روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1763 : سفر

امروز بزور از خواب بیدار شدم فکر کنم نزدیک ظهر بود اولشم حالم گرفته اما مها به دادم رسیدو گفت خودتو جمع کن پاشو کاراتو کن. دیروز نامه های ونگوگ رو تا صفحه ۲۰۴ خوندم.  چقدر این ادم بزرگ بوده چقدر من دوسش دارم خیلی تو یه چیزایی درکش میکنم ادمای اطرافش دنبال کردن علایقش خلاصه که خیلی برام عزیز شده و این کتاب با تمام این که چون کپی سخت خوندنش اما بهم داره حسابی میچسبه. قرار بود دیروز کتابو تموم کنما ولی نشد یهو شب خوابم گرف با مها داشتیم انیمیشن موآنارو میدیدیم چقدرم خوب بود ولی به ذره مونده بود تموم شه جفتمون رو به غش بودیم بیهوش شیم در نتیجه صبح آخرشو دیدیم. راستی پس فردا میریم سفر. بالاخره موعدش رسید. هوراااااا. بعد از مدتها ما هم میریم مسافرت. مردم از تو خونه موندن. تا حالا تو پاییز سفر نرفتم باورت میشه؟؟ ولی خب اونجوریم قرار نی بخورو بخواب باشه. کتاب تاریخ فلسفه رو با خودم میبرم با زبانمو اونجا بخونم نمیشه سفر بری کااب نباشه که. میشه؟. دوتا داروهام امروز تموم میشه فردا دوباره باید برم اونجا بعد از ظهرشم یه نمایشگاه چند تا از بچه های دانشگاه زدن به اسم زمین قرار گذاشتیم بریم ببینیم من فقط امروزو فردارو وقت دارم که امروز چون شروعش شلوغ میمونه فقط فردا که میریم اونجا. دیگه همین هیچ ایده ای ندارم خیلی نمیشناسمشون فقط دورادور. از صبح هنوز شروع نکردم. امروز باید این کتاب تموم بشه که فردا روز پرکاری. باید لباسامم جمع کنم هورا هورا هوراااااا :))))))) وی در حال ذوق مرگ ^____^ مثل از قفس ازاد شده ها. دیگه همینه. چیکار کنم خب سفرو دوست دارم کسی پایم نیست وقتی پیش میاد کیف میکنم. کلی از قسمتهایی که دوست داشتمو باید بنویسم فکر کنم خیلی شده اول اونارو مینویسم بعد شروع میکنم به خوندن.  

  • مائده