روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1733 : پراکنده

اومدم کتابخونه. اول رفتم پارک میخواستیم بمونیم نظرمون عوض شد. اومدیم اینجا دارم میخونم کتابمو مخم دیگه نمی کشه سخت شد. سقراط افلاطونو خوندم اسون بود چون جمهورو چهار رساله رو خونده بوودم اما ارسطو تقریبا هیچی ازش نمیدونستم یه خورده ادم گیج میشه حالا این همه یواش میخونم فصل که تموم شه دوباره باید بخونم و هزار باره خود کتابو. خوبه حالا مثال داره بیشتر با مثالها میفهمم منظورشو. گفتم دیروز رفتم عکاسی؟ دیروز رفتم نمیدونم خب دارم پیش میرم کم کم برا ادم روشن میشه امروزم میرم. تا چهار کتابخونم و بعدش میرم. ترجیح میدم با خیال راحت عکاسی کنم و برام مهم نباشه که خوبن یا بد. قبلا گفتم وقتی عکاسی میکنم احساس قرار میکنم و نمیدونم چجوری باید توضیحش بدم از درگیر شدنم لذت میبرم چیزی که تقریبا بقیه چیزا برام ایجاد نمیکنن اونجوری. شایدم چون چندوقت بود نرفته بودم این پروژه جدید و خب اولین پروژه ای که مستقل تقریبا روش دارم کار میکنم. امیدوارم افتضاح نباشه. اما کسی چمیدونه ولی به هر حال تا انجام ندم معلوم نمیشه فقط باید همه تلاشمو بکنم. یه دفترچه یادداشت مخصوص خریدم برای این کارام یعنی مجموعه عکسایی که کار میکنم هرچی میخوامو بنویسم پراکنده نباشن. احساس زنده بودن بهم میده و احتمالا تنها چیزی که جلوی غرق شدنمو میگیره. غرق شدن توی مرداب روزمرگی. این چند وقتم که کلا راکد بودم. نه که نخوام میخواستم اما نتونستم. ادم گاهی خودشم نمیدونه باید چیکار کنه فقط دستو پا میزنه از این وضع مزخرفی که توش گیر کرده در بیاد. من الان تو همچین وضعیتیم. دلم نمیخواد اینقدر راکد باشم میدونم جریان دوباره راه میفته اما نمیدونم کی فقط باید خودمو سروپا نگه دارم که غرق نشم. که قصه تموم نشه. این بار ناجیم عکاسی   چجوری تونستم یه مدت ازش دور باشم؟ چطور تونستم؟ دلم میخواد ساعت ها بهش فکر کنم دلم میخواد هر روز برم عکاسی با پاندا راه برم در واقع با دوربینم و شهرو خیابونارو وجب بزنمو متر کنم. دلم میخوادهمینجوری ادامه پیدا کنه تا بمیرم و نباشم.