روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1599 : اول هفته

خب من دیروز که تو خونه موندم خوندم ولی خیلی نه اگه خوب بودم باید تموم میشد. الان ۲۶ صفحه مونده تازه اومدم کتابخونه. دیروز راس هفتو نیم بیدار شدم دیگه هم نخوابیدم امروز اصلا کلا نمیتونستم پاشم هی بیدار میشدم یهو بیهوش میشدم. جامدادیمم خونه جا گذاشتم. یه کتابم میخواستم بیارم هرچی گشتم نبود ماشین که راه افتاد یادم افتاد رو کتابای نخونده رو کمد گذاشتمش:/ اصلا خونه موندن نابود میکنه ادمو.مثل به خودم گفته بودم کتابو تا ظهر تموم میکنم. من حرف نزنم سنگین تره. برم بخونمش تموم بشه.


اینک آن انسان ـ آدمی چگونه همان میشود که هست ـ ، نوشتهٔ فردریش نیچه ، ترجمهٔ بهروز صفدری، نشر بازتاب نگار


فرزانگی من در این بود که توانستم بسی چیزها و بسی جاها باشم تا بتوانم یگانه شوم و به یکتایی برسم.


اگاه شدن من از این موضوع بود که از غرایز عمیق خود به شدت منحرف شده‌ام و هریک از اشتباهات جزئی من[...] صرفا نشانه هایی از یک کج روی کلی تر بوده است. نوعی بی حوصلگی نسبت به خودم وجودم را فرا گرفته بود. دیدم واقعا هنگام آن رسیده که باز به خودم آیم.یک باره با وضوحی هولناک پی بردم که چقدر وقت تلف کرده ام ...


 آن گاه غریزه ام تصمیم راسخ گرفت که به عادت تسلیم شدن ، هم رنگ دیگران شدن ، و خودرا با دیگران عوضی گرفتن پایان دهد. هر نوع زندگی، نا مساعد ترین شرایط ، بیماری، تنگ دستی ، همه ی این ها به نظرم بهتر بود از خود زایی ننگینی که نخست از سر نادانی و جوانی دچارش شدم و سپس ، از سر ولنگاری و به اصطلاح وظیفه شناسی در ان گرفتار مانده بودم. 


آن «من» درونی که از فرط مدام شنیدن «من های» دیگر تقریبا مدفون و محکوم به سکوت شده بود، آهسته و سر بزیر و مردد ، بیدار شد و سرانجام با. دیگر سخن گفتن آغازید. 


هرگز احساس سعادت من از خود بودن‌ام ، بیش از آنجه در بدترین دوران بیماری و درد داشته ام نبوده است.


انگار هیچ چیز عمیق تر از این که انسان ناگهان فاصله ی خود ر ا با دیگران محسوس کند ایجاد رنجش نمیکند



گذشته هارا تبرئه کردن و همه ی چنین بودها را به چنین میخواهم ها تبدیل کردن، فقط این است انچه من رستگاری مینامم.



به زبان دین شناسانه ـ خوب گوش کنید زیرا من به ندرت به عنوان دین شناس حرف میزنم ـ این خود خدا بود که ، پس از انجام کارش ، به شکل ماری در زیر درخت شناخت دراز کشید : بدین گونه او رفع خستگی  {استراحت} کرد از خدا بودن خویش... همه چیز را خیلی زیبا ساخته بود... شیطان فقط بی کارگی خداست در هفتمین روز.