هرچند همیشه یه ذره ناقص میمونه تهش اما من خودم به اندازه کافی ناقص نیستم؟ که حالا عکسامم باشه؟ چه خوش خیالم. نمیدونم چرا از این دنیای تماشا دهنه و تماشا کننده میترسم. حتی تو تصوراتمم نمیاد که عکسامو نشون بدم:/ چرا؟ اعصابم از دست خودم خورد میشه اما واقعا دلم میخواد فقط نه اینجوری. چجوریشو نمیدونم ولی اخه الان انگار ته تهش رزومه میشه. فقط یه عده خاص میان میبینن میرن و فراموش میکنن. نه؟ چرا اینقدر بدبینم؟ اخرشم یا میگن خوب بود یا میگن بد بود یا یسری تشویق میکنن یا یسری ردمیکنن. احساس میکنم تا ابد اینجا گیر افتادم. چقدر راه درازه. یعنی تهش چی میشه؟ من بمیرم عمرم عکاسیم همه چیزایی که دوست دارم به کجاها رسیدن؟ کسی چمیدونه.  این همه مشکلات جای خالی چجوری باید حل بشه؟ من فقط تنها چیزی که دارم یه هدف که این هدف اصلی چند شاخه میشه برای رسیدن بهش باید خیلی راه برم خیلی. خیلی تلاش میخواد. منم انگار پام شکسته. تصور کنین چجوری راه میرم. یعنی میرسم؟ نه که مقصد مهم باشه من دلبسته ام به مسیر خیالت راحت . فقط پام گاهی درد میگیره. وقتی خودمو مقایسه میکنم میبینم هیچی نیستم. هیچی. انگار این همه مسیری که طی کردم تهش محو میشه. دلم میخواد کلی گریه کنم که پام شکسته است مسیرم پر دست اندازو سرعت گیرو سنگ هست. راهم صاف نیست. وسیله ی زیادیم ندارم. اما چیکار میشه کرد. باید حرکت کرد. به قول ونگوگ یه عکس میذارم حوصله تایپ کردن ندارم.‌امیدوارم آخر خط از مسیر راضی باشم.و خب امیدوارمتلاشم نتیجه بده.



  • مائده

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی