روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1745 : امروز ، امشب

خب من اومدم! کلی راه رفتم از اینجا تا هروی و کلا هروی. برگشتن بابا اومده بود بیرون اومد دنبالم. درسته چند سال دارم عکاسی میکنم اما حقیقتش اینه که  توی شهر اینجوری اولین بار بود به نظرم میرفتم. شاید یه خورده راحت تر بودم این بار یا دفعات قبل تنها نبودم شاید. یا خیلی سریع بوده. نمیدونم چرا از فضای شهری میترسم شلوغی یجور خلوتیشم یجور. با این حال امروز اولش مضطرب بودم کم کم انگار راحت تر شدم و بیخیال. اما همیشه همینه. نمیدونم چرا اینجوریم. اسمش ترس یا چیز دیگست. البته پروژه عیدمم فضای شهری محسوب میشه اما فرق داره انگار یه اجتماع کوچیک تری محدود به پارک باشه.  نمیدونم درست میگم یا نه. فکر‌میکنم احتمالا هیچوقت عکاس درست حسابی نشم. این همه نقص رو چجوری میشه برطرف کرد. یا جبران کرد شایدم همش توهمات منه. شاید اونقدرم بزرگ نیست و من دارم انجامش میدم. این بار راحت رفتم قدم زدم و اگه چیزی به نظرم رسید عکاسی کردم نمیدونم عکسام چجورین احتمالا خیلی معمولی. چیز خاصی نباشه اما کلی چیز ازش توی مخم فکر میکنم که دلم میخواد اینجوری بشه. اما کسی چمیدونه. هیچکس تقریبا عکسامو نمیبینه ومنم  فکر‌میکنم باید زمان بگذره.تا بفهمم چیکار دارم میکنم یا لپ تاپم درست بشه بالاخره و بشینم ببینم و چاپشون کنم چقدر کار عقب مونده. هووووف. نباید نگران باشم نه؟ اگه بتونم. همش به این چیزا فکر میکنم. به این که چیکار دارم میکنم کجای زندگیمم. کجای عکاسیم. اما اینا سوال نیست. باید فکر کنم که چی بودم چجوری باید باشم و دوست دارم چی بشم. فکر میکنم مسابقه نمیدم که خط اغازو پایان داشته باشه. شاید خودم با خودم اما جنگ که نیست. اما ادم باید کار کنه. کی بود میگفت فقط دقیقشو یادم نیست اما ادم وقتی میمیره معلوم میشه کل زندگیش چی بوده همچین چیزایی یادم نیست دقیقشو. حیف. فکر کنم سونتاگ بود. به هر حال. راستی تاریخ فلسفه رو شروع کردم. راحت ت میخونمش انگار حالم بهتره.  بعدش دوباره کتاب عکاسی میخونم. الانم اومدم پارک. شایدم جنگ ِ. الان که فکر میکنم میبینممن درگیرم خودم با خودم. کی میدونه برای این که درست بشم دوباره رو دور خودمو بندازم چه عذابی از خودم باید تحمل کنم. فکر میکنن دختره همیشه کتاب میخونه چه خجسته است. درست این کار مورد علاقمه اما وقتایی عذاب اور میشه زمان برام که میخوام اما نمیتونم. هرکاری که میکنم نمیشه اینجور وقتا ارزوی مرگ میکنم واسه خودم. 

خب اومدم خونه نشستم تو بالکن چه بادی میاد آسمون امشبم ستاره داره فقط باید نگاه کرد یه خورده بادقت تر میخوام لم بدم. یه هات چاکلتم دستم گرفتم و به اسمون نگاه کنم و فکر کنم امروزم گذشت و خیلی هم بد نبود. فردارو چجوری بگذرونم. 

  • مائده