روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

163 : در ادامه

اینجارو که میخوندم داشتم به این قطعیت میرسیدم که واقعا خنگم :| -__- 

بعد ته تتوس گفت از اینایی که گفتی نفهمیدوم تو دلم گفتم جانا سخن از زبان ما میگویی:) امیدوار شدم.

آدم قاطی میکنه خب.


چهار رساله افلاطون / محمود صناعی / نشر هرمس




بعد سقراط دوباره میگه دوباره جاداره بگم به ته تتوس جانا سخن از زبان ما میگویی.  حالا داره آسون تر میگه خب چه کاریی میپیچونی ادم نمیفهمه چی به چیه :)))))




طرف راست مغزم از وسط مغزم به عقب مغزم تیر میکشه .بدم تیر میکشه جوری که نمیتونم نسبت بهش بی تفاوت باشمو سرمو میگیرم. نمیدونم چم شده.سرمو که نا خودآگاه گرفتم از درد .مامان دید نمیخواستم بگم بش.حالا هی میگه بیا بریم دکتر.هی میگم خوبم ول نمیکنه که.میگه سر شوخی بردار نیست سکته میکنی :| هیچ ایده ای ندارم .اگه تا فردا ادامه داشت همچنان، میرم دکتر .خب دکترارو دوست ندارم زوره مگه با یه درد میری با صد تا برمیگردی -__- هرچی سنگه واسه پای لنگه.حالا الانم گیر داده اون کتاببو ول کن شاید  واسه اونه به چشمات فشار میاد سرت درد میگیره  :)))) الان من چی بگم بش؟

نظرات  (۳)

من چرا فلسفه نمیفهمم با اینک دوستش دارم؟:(
پاسخ:
اولش سخته اما کم کم که آدم جرئت میکنه جلو میره براش روشن میشه فکر آدمو راه میندازه . دست بگیر خیلی خوبه علاقه داری :)
فلسفه افلاطون خیلی پیچیده ست
من مولانا میخونم هم عرفان داره هم فلسفه هم طربناکه :)
پاسخ:
اونجوریم پیچیده نیستا . من خوشم میاد درگیر میشم فکرم درگیر میشه اما نثرش روونه البته یه جاهایی انگار خودشم میخواسته نفهمی :دی جدا از شوخی من فلسفه خوشم میاد خیلی وقتم نیست فهمیدم اینو. مولانارو زیاد نخوندم واسه همین نمیدونم چجوریه :)
کتاب قشنگی باید باشه
از اونا که یهو چند سال جلو می اندازه آدم رو
اگر اسم انتشاراتش رو بگید، ممنون میشم:D
پاسخ:
والا جلو انداختنشو نمیدونم فکر میکنم بندازه و فکر آدم رشد کنه.من خوندم خوشم اومد .انتشارات هرمس .اگه تهرانینو  پیدا نکردین یه مغازه تو انقلاب -بازار بزرگ کتاب  پلاک 13 به اسم فرهنگ جهانبخش هست اون داره 99 درصد :)