روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1668 : اتاقم : کنج دنج

دیروز با مها بعد از چند روز فکر کردن تصمیم گرفتیم اتاقمونو دو نیم کنیم و هرکدوممون نیمه ی خودشو داشته باشه. با مکافات و ماجراهای جابجایی که واقعا باعث شد خوش بگذره و خستگی زیاد بعدش چهار نفری انجامش دادیم و نتیجه اش چیزی شد که قسمت منو توی عکس میبینین واقعا دوسش دارم. اصلا مدتها بود همچین جایی نداشتم و راستش اصلا قصد ندارم اگه مها دوباره گفت عوض کنیم کوتاه بیام چون احساس ارامش میکنم توش با این که خب نیمه ی من پنجره نداره و من عاشق نور روزم ولی باز تنهایی حال خودشو داره. و خب اصلا محیط عوض شد و میشه کسی که منو میشناسه ندیده بگه کدوم نیمه مال منه چون اصلا معلومه فکر میکنه برای مها رنگهاش سرد تره و خب اونم فکر میکنم الان داره کیف میکنه. دیگه این که از صبح ساعت هشت که بیدار شدم با خودم درگیر بودم. هی میخواستم شروع کنم نمیتونستم تا ساعت ده نیم واقعا هیچ کاری نکردم حتی اهنگ حتی شبکه های مجازی چیزی نبود که من به خاطرش نتونسته باشم کار کنم. این قرصا خستگی اورن در نهایت کلی گریه کردم به خاطر وضعیت گرفتار شده توش که چرا باید با خودم بجنگم برای چیزی که دوست دارم و نتونم تلاش کنم و نشه خستگی دست از سرم بر نداره به مها گفتم برام قهوه درست کن از قهوه میدونی که متنفرم. اما خب به زور شکر بی تاثیر نبود ارامشمو پیدا کردم شاید داغیش شاید طعمش که دوست ندارم ولی خوب بود و بعدش شروع کردم و الان هم اوکیم و مطمئنم تا شب میتونم از پس امروزم بر بیام و فکر میکنم هر روز شاید باید بجنگم برای ساختن درست روزم و تکرار میکنم زود جا نزن مائده ت دست میکشم روبروم جمله رو میبینم و میخونم که باید مراقبت کنم که من میتونم باید بجنگم و نباید تسلیم بشم برای آینده ام برای استادم برای جبران کردن برای بهتر بودن برای عکاسی برای ... بهتره برم ادامه بدم. با تمام درگیری که با خودم درم احساس میکنم روزای خوبین که از پسش میتونم بر بیام باید یابگیرم که تمرین کنم با شرایط جدید کار کنم. از بیکار بودن متنفرم. بهراه برم. 


  • مائده