روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1649 : روزهای آخر مرداد

وای زمان نیست احساس میکنم وقت ندارم یعنی امشب میخوام کتابو تمومش کنم خدای من باورت نمیشه هزار بارم بخونیش باز دلت میخواد بخونی. یعنی یه همچین چیزی این بار حرفای بیشتری ازش یادم میمونه. اول اینارو مرتب کردم نوشتم بعد رفتم پیاده روی صبح نرفتم. بعد گفتم برگشتم کاملش میکنم که الان هیجان زده ام میترسم نرسم تموم کنم هرچند تموم کردن مهم نیست ولی خیلی ازش نمونه. نمیدونی چقدر احساس علاقه میکنن بهش. فهمیدم من کلا از یه عده ادم خوشم میاد و باقی خیلی برام فرقی ندارن یعنی کسایی که واقعا دوسشون دارم تو یه چیزایی واقعا اشتراک دارن و دلم میخواد منم بهشون بپیوندم. :))))) چقدر من از انتخابی که واسه جلدای درباره عکاسی کرده خوشم میاد سرشت بازتابی عکاسی... از این فکر کردنش از حس و غریزه اش. باید درباره عکاسی رو هم دوباره بخونمش. بهتره برم. دیگه. راستی نگفتم بهتون تختمو با مها عوض کردیم اون اومد پایین بالاهم صفایی اما مکافات یجوری شبا به خصوص شب اول استرس داشتم رو هوا :/ اما الان اوکی تقریبا جای خوابم با کارم فرق داره نشستم رو میز مها یعنی صندلی گذاشتم مثل کتابخونه اونم رو تختش یکی از صندلیای مبلو برداشتم مال میزبان پشتش بلند راحت رو صندلی مها اصلا راحت نبودم. کلا باید جام راحت باشه. امروز داشت سرم درد میگرفت چایی با خرما خوردم خوب شد اینو کشف کردم در مورد خودم اون روز صبحونه گفتم شکر نریزم زیاد قند نمیخورم فقط صبحا که اونم گفتم حذف کنم بعد هیچی کل روز احساس خستگی و سرد درد داشتم. جای اونم تصمیم گرفتم عسل بخورم صبحا که جبران بشه چون عادت دارم کامل بخورم. به خصوص این که اشتهامم زیاد شده همش گشنه ام میشه :/ مکافاتی داریم. به هر حال روزای خوبی و حالم خیلی بهتره.

کتاب گفتگوی کامل رولینگ استون

سوزان سونتاگ و جاناتان کات، ترجمهٔ فرشیده میربغدادآبادی ، نشر حرفه نویسنده.


+فکر میکنم واکنش های ما بسیار حسی هستند و در نهایت حرکتی‌.

+بیماری را تفسیر نکن. از یک چیز چیز دیگری نساز. هرگز منظورم این نبوده که نباید سعی کنیم چیزی را توضیح دهیم یا بفهمیم، ولی نباید بگوییم معنای حقیقی ایکس فقط ایگرگ است و بس. ایدهٔ شی فی نفسه را رها نکنیم چون شی فی نفسه حقیقتا وجود دارد. بیماری همان بیماری است. 

+فکر میکردند کسی که عجیب غریب رفتار میکند و دچار حمله های سرخوشی میشود سفلیس دارد. والدین اگر میدیدند پسران بیست یک ساله شان شروع به تند حرف زدن کرده اند، نمیتوانند بخوابند و پر از تحرک و ایده و برنامه های خیال پردازانه هستند ، آنها را به دکتر می‌فرستادند که ببینند سفلیس دارند یا نه. 

+جنون این کودک به خاطر اوتیسم او بود. و تنها با انزوا و محجوری میتوانست قریحه اش را حفظ کند، انزوایی که حاصل جنون است. 

+شیاطین مرا مگیر که فرشتگانم هم با آنها خواهند رفت. «ریلکه»



+به نظرم مسئله این است که تو عوض شده ای. ده سال پیرتر شده ای، کار آزاد میکنی و یک دنیا تعهد کاری داری و شاید هیچ چیز مثل کار نمیتواند از جذابیت آن نوع دیگر زندگی کم کند. 


+این که سفلیس بهایی است که باید برای نابغه بودن بپردازی  و همان ویژگی هایی دارد که روزگاری به سل نسبت داده میشد. البته سفلیس، جنون ، رنج و بالاخره مرگ را با خود به همراه می‌آورد ، اما میان آغاز و پایان آن اتفاق عجیبی برای شما می‌افتد. انفجاری در سرتان رخ میدهد و میتوانید از خود نبوغی نشان دهید. نیچه ، موپاسان و تمام کسانی که سفلیس داشتند از آن مردند. ولی دچار همان حالات سرخوشی ذهنی و روحی بودند که بخشی از نبوغشان بود و یا آن نبوغ را تولید میکرد. بنابراین سفلیس سویهٔ رمانتیکی هم به عنوان بیماری نبوغ دارد که قبل از این که به جنون کامل برسید برای یکی دو دهه دچار تحرک زیاد و غلیان روحی میشوید. البته این پاقعیتی است که آنها در عین نابغه بودن سفلیس هم داشتند. با این حال چنین چیزی در مورد سرطان وجود ندارد. 


+خیلی بی قرارم و نمیخواهم این بی قراری فروکش کند. برعکس دلم میخواهد بیشتر شود، انرژی بیشتر ، جنب و جوش بیشتر.



+فکر میکنم که میشود از «خوانش» عکس ها حرف زد. این هم یک استعاره است و مفهوم خوانش عکس ، بار زیادی با خود حمل میکند. ولی این درست است که عکس ها شایستگی این همه توجه را دارندو باچنین توجهی چیزهای بیشتر و بیشتری در آنها میبینیم. عکس هایی هستند که وقتی به آنها نگاه میکنم ناگهان در آنها چیزی میبینم که قبلا ندیده ام. بدیهی است که آن را دیده بودم، به این معنی که چشم همه چیز را میگیرد، ولی درواقع آن را ندیده بودم ، چون بر آن تمرکز نکرده بودم. 

+وقتی به طرف کسی میروی و میگوئی بی حرکت بایست و آنوقت عکس آن آدم را میگیری. این ها انواع تصرف است که به نظر آدم ها خیلی عادی و مطبوع می آید چون دوربین دارند وقتی چیزی را میبینند میخواهند با خودشان به خانه ببرند ، آن را در قالب عکس میبرند. دنیا را جمع آوری میکنند. 



+عکاسی چشمان تازه ای به ما میدهد و دیدمان را تمیز و شفاف میکند. 


+فکر میکنم عشق به قطعه در ابتدا به خاطر یک حس خاص نسبت به وضعیت اندوهبار تاریخ و ویرانی های زمان به وجود آمد چون آنچه مردم به شکل قطعه دیدند در واقع کارهایی بود که بخشی از آنها گم شده بود یا از بین رفته بود و یا دور انداخته شده بود. و البته حالا برای آدم ها این امکان وجود دارد و خیلی هم تشویق میشوند آثاری در قالب قطعه خلق کنند. 

به یک معنا عکس ها هم همینطور هستند. 

بله فکر میکنم عکاسی هم به شکل قطعه در می آید. ماهیت عکس این است که وضعیت ذهنی یک قطعه را دارند . البته چیزی در خود کامل است. ولی در نسبت با گذر زمان ، به صورت قطعه ای گویا از آنچه در گذشته برایمان مانده است در می آید: « بله آن موقع خیلی خوشحال بودیم ، آنجا ایستاده بودیم و تو خیلی خوشگل بودی ، من این را پوشیده بودم و نگاه کن چقدر جوان بودیم »... چیزهائی از این دست. منظورم این است که ، وقتی آدمها عکس میگیرند با این روحیه عکس نمیگیرند بلکه زمان عکس هارا تغییر میدهد.



+از زمانی که شروع به فکر کردن کردم ، متوجه شدم که تنها راهی که میتوانستم مسائل را به شکل تئوریک درک کنم، دیدن معانی ضمنی شان و استعاره یا پارادایم نهفته در آنها بود.


+استعاره ها برای تفکر بسیار لازمند، اما اگر از آنها استفاده میکنید ، نباید آنهارا باور کنید ـ بدانید که فقط داستانهای ضروری هستند، شاید هم ضروری نیستند. هیچ فکری به ذهنم خطور نمیکند که در لفافه استعاره ها نباشد. ، ولی همین واقعیت حدود آن را اشکار میکند. و آنچه مرا همواره جذب میکند گفتاری است که آن شکاکیت را بیان میکند و ورای استعاره به چیزی می‌رسد که پاک و شفاف است و یا به گفتهٔ بارت درجهٔ صفر نوشتار است. 

+دو چیزی که زیاد میخوانم شعر و تاریخ هنر

+پروژه ی روشن فکرانه. برای من ، در واقع پروژه ی نقادی است ـ به معنای عمیق نقادی ـ این که آدم به ناچار درگیر ساختن استعاره های نو میشود چون برای فکر کردن باید از آنها استفاده کند. ولی دست کم باید نسبت به استعاره هایی که به ارث برده ایم منتقد و شکاک باشیم تا بتوانیم موانع فکری مان را باز کنیم ، بگذاریم هوا بیاید و چیزها وسعت بگیرند.


+آدم هایی که ستایششان میکنم آدم هایی هستند با این حس مبارزه میکنند که اگر کسی چیزی می‌نویسد به نوعی باید انکار ناپذیر باشد . و این کیفیتی است که در کارهای بکت، کافکا، کالوینو و بورخس میبینم ، همینطور در کارهای نویسنده ی بزرگ مجاری گئورگی کنراد.

+حقیقت در نظر من چیزی نیست جز نفی اشتباه و کذب . من چیزی را که فکر میکنم حقیقت دارد فقط وقتی کشف میکنم که ببینم چیز دیگری کذب است: دنیا اساسا مملو از کذب است و حقیقت چیزی است که با انکار کذب برجسته میشود . به یک معنا ، حقیقت کاملا تهی است ولی به هر حال آزاد شدن از کذب یک رهائی بزرگ است. 

+یکی از جنگ های قدیمی من جنگ علیه تمایز میان اندیشه و احساس بوده است که در واقع پایه ی تمام دیدگاه های ضد روشنفکری است: قلب و سر، فکر کردن و احساس کردن ، فانتزی و قضاوت ... و من باور نمیکنم که این ها حقیقت داشته باشد. ما کم و بیش بدن های مشابه داریم ولی افکارمان بسیار متفاوت است. بر این باورم که بیشتر با ابزاری که فرهنگ در اختیارمان گذاشته است فکر میکنیم تا با بدن هایمان و در نتیجه تنوع بیشتری در جهان داریم. برداشتم این است که تفکر شکلی از احساس است و احساس شکلی از تفکر.
به طور مثال کاری که من انجام میدهم به شکل کتاب یا فیلم یا چیزهایی در می‌آید که من نیستند اما چیزی را ـ به شکل کلمات، تصویر یا هرچیز دیگرـ باز نویسی میکنند و به نظر می‌آید که این فرایند ، فرایندی کاملا فکری و عقلی است. ولی اکثر کارهایی که انجام میدهم همان قدر که به عقل و دلیل ربط دارند ، کشف و شهودی هم هستند. اینطور نیست که درک و فهم از قبل برای خود عشق بدیهی است اما دوست داشتن یک آدم به معنای درگیر شدن با انواع فکر ها و قضاوت هاست.

+من فکر میکنم زنان باید به دنبال قدرت باشند.


+اما من بر این باور نیستم که چیزی به نام نوشتن مردانه و زنانه وجود داشته باشد.


+نوشتن اساسا ساختن اشیا است. من با همسان سازی های قدیمی افلاطون و ارسطو که شاعر را با نجار مقایسه میکردند موافقم.

+فکر میکنم زنان بایدبه خود ببالند و با زنانی که در سطوح عالی به فعالیت مشغول اند هم ذات پنداری کنند و از آنها به خاطر این که حساسیت زنانه یا حس زنانه ای نسبت به امر جنسی نشان نمیدهند انتقاد نکنند. ایدهٔ من این است که همه چیز را از تفکیک و تبعیض در بیاوریم. من از نوع فمینیست های ضد تفکیک هستم.

+فکر میکنم خوب است مردها بیشتر زنانه باشند و زنان بیشتر مردانه . از نظر من چنین دنیایی دنیای جذاب تری خواهد بود. 

+وقتی کمی بزرگ تر میشوی میفهمی که همه چیز بر تفکر یا این/یا آن استوار است که حالا اسم های مد روزی پیدا کرده است مثل دو جنسیتی یا جنسیت دوگانه ، اما فکر نمیکنم باید چنین اسمی به آن داد چون آن وقت فقط ملک طلق یک گروه از طرفین بحث میشود. 

نظرات  (۱)

سلام
امیدوارم خوب باشی خانم مهربان