روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1608 : گرمای تابستان ملاجمان را ذوب کرد:/

اقا امروز رفتیم دکتر. اینقدر گرم بود و شلوغ که نگو. هنوز سرو چشم درد میکنه اینقدر کلم داغ شد. دو تا کتابم از مولی خریدم. یه دونه از این کیسه های پارچه ای فانتزی گوسفندی هم خریدم.  کتاب اعترافات روسو خب این قطع جیبیش بود درسته خیلی فشرده است اما قیمتش برا من خیلی مناسب تر بود. اما اون یکی جلدش محکم تره دیگه. ولی من اینو خریدم . اعترافات روسو ، ژان ژاک روسو ترجمهٔ مهستی بحرینی نشر نیلوفر. کتاب بعدیم از مارسل پروست فکر کنم یعنی نمیدونم خوشی ها و روزها جلد یک در جستجوی زمان از دست رفته است الان یادم نیست اما ترجمهٔ مهدی سحابی نشر نیلوفر. حالا خوندمش بیشتر پیگیری میکنم. 

دکترم که خب خیلی استرس داشتم اینقدرم طول کشید امروز از شانس من. پشیمون شدم دلم میخواست مطب میرفتم پلی خب این جام بد نبود. دارو بهم داد فعلا یه چند تایی قرص که از فردا شروع میکنم. و این که چند روز دیکه وقت دارم برای نوار مغزی گرفتن. هیم میگم اسکن مغزی نمیدونم چرا:/ 

همین .

من اصلا هوب نمیتونستم حرف بزنم عصبیم شده بودم یادم رفت بپرسم از کی شروع کنم قرصارو... هیچ ایده ای ندارم که چجوری میتونه باشه فقط میتونم امیدوار باشم از این وضعیت مزخرف در بیام و کلی کارامو کنم. گیر کردم تو گِل :/  یادمم رفت دقیق بپرسم یعنی دقیقا اسمش یعنی چی شد ولی فکر کنم دو قطبی باشه با توجه به سوالایی که در کمال لال بپدنم ازم پرسید هرچند جسته گریخته چیزایی گفتم و با توجه به اسم دارو ها که سرچ کردم و البته یه موضوع دیگه . فقط امیدوارم عوارض چندانی نداشته باشه. وای دارم از خستگی‌بیهوش میشم. هوارو دیدین چه دلبره. اصلااسمون منو میطلبه :دی اما اینقدر چشم درد گرفتم نمیتونم نگاه کنمش درست. میرم بخوابم. واقعا نمیتونم. حوصله غرغر کردنو ناله کردن ندارم.فقط به کتابا و کارای موندم فکر میکنم. به راه افتادنم.