روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1674 : جمعه ی غمگین

قرار بود برم کتبخونه با این که هشت اینطورا بیدار شدم اما نرفتم. چرا؟ نمیدونم انگار کلا تصمیمم نمیومد مهام نمیومد شاید حال نداشتم تنها برم. شایدم منتظر بهانه به هر حال تا الان نمیدونم چجوری گذشت شاید دراووردن وسایلو جابه جایی شاید مرتب کردن ملافه و تخت صبحونه خوردن اما الان نشستم تو این گوشه حس خوبی کسی نیست بغل دستم هرچند که هنوز باهاش خو نگرفتم خب یه چند ماهی میشد تنها نبودما حتما درک میکنی که چقدر مزخرف بود. به نظرت امروز کتاب اول رو تموم میکنم؟ یعنی دفتم پنج و شش رو؟؟ کاش بشه به هر حال هیچ کاری ندارم تا انجام بدم و قصد هم ندارم به فنا بره. دلم میخواد حالم خوب بشه و اینجوری حس زنده بودن میکنم. قرن هکدهمم برا خودش دوره ای بوده. تا حالا فکر نکردم با پای پیاده سفر رفتن چجوری میتونه باشه. آخ که نمیدونی چقدر دلم سفر میخواد. شمال دریا جنگل اون رطوبت خورشید .چه طعمی داره. اگه مهر سفرمون جور بشه احتمالا تا مدتها دیگه نمیریم :/ این که فکر کنی میری سفر اما فعلا آخریشه یه خورده تلخش میکنه :(  و خودمم جدا از خانواده اگر حساب کنیم رسما فقیرم :/ هوف چند ماه دیگه ۲۵ ۲۶ سالم میشه و هنوز هیچی :(((( اینا همه دغدغه های منن. هیچکس نمیفهمه احتمالا. تو درکم میکنی؟ فکر نمیکنم. یعنی نه که نخوای ولی جای من نیستی. هیچکس منو درک نمیکنه و همین واقعا ناراحتم میکنه. حس جدا بودگی دارم. بیخیال مهم نیست. 

  • مائده