روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1660 : نخستین قصه گویان

خب فصل کتاب قدرت اسطوره  ، جوزف کمبل ،  عباس مخبر ، نشر مرکز تموم شد. شاید یه جاهاییش جذاب نباشه اما یه چیزاییش برای من واقعا جذاب. یه جا نوشته توی اون زمانهای خیلی قبل که غار نشینی اینا بوده شاید برای این که مرحله بین کودکی و بزرگسالی معلوم بشه یسری آیین داشتن که الان نیست. حالا چه دختر چه پسر که البته پسر هارو بیشتر توضیح داده که از مادرشون جدا میشن یه دوره ای یسری چیزارو طی میکنن و بعد دوباره به اونجا برمیگردن تا ازدواج کنن و دیگه بچه نیستن خب ما الاناینو نداریم. شاید کسایی رو ببینیم طرف سی سالش ولی هنوز وابسه مامانشِ :/ و جدا از اون هیچ چیزی نیست که مرز بن کودکی و بزرگسالی رو اونجوری مشخص کنه که مثلا بچه بفهمه کودکیش تموم شده اصلا برای خود من این آیینها نمیگم اونجوری ولی هیچ چیز نیست چیزی که تو کتابم نوشته. حالا از اینا بگذریم اینو میخواستم بگم که من دارم یعنی توی این یک سال انگار یه همچین دوره ای رو خیلی اتفاقی انگار طی کردم و همچنان دارم طی میکنم. جوری که مشخص شده همه چیز فرق کرده حتی از نظر جسمی هم فهمیدم چیزایی رو همین دو قطبی.  حتی ندیدن استادم. نه که از قصد بوده باشه نه اصلا اما به هر حال فکر میکنم همه چیز دست به دست هم داد. یه همچین دوره ای رو الان این زمونه به نظرم بگذرونم. این که از مرحله ای به مرحله ی دیگه برم اسطره یعنی همین. و آیین اتفاقی که انجام میشه برای همچین چیزی که شخص رو به خارج پرتاب میکنه نه همونجایی که هست. و البته در مورد واقعیتی درونی و نه بیرونی و ظاهری. و اینها رو میفهمم. بزرگ شدنم تغییر کردنم عوض شدن همه چیز تجربه هام و مراحلی که طی شد. یه چیز دیگه هم که به نظرم اومد این بود که توی زمان حاضر خود عکاسی میتونه اسطوره باشه یعنی هست. ثبت کردن یه لحظه گرفتار کردنش و موندنش به نظرم اسطوره حساب میشه البته شاید نه همه ی عکاسی ها ولی خب و این که یه جا میگه نقش هنرمند اسطوره ای کردن محیط زیست و جهان. هنرمندان که انگار آیینی رو اجرا میکنن برای اسطوره کردن.  مثلا عکاسی مثل یه آیین باشه. چقدر خفن؟؟اسطوره از مرحله ای به مرحله بعدی رفتن ، خلق شیوه ی زندگی جدید. در مورد رابطه انسان و حیوان هم نوشته بود فصل دو یه جا نوشته بود این که بعضیا گیاه خوار میشن به بهانه ی این که موجودات زنده رو نخورن تو خواب خرگوشین چون گیاهان هم زنده اند و جون دارن و به نظر منم کار احمقانه ای. نوشته بود زندگی کلا بر پایه کشتن و خوردن. چیزی که الان مشکل داره این که ما حیواناتو الان پست تر از خودمون میدونیم و نادیده شون میگیریم زمانهای قدیم اینجوری نبوده درسته میکشتنشون ولی با یه شیوه ایینی انجام میگرفته حالا این که بیای بگی گوشت نمیخورم هنر نیست. ولی نه این که بگم بیایم گاو بپرستیما اینم درست نیست ولی اونارو میشه مثل موجودزنده دید.




البته شایدم از قصد بود این که تا بهتر نشدم نسبت به قبلم استادمو نبینم. پس یه الزام پس تغییر و تحول داره پس باید از مرحله ای به مرحله دیگه ای رفته باشم.