روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1643 : بخشی از کتاب : خوشی ها و روزها

خوشی‌ها و روزها ، نوشتهٔ مارسل پروست ، ترجمهٔ مهدی سحابی ، نشر مرکز


+فرانسوا رنگ پریده به سوی در دوید تا قفلش کند، اما هق هق گریه امانش نداد و اشک از چشمانش سرازیر شد. تا آن زمان همهٔ فکرش پی تجسم داستان‌هایی برای دیدن آن مرد و آشنایی با او بود ، مطمئن بود که هرگاه بخواهد میتواند به آن قصه ها واقعیت بدهد ، و شاید بی آن که خود بداند با این امید و آرزو زندگی کرده بود. اما این آرزو در او پا گرفته بود ، با هزار ریشهٔ نا محسوس تا ژرفناهای نا خودآگاهانه ترین دقایق شادمانی اندوهش رخنه کرده بود و شیرهٔ تازه ای را در آنها میدوانید، بی آن که او بداند این از کجا می‌آید . و حال این آرزو از چنگ او ربوده میشد و به دست محال می افتاد. خود را درهم شکسته حس میکرد ، گرفتار درد دهشتناک سراسر وجودی که یکباره از ریشه کنده شده باشد ، و از ورای دروغ های ناگهان بر ملا شدهٔ امیدش ، در ژرفای اندوهش ، واقعیت عشقش را به چشم دید.


+حس هایی هستند که گنگی از ژرفی شان نمیکاهد ، و تیزی تیز تر از تیر بی نهایت نیست. «بودلر»


+جز این که از او چنان موج هایی از تلخکامی یا شادکامی می‌ترواد که دیگر در زندگی‌جز او هیچ چیز و هیچ کس به حساب نمی آید. 
زیباترینِ سیماها ، کمیاب ترین اندیشه ها نمیتواند این جوهرهٔ خاص و اسرار آمیز و یگانه را داشته باشد ، چنان یگانه که هیچ گاه هیچ انسانی ، در بی‌نهایت جهان ها و در بیکرانگی زمان ، دومی دقیقی نخواهد داشت. 


+حیرت خواهد کرد اگر بداند زندگی دیگری در درون جان خانم دوبریو دارد که غنا و تحرک معجزه‌وارش هر چیز دیگری جز خودش را بی ارزش و نیست می‌کند ، زندگی با همان تداوم زندگی خودش  که به همان اندازه در کارهایی نمود میابد... چنان زنی [...] که همه مهر و اندیشه و توجهش را ، درجا و یکپارچه صرف یاد طفیلی‌ای میکند که در  برابرش همه چیز محو میشود چنان که پنداری فقط او یکی شخصی واقعی است و همه ی آدمهای حاضر چون یاد و سایه مجازی‌اند. 


+در دل فراموشی ، که در خوشی‌های واهی می‌جوییم ، شیرین عطر غمین یاسمن از ورای مستی ها بکر تر باز می‌آید «هانری دو رنیه»


+دیدارهای به این کوتاهی اش برای من شیرین ترین و دردناک ترین چیزها بود. 

+همهٔ این جدایی‌ها مرا ناخواسته به فکر آنچه جبران ناپذیر بود و روزی فرا می‌رسید می‌انداخت، هرچند که آن زمان هرگز جدی به امکان زنده ماندن خودم پس از مرگ مادرم فکر نکرده بودم. عزمم این بود که یک دقیقه از مرگ مادرم نگذشته خودم را بکشم. بعدا غیبت مادرم چیزهایی از این تلخ تر هم به من آموخت. ، آموخت که آدم به غیبت عادت می‌کند، و بزرگترین نقصان خویشتن و بزرگترین رنج این است که حس کنی از غیبت رنج نمیکشی. گو این که بعدها دیدم این آموخته ها نادرست بوده است. 



+افسوس ، هنوز جان چهارده سالگی‌ام در یک زمان هم در درونم و هم در بیرون از من و بس دور از من بیدار می‌شود . خوب میدانم که دیگر جان من نیست و دوباره از آن من شدنش به من بستگی ندارد . با این همه باورم نمیشد که روزی حسرتش را بخورم.  فقط پاک بود ، باید آن را نیرومند میکردم و توانایی پرداختن به والاترین هدف ها در آینده را به آن میدادم. 


+با امیدواری خیال آینده ای را در سر می‌پروریدم که زیبایی‌اش هیچگاه به پای عشقی که به مادرم داشتم ، و این آرزو که از من خوشش بیاید نمیرسید، به پای اگرنه نیروی اراده‌ام ، دستکم نیروی تخیل و احساسم که درونم در غلیان بودند و بی‌تابانه خواهان فرا رسیدن سرنوشتی که آنهارا به جلوه درآورد ، پیاپی آنچنان بر دیوارهٔ دلم می‌کوفتند که گویی می‌خواهند آن را باز کنند و به بیرون از آن ، به درون زندگی پر بکشند.

+انگیزه‌ام بیش از آن که شادمانی گردش و آن گل چیدن ها باشد نشان دادن خوشبختی‌ام از این بود که همهٔ آن زندگی آمادهٔ فوران را درونم حس میکردم ، آمادهٔ این که تا بی‌نهایت گسترش یابد ، در چشم انداز هایی پهناور تر و جادویی تر از ژرفای افق جنگلها و آسمان که دلم می‌خواست با یک جهش به آن برسم. ای دسته های گل گندم ، شبدر و شقایق ، اگر با آن همه سرمستی ، با چشمان گداخته و تن سراپا تپش شمارا با خود می‌بردم ، اگر از شما خنده ام یا گریه‌ام میگرفت، از این بود که شکارا با تمام امیدهای آن زمانم دسته می‌کردم ، امیدهایی که اکنون ، چون شما، خوشکیده و پوسیده‌اندو خاک شده بی ان که چون شما گل کنند.



+با این همه کمی میترسیدم، و به گنگی حس میکردم که این عادت بی‌ارادگی‌ام رفته رفته بر من سنگینی میکند و با گذشت سال‌ها سنگینی‌اش هرچه بیشتر میشود، و با غصه دچار این شک میشدم که وضع یکباره زیرورو نخواهد شد ، و به هیچ رو نمیتوان به معجزه ای دل خوش کرد که بدون هیچ سختی و دردی یکباره زندگی‌ام را تغییر بدهد و مرا با اراده کند. تنها آرزوی داشتن ارتده بس نبود. درست همان چیزی لازم بود که بدون داشتن اراده نمیتوانستم به آن برسم یعنی : خواستن .


+خیابان های اسرار آمیزی که در درون هر انسانی هست و هر شب شاید در تهشان خورشیدی غروب میکند که معلپم نیست خورشید شادمانی باشد یا غصه.

+آبراهه‌ای که پرگوترین کسان چون به آن می‌رسند به فکر فرو می‌روند و من در کنارش ، چه شاد باشم چه غمگین ، همیشه شادکامم...« بالزاک»



یه عالمه حرف دارم بگم از امروز ، از دیروز ، از حالم از کتاب فقط میدونم حالم بهتره خیلی یه تیکه اش دیشب روم تاثیر گذاشت و یادم آورد و من ترسیدم نکنه دیر باشه نشه ولی فکر میکنم میتونم یعنی درستش کنم. الان میخوام زبان بخونم. قرصام بیشتر شدن. من چقدر از این دکتره خوشم میاد کتابم میخونه بهش گفتم تمرکز ندارم هی پا میشم میشینم گفت شاید برای کتابی که میخونی سخت ممکن باشه گفتم داستان پروست گفت خوبه پروست بخونی چه کتابیشو میخونی و باقی حرفها. هوف حس خوبی دارم. خیلی خوب کلا با این که اتفاقای شاید خوبی نباشه اما بد نیست.