روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1628 : سه شنبه

خب من صبح رفتم عکسمو نشون دادم. هیچی نبود یعنی مغزم همه چیش نرمال بود گفت چون نوار مغزیت نرمال نبود اینو دادم ببینم مشکل جسمی ممکن باشه به واسطه ضربه ای چیزی ایجاد شده باشه یا نه البته اون اینقد مفصل نگفتا نتیجه گیزی خودم از حرفای هفته پیششم هست. هیچی دیگه. بعد پرسیدم سردرد درم و اون برای چی گفت به این ربطی نداره ممکنه به هرکدوم ز علائم دیگه ربط داشته باشه. خلااااصه که تا بعد گفت قرصامو قوی تر میکنه وقتی تموم شدن. بعد من صداشو گذاشته بودم ضببط شه اگه چیز مهمی بود درست نشنیدم مطمئن باشم حالا گوشیو حا گذاشتم چقدر ضایع نه؟؟؟ البته خیلی دکتر مهربونی از معدود زنهایی که احساس میکنم خوشم میاد ازش :دی  گفت برای یسری مسائلم حتما به روان شناس مراجعه کنم گفتم من پشت سر گذاشتمشون گفت ممکن فکر کنی از نظر سنی پشت سر گذاشتی باید باز بشن حل بشن. گفتم باشه اما فعلا فکر نکنم. اخه پیش کی برم حرف بزنم؟  نمیدونم باید بگردم یکیو پیدا کنم.

حالا تا یه مدت دیگه.


دیگه این که اومدم خونه صبح گرم بود هموز هرچند از قبل بهتر بود ولی جنازه بودم خوابم برد بدون هیچ حسی قرصمم یادم رفت همیشه ۱۲ میخوردم بعد دو نیم بزور مامانم بیدارم کرد نهار مگه بلند میشدم خیلی سنگین بودا انگر واقعا مرگ بود هیچ حسی نبود. هیچی بعد بلند شدم یادم رفت قرصمو بخورم تا چهار بعد خوردمش بعد نمیدونم الان اون یکی قرصامو بخورم نهورم دیرتر بخورم تداخل نداشته باشه هفت میخورم در نتیجه هنوز گیج خواب بودما هیچکر نکردم یه ذره اونجا تو نوبت نشسته بودم خوندم. 

بعد این سادیسم تغییر دکوراسیون دوباره شراغم اومد:دی اغا خیلی بد بود این تخته اینور که اورده بودیمش بغلش یه چیزی داره روش یه قفسه است بعد این افتاده بود سمت اتاق نه سمت دیوار تختمم همینجوری که نور نداره تاریک بود رو اعصابم بود یعنی. نمیتونستم روش بشینم کار کنم کتاب بخونم بعد پیچاشو باز کردم دیدم جسبیده :/ خب چرا پیچ میزنین. هیچی تختو ۱۸۰ چرخوندیم بالای تخت افتاد پایین! اما اصل راه نفسم باز شد فرشم کشیدیم پایین نردبون جای وسط اتاق افتاد اون گوشه سمت دیوارو پنجره اصلا باز شد. حالا قراره واسه نورشم مهتابی از این چیزا وصل کنیم نور اتاق درست بشه بتونیم کار کنیم. هوووف همین الان راضیم از خودم سر جمع یه ساعتم نشد. 

سی دی کتابه که خریدم برانسوی سطح یک ریختم تو گوشیم گوش کنم فقط فعلا گوش کنم. همین. دیگه همین سرم درد میکنه هنوز انگار سنگین اما سعیمو میکنم کتابمو بخونم. فردا میرم کتابخونه دوباره. هرچند دلم میخواد خونه بمونم اما الان زمانش نیست. هرچند اونجا هم لنگ میزنم واقع. میخوام کار کنم ولی خیلی سخت نمیتونم تمرکز کنم :((( کاش زودتر اوکی بشم. 



+ اینو یادم رفت بگم نیت کردم صبحا قبل کتاب خونه حول و حوشای ۵-۶ صبح برم پیاده روی نمیدونم چقدر عکلی بشه اما به نظرم ایده خیلی خوبی

  • مائده