روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1670 : نیمه شهریور

‌تا حدودی روزای مزخرفی رو میگذرونم. میفهمی؟ امروز صبح کلا بزور انگار چشام باز شد چند بار هی بیدار. شدم اما نشد که بلند شم حتی چشام نمیدید درست. تا ده یازده فکر کنم اینجوری بود بعدش بیدار شدم مسواک زدم صورتمو شستم خواب از سرم بگذره اما حالم خوب نبود. واقعا خوب نبود. گریه حتی کردم احساس خالی بودن که چرا باید زندگی کنمو این وضع رو تحمل کنم این همه دردو کرخت افتادم روی تخت بی حس بی حس وقتی حالم خوب نیست اینجوری میشم جون تو تنم نمیمونه کم کم کم خالی میشم البته وقتی حالم خوب میشه بی حسی نمیره همچنان هست الانم که اوکیم احساسش میکنم وقتی حالم خوبه نمیتونم یه جا بند بشم. همش دلم میخواد یکاری کنم فکرم میپره حواسم پرت میشه. وضعیت مزخرفی باید قبول کنم خودمم هنوز دستم نیومده چی به چی. یعنی همه اینجورین؟؟ یعنی کسایی که مثل منن؟ دلم میخواست میپرسیدم دقیقا اونام اینجوری میشن؟ اگه اره راهکارشون چیه؟ چجوری اروم میگیرن چجوری کار میکنن این قرصا بی تاثیر نیست. صبح قرصمو یادم رفت بخورم تا بیست دقیقه به یک. بی خود نبود های های گریه میکردم همینطوریا. الان که فکر میکنم خنده دار میاد اما واقعا غم عالم رو دلم بود. باور میکنی؟ این چیزا واقعا اذیتم میکنه. خیلی خیلی زیاد. دلتنگی و خب دلنگرانی برای آینده. هیچ ایده ای ندارم. هیچی. فقط میدونم بتید کار کنم البته چرا یه ایده دارم که همینه فقط با کار کردن رو خودم میتونم این روزا زیاد بهش فکر میکنم. یعمی میشه؟؟ دلم نمیخواد ازش حرفی بزنم. دلم میخواد بشه و بعد. باید دید چی میشه. همین تنها راهم همینِ. همینِ و من پام شکسته باشه انگار نتونم درست حرکت کنم. میتونین تصور کنین چقدر مزخرف تازه هم عصا کمکم اومده اگه حساب کنیم قرصا واقعا کمک میکنن که اونم خودش عوارض داره احساس خستگی صبح تا بعد از ظهر تو جونم هست ولم نمیکنه . اما من هنوز فکر میکنم همه چیز اونقدرم بد نیست درست بعضی وقتا فکر نبودن بیخیال زندگی شدن غلقلکم میده ولی خب هنوز دوست دارم خیلی چیزارو تجربه کنم. به آینده فک‌میکنم آرزو های محال دارم. خیلی محال. خدارو چه دیدی. شاید شد اگرم نه خیالشم شیرین. یه خورده تلخم به نظر میرسه. مثل قهوه. امروز روز دوم بود خوردمش لعنتیو اگه بدونی چقدر مجبوری میخورم فقط به خاطر پریدن خواب از سرم. فردا میرم کتاب خونه و پس فردا هم خونه کار نمیکنم این روزا یا لَخت میفتم رو تخت یا یه جا بند نمیشم. بهترین راهش همین با این که واقعا عذاب اوره به خصوص دستشویی رفتن اونجا. ولی دیگه همین چیکار میشه کرد. نه که بد باشه اما خونه راحت تره دیگه اما وقتی نمیتونی اینجا کار کنی و اونجا مجبوری میشینی پس بهتره بری بحث یه عمره که باید بسازمش وگرنه تا اخر عمر باید خود مزخرفمو اینجوری تحمل کنم و این واقعا آزار دهنده است. آخ یعنی میشه رویاهام بشن؟؟؟ اگه بشه خوشبخت ترینم برای خودم. این اگه میشه ها ها. دل آدمو آب میکنن. بهتره برم برای فردا غذا درست کنم. بعدشم وسایلمو جمع کنم حوصله کار کردن ندارم.  

  • مائده