روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1756 : اتاق

مها رفت کتابخونه. خوبه بدون من حالش بهتر احتمالا باشه و من موندم کنج تخت و نمیتونم دیگه خودمو تحمل کنم.  نمیدونم چه مرگمه یه بغض توی گلوم گیر کرده. حتی نمیتونم ارزوی مرگ کنم. خب پیشنهادت چیه همینجوری لَخت بیفتمو هر یه ربع یه بار یه صفحه بخونم؟ میدونی چه عذابیو دارم تحمل میکنم؟ احساس میکنم از همه متنفرم. احساس میکنم همه مثل همن. حتی از خودمم متنفرم حتی از تو. دارم دیوونه میشم احساس میکنم این بار از پسش بر نمیام. احساس میکنم نمیدونم باید چجوری دیگه درستش کنم. احساس میکنم خسته شدم از دویدنو دویدنو دویدن. انگار مدتهاست هیچ اتفاق خوبی برام نمیفته. الان که دارم مینویسم نفسم از گریه بند اومده و درد تو همه جونم میپیچه. باورت میشه؟ فکر نمیکنم. یعنی کسی دیگه هم این تجربه هارو داشته؟ وضعیت مزخرفی. باید چیکار کنم؟ هر روز صبح از خواب بیدار میشم به امید این که هی امروز دیگه همه چی خوب پیش میره میتونی همه چیو درست کنی و دوباره شب میشه و خوشحال از این که فقط تونستم دووم بیارم. فقط دلم میخواد درست شه. نمیتونم این خود لعنتیو تحمل کنم. امروز یه کاری میکنم که مدتها قبل میکردم برای نظم گرفتن ذهنم. میفتم به جون اتاق. همه لباسام پخش مها حق داره لطف بزرگی کرد تنهام گذاشت امروز پس خوشحال باید باشم بعدش نمیدونم چی بشه. یعنی خوب میشم؟ 



+ نمیگم صد در صد جواب داد اما بی تاثیرم نبود. اما هنوز خوب نشدم. و هیچ ایده ی دیگه ای ندارم. از این زندگی متنفرم ولی نمیتونم ازش دست بکشم پس راه حل چیه. چرا هیچ اتفاق خوبی نمیفته؟فقط گریه فقط گریه چرا داروها جواب نمیدن پس؟ حتی کسی نمیتونه به دادم برسه هیچ کاری از دست کسی بر نمیاد. خودمم فقط سعی میکنم و میگم باید درستش کنی اما تهش هیچی من یه بی عرضه ی احمقم که تو یه وضعیت مزخرف گیر کردم. 

  • مائده

نظرات  (۱)

سلام مائده ...
پاسخ:
سلام!