روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1734 : کنسل شد

عکاسی نرفتم چون فردا عصری قراره برم بیرون احتمالا قبلش زودتر میرم برای عکاسی میچرخم. عوضش مثل یه دختر خوب اومدم نشستم رو تختم و دارم سعی میکنم بخونم از صبح دارم سعی میکنم اما سرجع سی صفحه شده از کتابی که در حال خوندنشم. مجبورم چند بار بخونم تا متوجه بشم اصلا تمرکز ندارم. اصلا. و دلم میخواد به خاطرش سرمو بکوبم به دیوار. لعنتی اعصاب خورد کن. دارم به این نتیجه میرسم خوندنو ول کنم اصلا اینقدر عصبی میشم از این که نمیتونم بفهمم نفهمیدن نه به خاطر سختی متن کلا متوجه نمیشم کلماتو نمیدونم چجوری بگم. کاش زودتر وقت دکترم بشه اون حتما میدونه باید باهام چیکار کنه. پشت سرم هم درد میکنه. و گوشام سوت میکشن. هووف. احساس بدبختی میکنم.  

  • مائده