روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

خب میدونین من تو خونه موندم. صبح که پاشدم فکر کنم تاثیر قرصا بود گیج میزدم اما خب دیشب واقع سر درد بدی گرفته بودم جدا از بدنم و هیچ کاری نمیتونستم بکنم. با این حال درسته امروز سردرد ندارم اما تمام بدنم انگار هراز گاهی تیر بکشه یا گز گز کنه یا بی حس بشه و تو این گرما هم که دستو پام یخن با این که گرم و منم گرممه. بگذریم خواستم بگم نشد برم بیرون. کجا برم. چند وقت اینجوری شدم. چرا نمیتونم بخونم. نمیدونم باید چیکار کنم. این که یه کتابو بد بخونی بدتر از این که کلا نخونی. شاید شروع نکنم الان سعی کنم زبان بخونم فیلم ببینم چمیدونم بخوابم. بخوابم فقط بخوابم. اما اینا هم بیهوده است. ادم این طوری میشه دیگه. احتمالا. دستم به کاری نمیره. اما خب اگه است اسه تلاشمو میکنم حتی کتاب اره نباید ولش کنم. باید ول کن تمام وجودمو چیزی که انگار فقط درد داره و شاید بغض. من دیگه خوب نمیشم. هیچوقت خوب نمیشم. 


نیچه میگفت :

پشت سر نهادن چیزی که انسان هرگز حق خواستن اش را نداشته است ... و زان پس آن را بر دوش خود داشتن ... چیزی تقریبا خرد کننده است.

نظرات  (۱)

  • پریسا سادات ..
  • :(