روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1715 : بدشانسی

اقا چرا من اینقدر بد شانسم؟؟؟ تاریخ فلسفه رو میخوندم بعد اون روز صفحه هاشو ورق زدم که سالم باشه اما الان اومدم ببینم بخش اولش چند صفحه است بعد دیدم تا ۳۵ هست بعد شده ۶۸ :/ بعد اصلا انگار برگه هاش بر عکس میرفتن :/ بعد تازه کنده هم میشدن :/ زنگ زدم مولی گفت بیارین اینجا زیر صحافی نرفته :/ فکر کنم منظور منو نفهمید اما گفت میدن یه روزه برام درست کنن چون گفتم اولشو زیرش خط کشیدم. خلاصه که این کتاب اینجوری شد. یعنی واسه خوندنش چه بدشانسما میبینی؟ تازه اولشو شروع کردم گرم شده بودم خورد تو حالم. حالا باید برم انقلاب دوباره.حالا چی بخونم اصلا ۳۵ به بعدو نداره. تا ۶۸ که بعد برعکس میشه تا ۶۵ بعد صفحات بعدی :/ حالا خوبه این بار نگاهم کرده بودما اصلا معلوم نبود. شانس ندارم من. اه