روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1740 : کم بخت

خب این کتاب تموم شد. فکر کنم فعلا باید رمان بخونم. تا کم کم راه بیفتم. نمیدونم اصلا غمش منو گرفته ولمم نمیکنه. نظقمم باز نمیشه. راستی بیرون رفتن کنسل شد فاطمه گفت حالش خوب نیست. اینم از شانس من! دیگه همین. باز خوبه امروز کتاب خوندم درست میتونم بگم یه کاری کردم. 


کتاب سرسخت، کم بخت ، نوشتهٔ بنانا یوشیموتو، ترجمهٔ البرز قریب ، نشر حرفه نویسنده


+ با پیشروی پاییز ، صورتم سردتر و سردتر و اشکهایم خود به خود سرازیر میشدند.

+ نوامبر که میشه انگار آسمون یه جورایی بلند تر به نظر می آد و همین ، احساس غم و غربت تو دل آدم میندازه.

+ مرگ نبود که افسرده ام میکرد، این وضعیت بود؛ ضربهٔ عاطفی این وقایع. 

+ آن حس حیرانی و سردرگمی در اعماق ذهنم ، به سختی واستواری قبل‌، باقی مانده بود. هرچه تلاش میکردم تا از شرش خلاص شوم ، فایده ای نداشت. هر بار هم احساس میکردم بالاخره مهار خود را به دست گرفته ام، کافی بود یکی از تصاویر کُنی به ذهنم خطور کند تا تمامی آن حس اطمینان و آرامش نقش بر آب شود. 

+ مرگ ، غم انگیز نیست، آزاردهنده، غرق شدن در این احساسات است.

+ این اشک غم نیست ، به خاطر ضربه ی روحیه. همون حسی که اول از ضربه ی روحی داشتی ، حالا که پایان نزدیکه دوباره به سراغت می آد. زمان میبره و شک دارم که به راحتی بتونی باهاش کنار بیای.

+ برای من ، عشق همیشه با حس شگفتی همراه است. از کسانی که همیشه کارهایی میکنند که برای من تازگی دارد خوشم می آید. شکست و افسردگی ، این قسمت وجودم را تغییر نداده بود. 

+ من مانده بودم و التهابی درونی ، ردی محو ، در خور احترام و شایان ستایش از نوری که کُنی ساطع کرده بود. 

+ در حقیقت ، زمان همیشه می گذشته است. سعی میکردم در موردش زیاد فکر نکنم. بازیابی آن حس ، برایم مشکل بود. زندگی دیگر آنقدر ها آسان نبود. کوچکترین چیزی قلبم را جریحه دار میکرد. روز های اول ، در جهان اضمحلال احساسات زندگی میکردم؛ انگار که عشق را نابود کرده ام.