روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1739 : سرسخت

خب داستان سرسخت تموم شد. خیلی ساده بود ولی خیلی قشنگ هم بود یعنی یه ذره هم عجیب احساس کردم سالهاست از این داستانها نخونده بودم. نمیدونم چی بگم راجع بهش اما حس خوبی داشتم با تمام درگیری که یه جاییش برام پیش اومد قشنگ بود. و نمیدونم چجوری تموم شد. ولی خب دقیقا جوری که پشت کتاب نوشته ازش که حالت رویاگونه سورئال داره شبیه داستانهایی که قبل خواب گفته میشن. 

خب قرار ببود برم کتابخونه اما فاطمه گفت حالش خوب نیست و باید باهام حرف بزنه در نتیجه خونه موندم و دارم تو خونه میخونم. تا چهار بعدش میرم بیرون ولی فردا دوباره کتابخونه هرچند واقعا خونه رو ترجیه میدم اما بنا به دلایلی فکر کنم بهتره خونه نباشم. برم کم بخت رو بخونم که تا چهار تموم بشه کتابم.


کتاب سرسخت، کم بخت ، نوشتهٔ بنانا یوشیموتو، ترجمهٔ البرز قریب ، نشر حرفه نویسنده

+ آن روزها، من فهم کاملی از مسائل نداشتم حتا در ذهن خودم . خسته، آسیب دیده و هنوز کم سن و سال بودم . وقتی به گذشته نگاه میکنم ، این طور به نظرم می آید که انگار ، آسمان پشت پنجره ی من همیشه ابری بود و آن سال به غیر از ابر ، غبار آلود هم بود. شب های متوالی ، منظره ی پشت پنجره ی منکویف و خاکستری بود. 


+ همیشه همینطور بوده ، غرق در عمق وجود خود ؛ حتی سعی نکرد تا دیگران درکش کنن. 


+ عادات زندگی روزمره در بدن هایمان هم رسوخ میکند .


+ مثل این بود که در شهری که تنها در رویای آدمیان می شود سراغش را گرفت به سر میبردم. قلبم ، غرق در نور خورشید غرب ، گویی رو به پوسیدگی می رفت. دنیا دور سرم می چرخید.


+ مردم معمولا فکر میکنند که کسالت باری بودن با یک نفر سبب به هم زدن دوستی می شود و بالاخره یکی این تصمیم را میگیرد؛ یا تو یا طرف مقابل . در صورتی که این واقعا درست نیست. ادوار زندگی ما مثل فصل ها رو به پایان میروند؛ همت ی موضوع همین است. 


+ آن وقت ها ، حتی به ذهنم خطور نمیکرد که چنین سرنوشتی داشته باشم. فکر میکردم در کنار پدر و مادرم بزرگ میشوم ، مثل بقیه بچه ها. فکر میکردم مستقل میشوم و بعد ازدواج خواهم کرد. چه کسی حدس میزد عاقبت من این چنین باشد. 


+ حتا در تاریک ترین شب ها بعید نیست اتفاقاتی گیرا و هیجان آور ، پیش آید. از یک شکست، همیشه چیزهای خوبی نیز باقی خواهد ماند.