روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1719 : اتاق

باورت میشه دوباره دکورو عوض کردیم؟؟؟ دلم میخواست کلمو بکوبم به دیوار وقتی مها گفت اما بعدش دیگه مخالفتی نکردم حوصله نداشتم. الانش. مثل همون مدل اول اولیه. همون که اردیبهشت بود تازه تخت اومده بود. خیلی نظم گرفت. به مها گفتم دیگه این آخریش بود من نیستم بخوایم عوض کنیم. دوباره دو طبقه شد و من گفتم بالا نمیرم. اینقدر که من از چهارپایه افتادم زمین کبود شدم هیشکی نشده. نه که نردبونش یجوری من میترسیدم روش برم از زیر پام در بره. خلاصه که همین. مدل اناق مثل وقتی که خیلی کار کردم یادت اردیبهشتو؟ فکر کنم ۲۰ تا کتاب خوندم ده تا مقاله. شاید الانم حال کنم باهاش مهرمو خوب سپری کنم. هرچند جهانم خالی. خیلی خالی. احساس پوچی زندگی دست از سرم بر نمیداره. اما چیکار میشه کرد. مگه چاره ی دیگه ای هم هست؟ فقط دلم میخواد بگذره تا حالم خوب بشه این بغض دست از سرم برداره تا بی اراده اشک تو چشمم جمع نشه. یعنی میشه تموم شه؟ چند ماهه اینجوریم؟ چند ماهه؟

  • مائده