روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1664 : کتاب جدید : اعترافات

ژان ژاک روسو ، ترجمهٔ مهستی بحرینی ، نشر نیلوفر (قطع جیبی)


و اینجوری که بی خوابی سراغم اومده سر و چشمم درد میکنه ولی نمیتونم کاری کنم اعصابم خورد شده. بریم سراغ کتاب جدید . توی این کتاب روسو ظاهرا کل اتفاقات زندگیشو بدون سانسور از بچگی تا بزرگسالی مینویس‌ که نه این که خاطرات ساده باشه بلکه احساسات و اندیشه هایی که داشته. یعنی بی نقاب بی نقاب.


یه بنده خدایی یه پستی گذاشته بود در مورد نقاب این داستانا که الان اصلا حسش نیست بگم ولی فقط به ذهنم رسید این همه که گفته میشه خودتون باشین نقاب نزنین اینقدر ظرفیتشو داریم آدما و بدون نقاب ببینیم و بپذیریم؟؟؟ صادق و یک رو؟؟ فکر نمیکنم. اینقدر که آدما غیر قابل تحمل اند البته نا گفته نمونه بعضیا فقط ادای بدون نقاب بودن روراست بودنو در میارن اینقدر کاراشون نمیدونم چه واژه ای باید گفت این ظاهر دوستانه اما باطنی که فقط دنبال زدن براتن. فقط باید تاسف خورد و حذف کردشون. اینم یجورش و اتفاقا اصلا کار ساده ای نیست. اینقدر تعداد ادمای درست درمون دورم کمه شاید سه چهار نفر حتی فقط :/ و سوال مهم تر من چقدر با آدما بدون نقابم؟ یعنی واقعا دورویی نمیکنم خودمم؟ جوابش اینه خیلی سخت ادما بعضی وقتا بهت اجازه نمیدن خودت باشی واقعا نمیذارن و تو باید بجنگی گاهی اوقات طردت میکنن و این اونقدر ها هم بد نیست ولی خب اسونم نیست ولی من تو این مدتی که وب داشتم خیلی سعی کردم و خیلی رو اومدم نمیگم هنوز عالیم نه نه خیلی کار داره خیلی ولی بهتر شدم و به خاطرش به خودم افتخار میکنم. 


اینجا نوشته به تمام نقص ها اشتباهاتش صادقانه اعتراف کرده چه لذتی بعدش برده ها نه؟؟ البته که پدر ادمو در میارن. چه دنیای خفنی بود اونجایی که همه با تمام ایراداشون خودشون بودن