روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1639 : کتاب خوشی ها و روزها

نوشتهٔ مارسل پروست ، ترجمهٔ مهدی سحابی ، نشر مرکز

یه فصل دیگه هم تموم شد محفل بازی و موسیقی پرستی بووار و پکوشه. حالا جدا از چیزی که بود خیلی اسم داشت من نمیشناختم خیلیاشو فهمیدنش سخت بود. فقط واگنرو رو حساب حرف نیچه بتهوورن باخ میشناختم. یه ذره هم در مورد محفل ها شخصیت ها گفته بود یه طنزی هم به نظرم داشت همین همین. یه جاهایی یاد کافکا میافتادم زمانشون با هم بوده. هنوز مونده پروست رو بشناسم ولی خب.  همین. نوشتنش یه جاهاییم شبیه سونتاگ. باید توضیح بدم همه اینارو میدونم شاید بعدا. سرم درد میکنه. وبیحوصله ام. جون کندم یه ده یازده صفحع رو خوندم اما همین یعنی میشه از این وضعیت درام به خدا خیلی تلاش میکنم :((( همین همین. اگه حالم خوب بود چه کتاب فوق العاده ای به نظرم میومد کلیدچیز ازش میشه یاد بگیری دنبالش بری نه که الان نباشه ولی بی حوصلگی مزخرف. همه شورو شوقو ازت میگیره مزه نمیده. 


چشم افراشتید و نگاهتان به من افتاد ، سیداایز، و از چشمانی کهمن آنگاه دیدم پنداری زلالی خنک بامدادان گذشته بود ، و آبهای روان نخستین روزهای آفتابی، چشمانی بو که گویی هرگز ندیده بود آنچه را که بر چشمان انسانها به عادت باز میتابد، چشمانی هنوز بکر از تجربع ی خاکی. اما چون بهتر نگاهتان کردم، آنچه بیشتر دیدم گونه ای مهرورزس و آزردگی بود، حالت زنی که آنچه را که خواسته باشذ ، پیش از زاده شدنش از او دریغ داشته باشند.


نمیخواهند این را بپذیرند که گاهی تمجید علامت محبت و صراحت نشانهٔ کج خلقی است.


کتابها: ما همیشه مشاور محتاطی برای تو بودیم، همیشه از ما نظر خواسته ای و هیچوقت هم به حرفهایمان گوش نداده‌ای . اما اگر هم نتوانستیم تو را به عمل واداریم ، به تو کمک کردیم بفهمی ، هرچه بود شکست خودت را قبول کردی؛ ولی دستکم مبارزه‌ات در تاریکی و در وضعیت شبیه کابوس نبود : مارا مثل لـله های پیری که دیگر به دردی نمیخورند کنار نگذار. مارا با دستهای بچه‌گانه ات میگرفتی ، چشمهایت که هنوز پاک بود ، مارا با تعجب تماشا میکرد . اگر هم ما را به خاطر خودمان دوست نداری ، به خاطر همهٔ چیزهایی دوست داشته باش که از خودت به یادت می‌آوریم، همهٔ آنچه بودی و همهٔ آنچه میتوانستی باشی، و آیا همین امکان توانستن، در مدتی که به فکرش بودی ، یک کمی به معنی بودن نیست؟

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی