روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1650 : اتمام کتاب : گفتگوی کامل رولینگ استون



سوزان سونتاگ و جاناتان کات، ترجمهٔ فرشیده میربغدادآبادی ، نشر حرفه نویسنده.


+مایلم متفاوت بنویسم. مایلم آزادی متفاوت تری از آنی که الان دارم پیدا کنم. به عنوان نویسنده از آزادی هایی برخوردارم ، اما آزادی های دیگری وجود دارند که من ندارم و تنها با تمرین میتوانم پیدایشان کنم. کافکا میگوید هرگز نمیتوانی آنقدر تنها باشی که بتوانی بنویسی، و حرفش درست است.


+در بزرگسالی مقدار نه چندان زیادی داروهای روانگردان خورده‌ام  گِرَس ‌ـ که خیلی کم کشیده‌ام ـ سیستم عصبی من را تغییر داده است. به طور مثال کمک کرد آرام شوم. گفتنش احمقانه است ، ولی واقعیت دارد. قبل از کشیدن گرس هرگز تا این اندازه راحت و آرام نبوده‌ام. برای اولین بار وقتی حدودا بیست و دوسالم بود گرس کشیدم. مجبور نیستم بکشم تا آنطور آرام شوم ، ولی با کشیدن آن با بخشی از خودم که آرامش داشت آشنا شدم. نمیدانستم که قرار است آرام بگیرم یا اصلا خوب بود یا نه و یا چیزی از آن بدست می آید یا نه [میخندد] ، فقط نمیدانستم چطور میتوانم به چنین آرامشی برسم .آنچه از مواد یاد گرفتم نوعی انفعال بود که برای من که خیلی حالت عصبی داشتم خوب و مفید بود. مرادم از انفعال در معنای خوبش است به همان معنای ویلهم رایشی ان چون همیشه باید در حال انجام کاری میبودم.


+در واقع چیزی بود که کمکم کرد ولی سبک من را تغییر نداد. برای همین است که میگویم نوشتن از یک چیز قوی تری می‌آید.


یعنی این دارو ها فقط منو بهتر میکنن تغییری توم ایجاد نمیشه توی کارم کار از چیز بزرگتری اینجاد میشه که ربطی به سیستم عصبی نداره. 

یه حرفایی که راجع به کتابا میگه سرخ و سیاه مثلا باید در بزرگسالی خونده بشه تا فهمیده بشه. اوه حالا مونده وقتش برسه پس بخونم منم. باید برادران کارامازوفو بزارم تو لیست خریدم. 


+آثاری وجود دارند که برای این که ستایش‌شان کنی باید تجربهٔ بیشتری به دست آورده باشی. 


+اینجا آرزوی دیدار آدمی بی تکلف را دارم که دربارهٔ زندگی شخصی اش حرف بزند و راجع به احساساتش . کسی که احساسش اورا از خود بیخود کند. 


+واقعه ای که احساسات تازه ای را بیدار کند همیشه مهم ترین تجربهٔ انسان است.


+ساده نیست که بتوانی در آرامش عاشق باشی، بدون شک و تردید اعتماد کنی، جدی جدی امیدوار باشی ، شجاعانه رفتار کنی ، وظایف سخت را با انرژی پایان ناپذیر انجام دهی. 


+در آن مقاله میگوئید ویتنامی ها این خودکشی را «تاثیر عملی» نمیدیدند بلکه به آن به عنوان « توفیق اخلاقی عمل او و کمال آن در تعالی نفس » نگاه میکردند. 

+وقتی می‌بایست داستان‌های کتاب من ، و غیره را ویرایش میکردم ، تکان دهنده بود که در مقام خواننده و نه نویسنده متوجه شدم این داستان‌ها مضمون مشترکی دارند، یعنی جستجو برای تعالی نفس و تلاش شجاعانه برای این که آدمی متفاوت یا بهتر یا شریف تر یا اخلاقی تر بشوی ـ به این معنا که هرچیزی که آدم تمنا دارد به آن احترام میگذارد واجد نوعی ویژگی اخلاقی است ، چرا که کیفیت یک هنر ، یک الزام ، یک غایت یا یک ایده‌ال را پیدا میکند.


+در فکرم ایده ای درباره ی بچه بودن و بزرگسال بودن دارم. همینطور این مفاهیم را در ذهنم بالا و پایین میکنم گاهی فکر میکنم هیچ تفاوتی میان آنها نیست و این تمایز کاملا ساختگی است. تنها به این دلیل که بزرگتر میشویم و پوست هایمان چرمی تر میشود ، خوب که چی چه اهمیتی دارد ؟ چه اهمیتی دارد که چند سال دارید؟ نباید در مورد کاری که میخواهیم انجام دهیم دغدغه داشته باشیم که آیا کاری بچه گانه است یا کار آدم بزرگ هاست. من فانتزی هایی در مورد کودکی دارم. ـ منظورم کودکی خودم نیست ، بلکه از ارزش هایی حرف میزنم که در گشودگی ، معصومیت و آسیب پذیری و حساسیتی که در کودکی نسبت به چیزها وجود دارد خودرا نشان میدهند ـ و فکر میکنم چقدر بد است که این ویژگی ها  را در بزرگسالی حفظ نمیکنیم. 


+عشق یعنی کامجویی بازی ، بی مسئولیتی و لذت طلبی و احمق بودن ولی تصویر ما از آن تبدیل شده به وابستگی ، ضعیف شدن و نوعی بردگی عاطفی و این که با کسی که دوست داریدبه عنوان پدر یا خواهر و برادر رفتار کنید. بخشی از وضعیت کودکی تان را بازتولید میکنید، بخشی که آزاد نبودید و به والدین خود به خصوص به مادرتان وابستگی کامل داشتید. 


+چیزهایی هست که تنها در سکوت بین آدم ها اتفاق می‌افتد. 


+سکوتی را که شفاف است دوست دارم ، چون آدمها میتوانند پس پشت آن را ببینند. 


+اگر ببینم دارم با یک احمق صبحانه میخورم احساس شرمندگی میکنم  ـ اگر چه فکر نمیکنم باید شرمنده باشم ـ و همچنین احساس میکنم که استثمار کرده ام و این بخشی از شرطی شدن زنانه است. و بعد فکر میکنم ، « خب مردان هم همین کار را با زنان میکنند و چنین احساسی هم ندارند.» ولی نمیتوانم جلوی این حس را بگیرم که دارم کار کثیفی میکنم.


تجربهٔ بزرگ مادر بودن...


البته که دلم میخواد... اما اصلا و ابدا دلم نمیخواد.

همیشه حسرتشو میخورم میدونم اما درستش همینه. خیلی دوسش داشتم اگه بود... و الان هم! و اینم به خاطراون  نه خودم. 

دیشب به خاطرش اشک هم ریختم ولی دیشب خواب دیدم یه بچه بغلم و دارم شیرش میدم شاید چهار پنج ماهِ بود تو خواب بچم بود :)))) الان اینقدر خوشحالم که نیست. اینجا چی داره.


+کمی از خانه بیرون برو ولی نگذار این کار به بخش اصلی زندگیت تبدیل شود.«پروست»


+مسئله این است که چه میزان در جامعه زندگی میکنی ، جامعه به معنای مبتذلش، و چقدر اوقات احمقانه ای را که به نظر تو یا به نظر آدم های دیگر پرشکوه می‌آیند سپری میکنی.


+نمیگویم آدم باید در لاک خودش فرو برود ولی فکر میکنم باید انضباط فوق العاده ای داشته باشد و حرفهٔ نویسنده ، به معنای عمیق آن ضد اجتماعی بودن است، مثل نقاش ها.


+هریک از ما برای نجات جهان آمده ایم. 


+واقعا جهانی وجود دارد و من واقعا احساس میکنم در این جهان هستم.



+دادن عنان به دست تخیلم مثل ماشینی است که مرا جای دیگری میبرد ـ دقیقا مرا بیرون از آنچه انجام میدهم ، فکر میکنم و احساس میکنم میبرد، بیرون از چگونگی نوع زندگی و رابطه ام با آدمها و همین را دوست دارم.


+سعی میکنی خودت را کش بیاوری و فراتر بروی.و برای بدست آوردن تمرکزی که برای این کار لازم است ، آدم باید کار کند، نه در معصومیت بلکه با شدت و حدت در خود فرو رفتن ، که اگر خودت را خیلی زیاد به آدمها و خواسته هایشان وام بدهی ، یا اگر درگیر تصور آدم ها در مورد کارت و یا درگیر نظرشان در مورد خودت باشی ، از هم میپاشد و محو میشود.



+فکر میکنم چیزهای خارق العاده ای وجود دارند که اتفاق می افتند و میتوانند همه چیز را تغییر دهند، فکر میکنم یک عمل میتواند معادل تجلی آگاهی باشد ، و چیزی میتواند اتفاق بیفتد که به نظر موجه نمی‌آید ـ گرچه منظورم این نیست که نمیتوان آن را توضیح داد چون همه چیز پس از وقوع قابل توضیح است حتی اگر این توضیح اتفاقی باشد ـ میدانید ، ساعتی که از کار ایستاده بالاخره دوبار در روز زمان درست را میگوید. 


+نسبت به هنر والا یک پستی و دنائتی وجود دارد که آنقدر مایوس کننده است که من حتی حوصله نمیکنم در حد نوشتن یک مقاله وارد مجادله شوم. 

+وقتی میشنوم کسی به من میگوید داستایوسکی را دوست ندارد چون بسیار آشفته است ، میگویم ، ببخشید یک لحظه ! شاید شما بگویید دلیلش این است که آدم ها دیگر به اندازه کافی آن را خوانده اند و این که لازم است مدتی استراحت کنند. ولی نمیدانم ، واقعا نمیدانم : چرا باید به آنها اجازه ی استراحت داد. 


دلم میخواد فیلمایی که ساخته رو ببینم.


+طبیعت ارتباطات جدید این است که هرچیزی میتوان گفت و هر با هر بافت و زمینه ای دیگر ، تا چیز ها بتوانند همزمان در بافت و زمینه های دیگر قرار بگیرند، مثل عکاسی. ولی چیز شرم آوری در چنین موقعیتی هم وجود دارد . البته امتیاز بزرگی هم دارد ، چون چنان آزادی عمل و آگاهی میدهد که آدمها قبلا هرگز آن را نداشتند. ولی معنای آن این است دیگر نمیتوانید معانی اصیل و عمیق را حفظ کنیدچون به ناچار از کار افتاده میشوند ، آلوده میشوند ، تغییر شکل میدهند و استحاله می یابند. دنیایی که در آن همه چیز بازیافت و از نو ترکیب میشود و همه چیز به یک مخرج مشترک تقلیل میابد. پس وقتی شما ایده ای از یک فانتزی یا مضمون یا تصویر را به جهان عرضه میکنی چنان شتاب عظیمی دارد که احتمالا قابل کنترل و محدود شدن نیست. و این شاید دلیل فوری دیگری است برای این که آدم گاهی ساکت باشد. میخواهی چیز هارا با دیگران در میان بگذاری ولی از سوی دیگر نمیخواهی فقط به ماشینی خوراک بدهی که نیازمند میلیون ها فانتزی ، شئ و محصول وباور است که باید هر روزه به آن خورانده شود تا به کارش ادامه دهد.



+شگفت انگیز بودن زبان در این است که ما برای یک چیز واحد واژگان مثبت و منفی داریم. برای همین زبان یک گنج لایتناهی است.


منم یه همچین حسی دارم. فرانسه بودلر فلوبر اصلا توی ذهنم نبود سونتاگ این چیزارو گفته راستش قبلا.  


+اینطوری راهم به آنجا ختم شد تا با آن آغاز کنم. در سرم یک فرانسهٔ خیالی داشتم که عبارت بود از والری فلوبر بودلر و رمبو و ژید. ولی این تصویر هیچ ربطی به فرانسهٔ امروزی نداشت، فرانسه ای که تو سرم بود برایم بسیار مهم بود. میدانستم که گذشته است اما دوست داشتم در آن مکان باشم ود آن معماری زیبایی که همهٔ این چیزها در آن اتفاق افتاده بود ، و آن زبان را بشنوم. 


+نمیتوانم دوازده ماه یا حتی ده ماه در سال را در نیویورک زندگی کنم. زندگی بسیار مصنوعی است.


+باید فضای خودت را خلق کنی.فضایی مملو از سکوت و کتاب


+جایی ، مکانی در درون خودم، من جدا افتاده‌ام. 


+فکر میکنم در زمان های متفاوتی در زندگی مثل همهٔ هنرمندان مخفی شده‌ام، با کارهایم و با خواندن و با بودن با یکی دوتا از دوستانم، در حالی که از جهان میترسیده‌ام ، چون آدم ها میخواستند به من بگویند کارهایی را که انجام میدهم متوقف کنم و من اصلا نمیخواستم بشنوم و یا اصلا نمیخواستم با آن پند و اندرزها ناراحت شوم. بسیاری از آدم ها به ویژه زنان ، از من پرسیده اند : « چطور مأیوس نشدی؟ باید میفهمیدی نباید مثل گذشته بلند پرواز باشی.» حس میکنم هرگز مأیوس نشدم چون هرگز به این پیام گوش نکردم ، ولی برای آن که آن را نشنوم حتما دستگاه شنوایی‌ام را یکجورهائی خاموش کرده‌ام. پس اگر هم جدا افتاده‌ بودم تنها به این معنا جدا افتاده بودم که به طور غریزی خودم را در مقابل چیزهایی که میتوانسته‌اند مرا مأیوس کنند محافظت کرده ام. 


+چقدر از آغاز دوریم؟ اولین بار چه زمانی شروع کردیم جراحت را حس کنیم؟... این جراحت پایدار ، این حسرت عظیم برای مکانی دیگر تبدیل کردن این مکان به مکانی دیگر.


+نمیخواهم به خاستگاه‌هایم برگردم. فکر میکنم خاستگاه‌هایم تنها یک نقطه ی شروع هستند . حس من از چیز ها این است که خیلیی فاصله گرفته ام. و همین فاصله گرفتن از خاستگاه‌ها است که مرا خرسند میکند . [...] چیزی ندارم که به آن برگردم و نمیتوانم تصور کنم چه چیزی پیدا خواهم کرد. 


+فقط میخواهم بگویم ایده ام جلوتر و جلوتر رفتن است ، آغاز های نو و بر نگشتن به خاستگاه ها.


+وظیفهٔ نویسنده ، توجه به جهان است، ولی مسلما این وظیفه آن طور که من برای خودم تعریف میکنم همچنین برقراری رابطه تهاجمی و خصمانه با دروغ و کذب به هر شکلی است... و این که باید کاملا آگاه بود که این وظیفه پایانی ندارد چون هرگز نمیتوانی به دروغ یا آگاهی کاذب یا نظام های تفسیر پایان دهی ولی همیشه باید آدم هایی در هر نسل باشند که به چنین چیزهایی حمله کنند و این همان چیزی است که مرا در مورد اکثر جاهای دنیا که هر انتقادی از جامعه فقط از طرف خود دولت مطرح می شود ، ناراحت می‌کند. فکر میکنم همواره باید آدم های آزاد و مستقلی وجود داشته باشند که هرقدر هم دون کیشوت وار ، تلاش کنند که چند سر بیشتر قطع کنند، تلاش کنند تا توهم و کذب و عوام فریبی را نابود سازند ـ و چیزهارا پیچیده تر کنند چون گرایش عجیبی به ساده سازی چیزها وجود دارد . اما برای من بدترین احساس این است که با چیزهایی که قبلا گفته ام و نوشته ام موافق باشم ـ این مرا بیشتر از هرچیزی آزار میدهد چون به این معنا است که دیگر از فکر کردن افتاده ام. 



اینم تموم شد و من راه افتادم تقریبا. خیلی احساس میکنم از این که کار میکنم بهترم. نمیدونم زبان بخونم یا کتاب شروع کنم چیکار کنم. اما بیکار نمیشینم.

اینو یادم رفت بزارم. 

+ولی چیزی که به شدت در نیویورک غایب است طبیعت است در هر شکلش. با هیچ چیزی که به طور عادی زندگی میکند و میمیرد سرو کار ندارید. نمیتوانید به پشت روی زمین دراز بکشید و در شب به آسمان نگاه کنید و آسمانی پر ستاره ببینید، کاری که به شما در میرایی خودتان و جایتان در عالم بسیار می‌آموزد.