روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1678 : دفتر پنجم

خب اینم از دفتر پنجم. حالا مطمئن شدم هر روز باید بیام حداقل تا اطلاع ثانوی ! اینجا حالم بهتره  . اینجا فقط کار میکنم تقیریبا.


اعترافات ، ژان ژاک روسو ، ترجمهٔ مهستی بحرینی ، نشر نیلوفر (قطع جیبی)


هنگامی که در پاریس در مقام فردی ضد استبداد و جمهوری خواهی مغرور به فعالیت پرداختم ، به رغم میل خود در باطن علاقه ای خاص نسبت به همین ملت که در بردگی به سر میبرد احساس میکردم.


او را بیشتر به خاطر خود او و کمتر برای خودم دوست می داشتم، یا دست کم در کنارش بیشتر در پی خوشبختی بودم تا لذت. 


هنگانی که به راستی احساس میکنیم که دریچهٔ دلی به رویمان گشوده شده است ، ما نیز دریچهٔ دل خود را می گشاییم تا پذیرای مکنونات آن باشیم و هرگز همهٔ درس های اخلاقی مربیان با پر حرفی های صمیمانه و مهر آمیز زنی فهیم که به او دل بسته ایم، برابری نخواهد کرد.


عشق ها و شورهایم به من زندگی بخشیدند ، عشق ها و شورهایم مرا کشتند.

اینو قبلا خونده بودم اما به معنای واقعی کلمه الان میفهممش . 


از همه چیزهایی سرچشمه میگرفت که خویشتن مارا می سازند و تنها هنگامی که هستی مان به پایان می رسد  میتوانیم از آنها دست بکشیم.