روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1666 : دفتر اول

 از کتاب اول تموم شد. نمیدونم چی بگم. ادم فکر نمیکنه برای چند قرن پیش که گذشته. ادم فکر میکنه داره داستان زندگیشو میخونه یعنی جلو چشم ادم. انگار باهات مستقیم حرف میزنه میتونم تجسمش کنم موقع نوشتن چقدر بد عکاسی نبوده اون موقع ها. و باز دوباره یادم رفت چی میخواستم بگم :/ دیگه برای امشب بسه میخوام یکی دوتا عکاس ببینم و زبان . تا وقتی خوابم بگیره اگه بیشتر از ۱۲ شد که دوباره به اعترافات برمیگردم. فردا باید برم دکتر. حوصله شلوغی رو ندارم.

اینو یادم رفت بگم کتاب ۵۰۴ برای زبانو شروع کردم  به نظرتون تمومش میکنم؟؟ نمیدونم اما امیدوارم چون قدم مورچه ای دارم برمیدارم.


اعترافات ، ژان ژاک روسو ، ترجمهٔ مهستی بحرینی ، نشر نیلوفر (قطع جیبی)


+ هرکه هستید ، ای کسانی که تقدیر یا اعتماد من شما را حاکم بر سرنوشت این دفتر کرده است، به خاطر شور بختی هایم ، به خاطر احساسات و عواطفتان، و به نام بشر از شما تمنا دارم این اثر یگانه و سودمند را از میان نبرید. اثری که میتواند در مطالعهٔ احوال بشر ، مطالعه ای که بی گمان هنوز آغاز نشده است ، به عنوان نخستین معیار مقایسه به کار رود و نیز تمنا دارم تنها یادگار با ارزشی را که حرمت بخش خاطره من است و نمودا اخلاق و منش من و به دست دشمنانم تحریف نشده است ، از بین نبرید



+ این است آنچه کرده‌ام ، آنچه اندیشیده‌ام ، آنچه بوده‌ام. بد و نیک را با صراحتی یکسان بیان کرده‌ام. نه از بدی نکته ای ناگفته گذاشته‌ام و نه چیزی بر نیکی افزوده‌ام.


+ ولادت من سر آغاز بدبختی هایم بود.


+ نمیدانم پدرم فقدان اورا چگونه تحمل کرد ، اما میدانم که هرگز از آن تسلی نیافت


+ نطفهٔ بیماری را با خود داشتم که با گذشت سالیان شدت بیشتری یافت و اکنون اگر گاهی دست از سرم بر میدارد تنها برای آن است که دوباره ، بی رحمانه تر عذابم دهد. 



+ هیچ چیز را درک نکرده بودم . همه چیز را احساس کرده بودم. این احساسات گنگی که یکی پس از دیگری تجربه میکردم به هیچ روی خردی را که هنوز نداشتم ضایع نکرد. اما شکلی بدان داد که کیفیتی دیگر داشت.، و تصوری از زندگی بشر در من پدید آورد که غریب و داستان گونه بود و هرگز تجربه و تألم هایم نتوانستند مرا از آنها رهایی بخشند. 


+ با شور و هیجان برای دست زدن به تحرکی اعجاب انگیز خیز بر میداشتم اما بی درنگ در سستی و ملال خویش فرو می رفتم. 


+ تأسف من بیش از آنکه از تنبیه شدن باشد، از رنجاندن او بود و دیدن ناخشنودی او برایم دردناک‌تر بود تا تحمل تنبیه بدنی.



+ ترس و شرم چنان مقهورم میکنند که دلم میخواهد از پیش چشم همهٔ آدمیان بگریزم. اگر باید کاری کرد ، نمیدانم چه بکنم. اگر باید سخن گفت ، نمیدانم چه بگویم. اگر نگاهم کنند سراسیمه میشوم. گاهی هنگامی که به شور و شوق می آیم، میتوانم آنچه را که باید بگویم به خاطر بیاورم. اما در گفتگوهای عادی هیچ چیزی برای گفتن نمیابم، هیچ چیز. و گفتگوها ، تنها به سبب آنکه مجبور به سخن گفتن میشوم، برایم تحمل ناپذیرند. 


+ به یکی از شخصیت هایی بدل شدم که در نظر مجسم میکردم و مطابق با ذوق وتمایلی که داشتم ، همواره خود را در دلپذیرترین موقعیت ها می دیدم. و چنین بود که سر انجام وضعیت خیالی که توانسته بودم خود را در آن قرار دهم ، وضعیت واقعی را که بسیار مایهٔ نا خشنودی ام بود ، از یادم برد. کار این عشق به چیزهای خیالی و استعدادی که در پرداختن بدانها داشتم ، به آنجا کشید که مرا به هرآنچه د ویرامونم بود بی علاقه کرد و میل به تنهایی را ، که از آن زمان هنوز برجای مانده است ، در من بر انگیخت. 


+ میگریستم بی آن که بهانه ای برای گریستن داشته باشم، آه میکشیدم و نمیدانستم برای چه آه میکشم. خلاصه این که رویاهایم را مهربانانه در سر میپروراندم چرا که در پیرامون خود چیزی همسنگ با آنها نمیافتم.