روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1626 : زمان


کتاب از خوشی ها و روزها

نوشتهٔ مارسل پروست، ترجمهٔ مهدی سحابی ، نشر مرکز


+می‌دانست که چشمان او همیشه غم آلود بود ، و حتی در شادمانه ترین لحظه ها انگار التماس تسکینی برای درد هایی را داشتکه به نظر نمی‌آمد حس کند.


+ اما دردهای فلج عمومی که گاهی بالداسار را چون زرهی آهنی چنان تنگ در خود می‌فشرد که حتی روی تنش اثر تازیانه باقی می‌گذاشت، و از شدتشان ناخواسته چهره درهم میکشید، دوباره محو شد.


+ در کار بر افراشتن دژهایی میان خود و جان است که چیزی نگذشته می‌پنداری جان ناپدید شده است تا روزی که بیماری یا غصه آهسته آهسته شکاف دردناکی را باز کرده باشد که از ورایش دوباره جان به چشم می‌آید .


+ تنها ترس گنگی داشت از این اندیشه که باید دوباره زندگی را از سر بگیرد ، باید تن به ضربه هایی بدهد که عادتشان را از دست داده و از نوازش هایی چشم بپوشد که اورا در میان گرفته است. 


+ چون دوستی نداشت از خیال های خود دوستان دلنشینی ساخت و عهد کرد که همهٔ عمر به آنه وفادار باشد. خیال هایش را در کوره راه های باغ و در دشت به گردش میبرد ، آنهارا به لبهٔ ایوانی تکیه میداد... ویولانت که به دست این خیال ها و انگار فراتر از خود پرورش یافته و از آنها آموزش دیده بود، هر آنجه را که دیدنی بود حس میکرد و کمی از نادیده هارا هم حدس میزد شادمانی اش بی خد بود و گاهی غم هایی آنهارا بهم میزد که باز شادی آنها را زیرازیر همراهی میکرد.


+ فکر نیرویی ر نکرده بود که گرچه در اغاز از خودستایی مایه میگیرد سرانجام بر بیزاری وتحقیر و حتی ملال چیره میشود و آن نیرو عادت است.



اصلا میخوندم یجوری شدم. هرچند اینو دیروز خوندم داشتم معرقمو سامان میدادم و یه فیلم دیدم البته بعد دستم نمیرفت گفتم بخش هایی ازشو بزارم و بعد مثل پتک خورد تو سرم تا شب وقت دارم جبران کنم امروزمو نباید عادت کنم به یسری چیزای مزخرف به تنبلی نباید مثل کش برگردمسر جای اولم هرچند که ادم از صفر شروع میکنه همیشه با هر کتاب اما این همش باید تکرار بشه نباید همش رو صفر موند و هیچ حرکتی نکرد.  عکسامم میخوام مرتب کنم جمعشون کنم و برای عکاسی اماده بشم. مجبورم بیرون برم دکتر زمان میگیره هوا گرم و خسته کننده است ولی چاره چیه؟ باید از زمانای مونده استفاده کرد. من که نمیخوام فراموش کنم به اندازه کافی وقت هدر دادنو تنبلی بود دیگه وقتشه تابستون نباید به گند کشیده بشه.در واقع من بهم خوش نمیگذره من فقط از زمان عقب میمونم. وقتی حال میکنم و بهم خوش میگذره که کار کنم بدون هیچ دروغی. چرا گشتن رو دوست دارم نگاه کردنو اما. نه همیشه نه پشت سر هم. باید جدا از دکتر این بیلبیلکاام ببرم کتابفروشیا شهر کتابا باغ فردوس انقلاب نمیدونم عکاسی هم باید ازشون کنم؟؟؟ چقد از این قسمتش که مثلا باید جذاب باشه خوشم نمیاد. ترجیح میدم معمولی باشه ببینیم چه میکنیم . چقدر کار دارم. بهتره برم فعلا کتابمو بخونم.


دلم میخواد در آینده اگه دیدمش نیلی بهتر باشم اصلا مهم نیست چه اتفاقاتی میفته مهم نیست من اطرافم چی میگذره مریضم حالم خوبه باید نهایت سعیمو کنم بهترین بازدهی رو داشته باشم. شاید یه مدت سکوت بد نبود یا نباشه تا یادم بیاد من چی بودم ؟ کیم؟ و چی میخوام باشم ؟