روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1688 : اتمام کتاب اعترافات

نوشتهٔ ژان ژاک روسو ترجمهٔ مهستی بحرینی نشر نیلوفر تموم شد. باورتون میشه من که باورم نمیشه. البته یه دیباچه نوشتة نوشاتل مونده که فکر کنم ده صفحه است بعد این پست اونم میخونم. کتاب جویس زندگی مرد هنرمند در جوانی بود که از بچگی شروع میکرد تا جوانی اینم همین بود از بچگی شروع کرد تاا میان سالی پیری یعنی جویس از روسو ایده گرفته؟بعید نیست. تصور کنین این کتابو هیلیا خوندن. بالزاک مثلا یا فلوبر. درسته واقعا یه جاهایی ادم کسل میشد یعنی اینجوری نبود. همه چیش جذاب باشه اما به نظرم اونجوریم بدبینیی نداشته یعنی به واسطه اتفاقاتی که براش افتاده کاملا بینشش طبیعی بوده با این ادمایی که دورشو گرفته بودن. چقدر مزخرف بودن خدایی طبقه بورژوا البته الانم مزخرفن شکر خدا من رابطه ای ندارم :دی. ولی یسری چیزاش که تعریف میکرد میگفتم واقعا چقدر خوب برای اون زمان نیستم مثلا این دیدار کردنا شامو نهار موندنا و مهمونیا که خود روسو هم فراری بود. البته این سخاوتمندیشونم نظرمو جلب کرد مهمون نوازی خوبی هم داشتن به هر صورت البته به غیر از روسو که اخرش واقعا بهش ظلم شد دلم براش سوخت. 

همین هنوز نمیدونم کتاب جدید فردا چی شروع کنم تا شب که عکس میبینم زبان میخونم و از این کار ها. یازده ساعت به خودم افتخار میکنم اگه یک ساعت نهایت استراحتم بوده باشه هم ترکوندم. دمم گرم اصلا بهش فکر میکنم خستگیم در میره. 



+ چقدر دیباچه ی دست نویس نوشاتل که روسو نوشته خوب بود هرچند فکر کنم باید اولش میبود اما خیلی خوب بود. دلم میخواد همشو بذارم الان حوصله تایپ کردن ندارم. یعنی میخوام زبان بخونم امروز فعلا فقط کتاب خوندم که تموم شد. اصلا خستگیم در رفت.