روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1618 : دیروز و امروز

هر چیزی که بتدریج و پنهانی بفرساید یا [ از درون ] بپوشاند یا تحلیل ببرد. 


سل بیماری زمان است؛ به زندگی شتاب میدهد، نورانی‌اش میکند و جنبه ای روحانی به آن میبخشد. در هر دو زبان انگلیسی و فرانسوی سل به پیش میتازد. در سرطان مراحل جای سرعت را میگیرند. این بیماری در نهایت علاج ناپذیر است. 


هیچکس تغییر در محیط زندگی شخص سرطانی را در بهبود او موثر نمیداند. 


اما اسطوره ها همچنان پابرجا هستند. 



سل و سرطان را عموما فرات از بیماری هایی که معمولا به مرگ منتهی میشدند(یا میشوند ) به شمار می اورند.



میدونین یاد چی افتادم یاد ویرجینیا وولف بیچاره همش استراحت کنه همش بهش غذا بدن به زور. نذارن از خونه تنها خارج بشه از لندن بیارنش بیرون و غیره. خدارو شکر الان خیلی نیست از این چیزا هرچند خب یسری چیزام ناخوداگاه پیش میاد اما این که همش چششون بهت باشه یجوری.


خیلی سخت دارم این کتابو میخونم. اما دارم میخونم. 


صبح چند ساعت صرف زبان کردم هنوز درست اول تو یادم بود باورم نمیشد اما خب امیدوارم نتیجه بده یه هفته عقب افتادم اون هفته اصلا نخوندم. 


دیروز که نوار مغزی دادم اون خانمی که میگرفت خب اول مها رفت و خیلی استرس داشت به من گفت اونجوری مثل خواهرت نبودی من فکر کردم نوار مغزی من اوکی بعد که رفتیم دکترم به مها که گفته بود مشکلی نداره از این لحاظ خودش خیلی ولی به من گفت باید ام آر آی مغزی بدم. اونجا نزدیکش یه جا بود رفتم پرسیدم وقت گرفتم برای فردا خب استرس دارم. نوار مغزی که چیزی نداشت اینم نداره فقط یسری بیل بیلک خیس وصل میکرد می کلم اینقدر م چندشم میشد اب میریخت روم اپمدم خونه رفتم تو حموم :/ هوووف خیلی مهم میست راستش. در واقع اصلا ایده ای ندارم. یعنی خیلی مهم نیست انگار دیگه هرچی. چیکار کنم حالا :دی والا. فقط باید سعی کنم خوب کار کنم. احساس میکنم کلی چیز میخواستم بنویسم که یادم رفته. از ساعت چهار هی بیدار میشدم میخوابیدم اخر ساعت نمیدونم چند بود بلند شدم بزور حاضر شدن. اب خونه هم زرد بود چندشم میشد دست بزنم از تو یخچال یه بطری برداشتم ریختم تو این بطری اب ها بردم مسواک زدم :/ دیروزم زبان خوندم یعنی بیشتر گوش کردم اینقدر سرم درد میکرد که مگو هوا هم گرم. ما هم از خود صبحش بدبیاری داشتیم از نیومدن ماشین خراب شدن دستگاه برا گرفتن دارو شلوغی اونجا صد دفعه راهشو رفتیم برگشتیم اخرم جنازه بودیم حالا اومدیم خونه مگه خوابم میبرد شلوارمم تازه پاره شد پاشدم رفتم شلپار خریدم :/ وای اینو یادم رفت به بابا برگشتم گفتم میگم به مامان نگو جو نده بیخودی نگران نشه شب رفتم کیفمو بردارم از پذیرایی مائده بابات چی‌میگه :/ مرسی از پدر واقعا ممنون دلاور. این که البته توقعی هم نداشتم برا من فرقی نداره فقط حوصله توضیح دادن نداشتم که ندادم. انگار حالا توضیح بدی هم فرقی داره . همین امروز کتابخونه یجوری. حال نمیکنم باهاش. و خیلی هم خوابم میاد. خیلی زیاد. 


چرا احساس میکنم خیلی از چیزایی که راجع به سرطان و سل میگه واقعا در مورد این بیماری وجود داره ؟؟ یعنی برا اونا استعاره محسوب میشه برای این نه ؟؟ البته مه نمیشه فکر احمقانه ای


نه فکر‌میکنم که هست یسریاش واقعا. در مورد سل و سرطان استعاره است اما در مورد دو قطبی نه. البته نه همشا مثلا چیزایی که راجع به مرگ گفت اما نمیدونم


به حد مرگ خوابم میاد‌.  


نتونستم تا ده بمونم