روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1591 : چرا این چنین فرزانه ام؟

اینک آن انسان ـ آدمی چگونه همان میشود که هست ـ ، نوشتهٔ فردریش نیچه ، ترجمهٔ بهروز صفدری، نشر بازتاب نگار


+ من زندگی و از جمله خودم را به نحوی از نوع کشف کردم. ، همهٔ چیزهای خوب  ـ و حتا چیزهای کوچک ـ را چنان چشیدم که دیگران به سختی میتوانند بچشند. من از خواست سالم بودن ام ، زندگی کرده ام ، فلسفه ام را ساخته ام ... زیرا اشتباه نشود ، من در سالهایی که نیروی حیاتی‌ام حداقل بود ، از بدبینی دست بر میداشتم : غریزه ی خود باز سازی مرا از پرداختن به فلسفه ی فقر و یاس بازمیداشت.. 


+ یک آدم شکوفا حس خوشایندی در ما بر میانگیزد ؛ او از چوبی سخت ، نرم و معطر تراشیده شده است. فقط به آنچه به مذاق‌اش خوش بیاید رو میکند ؛ هر آنچه از ملاک این خوش آیندی بگذرد مانع میل و لذت او میشود. او برای زخ م ها مرهم میسازد ، بدبیاری هارا به سود خود تغییر می‌دهد: هر آنچه او را نابود نکند نیرومند ترش میسازد.به طور غریزی هر آنچه میبیند، میشنود و برایش پیش میآید ، بر مخزن خویش می‌افزاید. : او یک اصل گزینش است. بسیاری از چیزهارا رد میکند. او در هر معاشرتی ، چه با کتاب ها چه با ادم ها، و چه با منظره ها همیشه در جمع خویش است. با انتخاب خود هرچه را بر میگزیند ، میپذیرد و بدان اعتماد میکند، ان را گرامی میدارد. به هر آنچه تتحریک اش میکند با اهنگی کند واکنش نشان میدهد. با همان اهنگ کندی که او از روی انضباط با احتیاطی طولانی و غروری عمدی کسب کرده است. به هر آنچه اورا میکشدبا تامل روبرو میشود. نه به بدبیاری باور دارد و نه به تقصیر : او میتواند به خود و دیگران فیصله دهد ، قادر است فراموش کند ـ و برای این که هر چیزی نا گریز به کامش بگردد به اندازه کافی نیرومند است. بسیار خوب ، پس من قطب مخالف یک تباه شده ام زیرا هر چه گفتم در وصف خودم بود! و این مشترک با بنیامین. اگه بخوام تک به تکشو بگم خیلی طولانی میشه اما دوستی که فیصله پیدا کنه راحت  انتخاب کردن چیزاها و ... هست


+ ادم با خویشاوندان {والدین } خود کمتر از همه خویشاوندی دارد  بدترین پستی در این است که ادم بخواهد خودش را با خویشان {والدین} خود خویشاوند ببیند. سرشت های وال. خاستگاهی بی نهایت رفیع دارند.: طولانی ترین زمانی هم که صرف انباشتن ، نگه داشتن و جمع کردن شده است ، به منظور افریدن انها بوده است...

در مورد بنیامین همون چیزی که سونتاگ میگفت طبیعت و روابط طبیعی براشون به هیچ وجه وسوسه بر انگیز نیست. و این که برای فرد مالیخولیاییپیوند های خانوادگی مستلزم ذهنیتی تصنعی و احساساتی گریست. همه ی این روابط ؛ اراده ، استقلال و ازادی تمرکز فکر هنگام کار را از بین میبرد و در ضمن فرصتی بدست میدهد تا ادمی انسانیتش را بیازماید با این حال فرد مالیخولیایی پیشاپیش میداند از این ازمون سربلند بیرون نمی آید.



+اگر مهارتی بدست اورده باشم مهارت در واژگون کردن چشم اندازهاست. این اولین دلیل این موضوع است که چرا شاید تنها برای من ، تبدیل سرشت ارزش‌ها امکان پذیر شده است... 

این با چیزی که نیچه بهش رسیده بعد از بدست اووردن تجربه های زیاد که اول از دیدگاه بیمار به مسائل سالم تر نگاه کرده و بعد برعکسش کرده از موضع سرشاری و اعتماد بنفس زندگانی غنی به کارگاه مرموز غریضه ی تباهی از بالا نگاه کرده و نتیجه اش اپن مهارتی بود که بدست اوور همون کاری که بنیامین انجام داد. که سونتاگ میگفت اندیشه ها و تبلهی هارا همچون خرابه ها میبینذ ، فهمیدن یک چیز یعنی فهمیدن مکان نگاری آن ، یعنی دانستن راه تهیه ی نقشه ای از ان و دانستن راه گم کردن آن.


+ در مجموع من ذاتا سالم بودم ، اما از لحاظ جزئیات و ویژگی ها تباه شده بودم. انرژی که صرف گوشه گیری و دل کندن از اوضاع عادی زندگی کردم ، فشاری بر خود آوردم تا به دست طبیبان مدعی ، تیمار و نازپرورده معتاد به دارو نشوم ـ همه حاکی از اطمینان غریزی مطلقی است که در ان هنگام که به ان چه براین ضروری بود داشتم به مواظبت از خود پرداختم و خود را شفا دادم. 


این زیاد شاید ربط مستقیمی نداشته باشه شاید من بزور دارم میگم اما باز یاد ویژگی برباری افتادم. تبدیل زمان به فضا. این که از اونجایی که حالت روحی مالیخولیایی کند و دستخوش تردیدلذا گاهی بایذ راه خود را به کمک چاقویی بگشایذ گاهی نیز ادم باید چاقو را به خود فرو کند.



+ شکوه ی من از نیک خواهی هاییست که به زندگی ام کم آسیب نزده اند. تجارب من این حق را به من میدهند که به طور کلی به تمایلات خودزایی و انچه هم نوع دوستی نامیده میشود و همواره در گفتار و کردار در حال اندرز دادن است ، بدگمان باشم . چنین چیزی به نظر من نشانه ی اشکار ضعف و ناپایداری در برابر تحریکات است . تنها تباه شدگان دل رحمی را فضیلت میشمارند. من دل رحمان را از ان رو که به اسانی شرم و حرمت و و مراعات را از دست میدهند و نمیتوانند فاصله بگیرند ، نکوهش میکنم.  

دستان دل رحم انگاه که به سرنوشتی بزرگ ، انزوایی مجروح و مزایای یک گناه سنگین یورش میبرندتاثیری ویرانگر دارند. برای من یکی از فضایل شریف فرا گذاشتن از ترحم است.


این همون قضیه امر به معروف و نهی از منکر هستا!


+ بغض فرو خورده موجب بدخلقی میشود.  و حتی معده را هم خراب میکندهمه ی کسانی که سکوت میکنند دچار اختلال گوترش اند... بی نزاکتی به مراتب انسانی ترین شکل خلاف گویی است.


+ خویشتن را چونان یک سرنوشت پذیرفتن ، خود را غیر از آنچه هستیم نخواستن ، در چنین اوضاعی همان خرد بزرگ است. 


+ هر رشدی د این امر بروز میکند که چه حریف یا مشکل سخت تر ی را به مصاف طلبیده ایم. : زیرا یک فیلسوف جنگاور مشکلات را نیز به جنگ تن به تن فرا میخواند. وظیفه ی او نه غلبه بر موانع به طور کلی ، بلکه غلبه بر موانعی است که مستلزم بسیج تمامی نیروی او ، مهارت او و چیه دستی او در بکار گرفتن جنگ افزار است. در یک کلام او میخواهد بر حریفان هم سنگ خودش غلبه کند.

 نخستین شرط یک جنگ تن به تن شرافتمندانه ، برابری در مقابل دشمن است . آنجا که تحقیر میکنیم نمیتوانیم بجنگیم. ، آنجا که فرمان میرانیم ، آنجا که چیزی را پایین ت از خود میبینیم، نباید بجنگیم. 


اغا این کلش خیلی خفن. یعنی من واقعا به خودم بود دلم میخواست کرشو بنویسم یعنی اینقدر فصل دوم رو دوبار خوندم. 


بعدشم چهار راه و روش جنگی شو میگه که من نمینویسم. واقع اصلا باورم نمیشه. 


+ انسانیت من این نیست که خودم را با انسان ان گونه که هست نزدیک حس کنم، بلکه فقط این است که احساس نزدیکی با او را تاب اورم... انسانیت من مدام چیزا شدن بر خویش است. اما من به تنهایی نیاز دارم.



خب این فصل تازه تموم شد. من میخوام سریع پیش برم نمیشه. بار اول فقط خوندم و بار دوم نوشتم و با بنیامین مقایسه کردم. یه چیزی بگم این کاری که نیچه کرد همون چیزی که نوشته بود یکی از ویراستارها این کاری که نیچه انجامش داده فقط گفتن خودش نیست. انگار راهی هست که هر ادم بزرگی هر ادمی که به یه جایی میرسه یا یعنی انگار یه کاری که ادمای بزرگ خواه نا خواه همشون انجام میدن و نیچه اینو گفته شاید برای منی که خیلی هنوز بزرگ میستم مثل یه راهنما باشه. نیچه هم به نظرم از افراد مالیخولیایی که سونتاگ میگفت حساب میاد سونتاگ و بنیامینم همون کاری رو کردن که نیچه کرده. درسته خب همیشه تفاوت هست اما از نظر کلی میگم. حتی به نظرم خود سونتاگ هم از افراد مالیخولیایی هست. نظریه ای که بنیامین داده بود. 


راستش نمیدونم دیگه چی باید بگم. چیزی که نیچه میگه ضد اخلاق هست به نظرم اخلاقی ترین هاست منتها به قول خودش ارزشها اینجا برعکس شده میخود کمک کنه و راهی باشه که انسان از این لجنزار خلاص بشه. این کاری که میکنه راهی که رفته. اینجا گفتن در مورد خودش نیست.