روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1594 : کتابخونه

اینجا کتاب خونه اش خیلی بزرگ. هرکیم تو حال خودش. ۹۹درصدو نیمم دارن برای امتحان یا کنکوری چیزی میخونن.که خب من جزو این نیم درصدم. نه که عاشق کتابخونه باشم اینجا از بین کتابخونه هایی که رفتم با بقیه فرق داره شاید به خاطر این که یه طرفشش کلا پنجرست. اگه زود بیام میتونم اونجا بشینم اگر نه این طرف یه کنج دنج. نمیتونم جایی بشینم که بدونم پشتم کسی میاد میشیه . جز روبروم که مهاست و معلوم نیست کسی نیست. پشتمم ستون. تو حال خودمم الانم دوتا صندلی گذاشتم جورابامم دراووردم پشتمو کردم به ملت و را به دیوار. هرچند که خلوت سالنش بزرگ تقریبا پشت سرم نزدیک کسی نیست همه تو فاصله اند. زانوها هم جمع کردم تو شکمم. یه همچین حالتی . چارزانو هم میشینم. نه که فضای کتابخونه منو مثل نیچه مسموم کنه. خب نیچه میگفت تغذیه اب و هوا مکان تفریحات چیزای مهمین که هرکس باید تو خودش بسنج.فرمولبندیشم ایجوری بود : « تو باید چگونه خودت را تغذیه کنی تا بتوانی به حداکثر نیرویت ، کارایی‌ات، ـ به معنای رنسانسی کلمه ـ فضیلت افیونلاق برسی؟»  وقتی میخونه ادم به این فکر میکنه خب من چیم؟ من قهوه که نمیخورم جدیدا نسکافه شاید دو بار در روز چاییم صبحونه بیشتر اوقات فقط اونم شیرین که تصمیم دارم شکرو حذف کنم. اما صبحونه رو که حتما باید بخورم . هیچ چیز شیرینی نمیتونم بخورم دندونام درد میگیرن یه قرن دنبال دندون پزشک زن هستم هی هم پشت گوش میندازم. اه این چیزا مسخره است الان. دارم فکر‌میکنم چرا تو خونه نمیتونم؟ هر دلیلی داشته باشه تهش سر اینه حواسم پرت میشه. دیواریم بکشم دیوارو میشکنن. فعلا از خونه فرار کردم. از رفتارایی که روز به روز بدتر و ازاردهنده تر میشن نه که بد باشه لزوما شاید من حساسم. مامان که یه چند روزی کلا نیست بابا هم که بگذریم. باید پذیرفت. با این حال خونه که باشم همون وضعیتی میشه که نیچه اینجا میگه : « ایا دقت کرده اید در حالت تنش عمیقی که هنگام باروری روح و تمام اورگانیسم را فرا میگیرد ، پیش آمد ها و تحریکات بیرونی چه تاثیر سختی بر ما دارند؟ و چگونه شلاق‌مان میزنند؟ باید تا حد امکان از پیش‌آمد ها و تحریکات بیرونی اجتناب کرد: یکی از نخستین احکام غریزی حکمت باروری ذهن این است که انسان به دور خود نوعی دیوار بکشد. » حقیقت اینه من خودمو میتونم تو شرایط وفق بدم یعنی اصلا حوصله غر غر و چرا چرا کردنو ندارم. شایدم وفق کلمه خوبی نباشه. برا خودم شرایطو محیا کنم. خودمو قطعه هامو جابه جا کنم. نمیشه بقیه رو واقعا تغییر داد اونم بعد سالها یعنی در مورد بعضیا اصلا صدق نمیکنه چه بسا که مسیر برعکسی هم طی میکنه. این روزا خیلی رفتارای جدید میبنم و وحشتناک چیزایی که فکر میکردم حسن بوده یعنی باهاشون خودمو دلگرم میکردم این چند وقت هی داره معکوس میشه تو ادما.‌ این یعنی از اول بوده فقط الان نشون داده میشه و خب نباید حساس باشم. به من ربطی نداره تا جایی که بهم ارتباطی نداره :/ حقیقتا با حرفش که میگه اقلیم و مکان خیلی تاثیر داره موافقم . این اتاق لعنتی ازش بیزارم. اگه نور از این مهتابیا بزارن خوب میشه. اون روز گفتم تا چه شود فعلا که هرچی میگی انگار نه انگار. اما برا بقیه هه. اوووف. خب غر غر بسه بسه. نیچه میگفت :« خویشتن را چونان یک سرنوشت پذیرفتن ، خود را غیر از آنچه هستیم نخواستن، در چنین اوضاعی همان خرد بزرگ است» که خب من سعی میکنم عمل نکنم اما اگه ملت مدام به یادم نیارن. همونی که نیچه میگفت :« تقدیر گرایی روسی که گفتم در من بدین گونه پدیدار شد که سالهای ازگار وضعیت ها ، مکان ها ، مسکن ها  و جماعت ها تقریبا تحمل ناپذیری را تاب اوردم که از قضا ی روزگار نصیب من شده بود. این کار بهتر از ان بود که بخواهم تغییرشان دهم ، که احساس کنم تغییر پذیرند. که علیه شان عصیان کنم من از کسی که میخواست این تقدیر گرایی مرا به هم بریزد و به زور بیدارم کند تا حد مرگ بیزار بودم و به راستی هر بار خطر مرگ نیز وجود داشت.» خلاصه این که دوباره به قول نیچه «هیچ کس این اختیار را نداره که هرجا شد زندگی کند واین انتخاب برای کسی که وضایفی بزرگ برعهده دارد و باید تمام نیرویش را صرف ان کند محدود تر نیز میشود.» دیگه خواستم بگم وظایف بزرگی‌دارم یه وقت نکنه کسی ندونه :دی


یه تفاوت دیگه هم پیدا کردم بین نیچه و بنیامین اما فهمیدم این اختلافا خیلی شاید نباشه شایدم باشه هر کس یجوری. ادم باید سعی کنه خودشو بشناسه اما تو یه چیزایی هم همه این ادمها مشترکن. 

چقدر استاندال رو دوست داره.

یعنی واقعا اثار شکسپیر مال شکسپیر نیست؟؟ مگه داریم؟؟


همین دیگه برم با این سرعت لاکپشتی کلیم وقت هدر میدم.تااااا ساعت ده

من ولی اگه خونه مثل قبل بود صد در صد خونه میموندم. اما اینجا هم راحت شدم. حداقل کسی به ادم کاری نداره. هی جواب رفتارا حرفای بقیه رو مجبور نیستی بدی. ادماییم میبینی که حالا خرچی سرشون تو کتاب. در مقاطع مختلف سنی در انواع و اقسام رشته ها تخصص ها :دی


این یه عکس داغون

خب قرار بود نگیرم. خداییم نمیگیرم ولی چجوری اونوقت نشون بدم. بعدم اینجا بمونه.هووف اصلا چه اهمیتی داره جز یا اوری شاید اجبار یا فرار شاید هیچکدوم ارامش روان :دی بیخیال خیلی بهم ریخته شاید باشه. من طرف پنجره رو بیشتر دوست دارم رو دیوار اینجا همش کنکوری نوشته :دی


واقعا من کاری نکردم کتابو اما صحافیش یه خورده خیلی شل. من همیشه خب یه خورده کشتی میگیرم با کتاب ها قبول دارم بعضیاش کنده بشن اما  پیش نیومده بود همش کنده بشه :دی