روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1609 : شاید بیماری

خب اید اینجوری به نظر برسه چقدر راحت دارم برخورد میکنم با این مسئله که دوقطبی یا هرچیز دیگه ای دارم. من راحت برخورد نمیکنم. حقیقت اینه یه خورده دیر تر از اونی که باید رفتم دکتر با تاخیر سه چهار ماهه. ولی دیگه وضعیت جوری شده بود که اذیتم میکرد تمرکز نداشتم و خب حرفه نویسنده کتابی داره از سونتاگ بیماری به مثابه استعاره وایدز. و استعاره هایش ، علیه تفسیر که چند روز پیش یه پستی گذاشته بود اینجا که اصلا همین شد جمع کردم خودمو و گفتم بسه باید درست بشه و این فقط هرچیزی که هست راههایی داره  و تو که نمیخوای تا اخر عمرت حداقل به این شدت عقب بمونی و نتونی کار کنی. خب درگیری بو در مورد دارو خوردن یا هرچی ولی اخرش اصلا یهویی شد. و از قضا از همین الانم میخوام شروع کنم قرصارو . اینقد که استرس کشیدم امروز شاید حالم بهتر بشه. همین واقعا برام نه که مهم نباشه کی هست که دلش بخواد مریض باشه یا مشکلی داشته باشه ولی این فقط یه مریضی و چیز دیگه ای نیست چرا باید گنده اش کنم به قول سونتاگ بعضی چیزارو میشه کنترل کرد به موقع درمان کرد از پیشرفتش جلوگیری کرد. هرچی. ولی باید از راه درست دنبالش بود. منم مثل خیلیای دیگه. اگه برام مهمه تلاش کنم به اینده ام فکر کنم باید دنبال راه حل باشم. من قبلا هم این اتفاق برام افتاده گوشام قبلا گفتم . شاید اگه ادم سه چهار ساله پیش بودم شعورم نمیرسید. و خیلی میترسیدم یا گارد میگرفتم ناراحت میشدم الانم شاید یه ذره یعنی بی تفاوت نیستم واقعا فقط سعی میکنم واقع بینانه نگاه کنم. و خب این هست. چیکار میشه کرد. این مریضی فقط نه انگ نه واکیر داره نه اسیب میزنه به کسی. وادما با ادما متفاوتن. و خب زندگی منم اینجوری توی خیلی چیزا. وای دیگه بهتره برم فقط خواسنم واضح بگم. 

دلم نمیخواد غر عر کنم یا ناله یا شکایت   درو دیوارو بختو چیو چی. یا این دستاویز و بهانه بشه نه هیچی نمیتونه منو بیخیال کنه هرچند الان متوقف. شدم ولی . کم کم دوباره وایمسیتم و حرکت میکنم.



خب فکر‌کنم بار اول نتیجه معکوس داره کلم داره منفجر میشه ولی انگار ان انفجار تو کل بدنم پخش میشه. سردمه و دستو پاهام بی جونو بیون تر میشن ولی در عین حال یه ذره درد میکنن. حس خفنی کیا تجربه اش کردن :دی

خوابم نمیبره شاید فیلم ببینم. درسته چشم درد میکنه اما حواسم پرت میشه


حرفمو پس میگیرم مزخرف اغا من توقع معجزه داتم اما سرم اروم نمیگیره

و چشام که بسته تقریبا دارم تایپ میکنم


دلم میخپاد کلمو از تنم جدا کنم