روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1738 : بخشی از کتاب : سرسخت

باورم نمیشه دارم میخونم. دارم میخونم.


کتاب سرسخت، کم بخت ، نوشتهٔ بنانا یوشیموتو، ترجمهٔ البرز قریب ، نشر حرفه نویسنده


+من هیچوقت نیرویی مافوق طبیعی نداشته ام ولی یک موقعی یاد گرفتم چگونه چیزهای پیرامونم را هرچند خیلی ضعیف ، حس کنم ؛ چیزهایی که چشم قادر به دیدنشان نیست. 


+نگاهش در لحظهٔ وداع ، چشمان غریبش ، آشفتگی موهای در صورت ریخته اش ، بازتاب قهوه ای روشن بالاپوشش در آینه ی عقب برای آخرین بار ؛انگار قرار بود پوشش سبز کوهستان ببلعدش ، او هنگام خداحافظی دست تکان داد ، برای همیشه. حسی داشتم که انگار او همواره همانجا منتظرم خواهد ماند. 


+چیزهایی که برای فردی اصلا اهمیت ندارد ، می توانند شخص دیگری را تا سر حد مرگ برنجانند . براستی من چیز زیادی از زندگی او نمیدانستم.


+حالا هم چنان در درونم به او فکر میکردم ، مثل همیشه نوعی زندگی‌متوقف شده، خاطره ای که نمیدانستم با آن چه کنم. 


+خاطراتم در هیبت توده ای از تصاویر مختلف در قلبم حک شده بودند و سایه ای سنگین روی قلبم می انداختند. 


+این مردم هستند که بیش از هرچی مرا میترسانند. هیچوقت چیزی ترسناک تر از یک انسان برایم وجود نداشته است . چون هرچقد هم یک مکان ترسناک باشد ، باز هم یک مکان است؛ و مهم نیست که ارواح  مهیب به نظر برسند ؛ آنها فقط انسان های مرده هستند. همیشه فکر میکنم وحشتناک ترین چیزی که احتمال دارد به ذهن کسی خطور کند ، کارهاییست که مردم انجام میدهند.


+حس میکردم به نا کجا آمده ام . انگار دیگر خانه ای نداشتم تا به آن باز گردم. جاده ای که در آن بودم راه به جایی نداشت . این سفر هیچوقت تمام نمیشد انگار فردا صبح هرگز نمیرسید . 


+میخواستم به شهر دیگری بروم تا به زمان دیگری غیر از امروز منتقل شوم اما دیگر دیر شده بود . من تا گردن در این شب فرورفته ، در این فضای غربت زده و حیرت انگیز غرق شده بودم . انگار همه چیز را از پس یک فیلتر میدیدم ونمیتوانستم راجع به هیچ مسئله ای جدی فکر کنم. این شب با نیروهایش گیرم انداخته بود. 



به کسی میمانستم که  مریض و تب دار، خاطرهٔ سلامتی را به فراموشی سپرده است. 

  • مائده