روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1764 : بخش هایی از کتاب :


نامه های ونگوگ ، رضا فروزی


+ من آدمی تند خو و آتشی هستم ، از این جهت گاهی کارهایی میکنم که بعدا از کرده ام پشیمان میگردم . گاهی با تندی حرف میزنم ، و یا کاری را بعجله و شتاب انجام میدهم ، گمان میکنم برای دیگران نیز اغلب اینطور پیش بیاید. خب چه میتوان کرد ... ایا در این مورد باید خود را شخص زیان بخش و وازده ای بدانم؟ البته نه 


+ من به خواندن کتاب ، عشق و علاقه ی بسیار دارم و کتاب را مانند نان از لوازم ضروری زندگی میدانم، آن زمان که در محیط دیگر یعنی محیط تابلوهای نقاشی و آثار هنری بودم، چنان شوق و ذوقی داشتم که از خود بی خود میشدم. اکنون اثهم که خارج از این محیط زندگی میکنم از شور و عشقم ذره ای کاسته نشده و برای جهان هنر دلتنگی میکنم.


+ اکنون به جای این که از دوری زادگاهم بنالم و تسلیم یاس و ناامیدی شوم تصمیم گرفتم تا آنجا که توانایی دارم به فعالیت بپردازم و دیوانه وار کار کنم. و کارهای پر سر وصدا را که با امید و کاوش و پیشرفت قرین باشد بر ناامیدی و خاموشی ترجیح میدهم.


+ تنهایی و تهی دستی نیز عالمی دارد . همین دنیای غم و تنهایی است که شخص را در اعماق اندیشه و دانش غرق میکند و انگیزه ی افکار و احساسات میگردد.


+ راهی را که اکنون در آن قدم گذاشته ام باید همینگونه ادامه دهم وگرنه امکان تحصیل و مطالعه و جستجو برایم وجود نخواهد داشت و یقین است که نابود خواهم شد.


+ اتفاقا در خلال این فقر و بدبختی شدید احساس میکردم که نیروی از دست رفته ام را دوباره باز میابم . به خود میگفتم : به هر طریقی شده دوباره اوج میگیرم و مداد را که در اثر یاس و ناامیدی زمین گذاشتم بدست گرفته و به طراحی مشغول می شوم.


+ اما در قلب فضائی باقی میماند که با هیچ چیز پر نمیشود.


+ ما باید با از خودگذشتگی و جانکاهی کار کنیم. 


+ میل دارم بتدریج استعدادی پیدا کنم که بتوانم به آسانی با صرف وقت کمتر کتاب بیشتری بخوانم و از خواندن کتاب تصور و احساس قوی بگیرم. خواندن کتاب نیز درست مانند نگاه به تابلوهای نقاشی است: شخص باید طوری وارد باشد که بدون تردید و انحراف و با اطمینان خاطر آنچه را که حقیقت عالی و زیبا است دریابد. 


+ من نباید جوانی و نیروی خود را فدای هوس پیران و عقاید باطل و کهنه ی آنان کنم. 


+ من کتاب را برای کسب معلومات و رشد فکری خود میخوانم و به تمام سر و صدا و جار و جنجال مربوط بع خیر و شر و ادب و بی ادبی اساسا وقعی نمیگذارم زیرا قادر نیستم معنی این کلمات را بفهمم.


+ وقتی با پدرم درباره ی موضوعی بحث میکنم، سخنانم برایش مفهومی ندارد ، بیانات او هم درباره ی آفرینش و اجتماع و اخلاق و نیکوکاری در نظرم بی منطق مینماید. من هم کتاب مقدس را مانند کتابهای میشله ، بالزاک و الیوت میخوانم ولی از کتاب مقدس چیزهایی  غیر از آنچه پدرم میفهمد درک میکنم. من نمیتوانم نتیجه ای را که آنان طبق دستور اکادمی از کتاب مقدس میگیرند بدست آورم. 


+ نباید پیرو احساسات قضا و قدر باشم و زندگی را بدون یار و همدم و همراز بگذرانم زندگی در تنهایی زندگی بی روحی است که کمترین ارزشی ندارد. ( با این حرفش زیاد موافق نیستم اما بعضی وقتا عجیب احساس تنهایی میکنم حتی اگه ادمهایی باشن. ادم دوست داره کسی درکش کنه باهاش حرف بزنه و یه رابطه دو طرفه باشه کسی مثل خودت با دغدغه های مشترک... نه که هیچوقت نباشه ولی فقط بعضی وقتا)


+ من خود را قربانی نمیکنم. راست است که دوستش دارم اما در مقابل بی وفایی و جفایش جسم و جان را از دست نمیدهم. من آتش عشق را به جان میخرم ولی هیچگاه پایبند عشق صوفیانه نمیشوم. این است آنچه که میتوانم راجع به گذشته بگویم.