روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

159 : روز بعد سیزده

دیشب فکر میکردم کلاسمون ساعت 9 نیمه صبح ساعت 7 نیم بیدار شدم داشتم صبحونه میخوردم شک کردم .اومدم سایتو دیدم واااااای ساعت 9:10 مین بود بدو بدووو  تا 8:15 باید میزدم بیرون که دیر شدو 8 نیم اینطورا بودش. بعد مترو که دیر اومد گفتم مائده بیخیال استاد امروز بیانم همون 9 نیم مشه نگران نباش .هیچی از سر ولیعصرم تا اسکو ماشین گرفتم یه قدمو دیر نرسم رفتم آسانسور درش بازمونده بود از بالا هِلِک و هِلِک پله هارو رفتم بالا نفسم در نمیومد مهسا -مهسا.ن -سهیلا- زهرا دیگه  همین رو پله ها نشسته بودن. ساختمووون ساکت. بعد استاد افتخاری اومد گفت استاد گفتن اگه دو سه نفرن برن مام دیدم خب با این که بقیه بچه ها تو راهن برییم بهتره حالا اذیت نشن به خاطر ما بیان یعنی خودمونم میخواستیم بگیم زنگ نزنن بهشون اصلا ولی مثل این که قبل این که من برسم همون اولش زنگ زده بودن .میدونستم چهارده فرروردین اصلا ادم باید یه خورده از عید بگذره حالا ما استادو دوست داریم از خدامونه اون بیچاره اینقدر اذیت میشه اصلا خودمو میگما کلا اذیتش میکنم بیچاررو این همه حرف میزنه دیر میگیرم بعضی وقتا شاید. به هر حال مخواستم به بچه ها بگم دیدین گفتم استاد شاید نیاد باید میپرسیدیم ازش.اصلا خودم شمارشو داشتم میپرسیدم یه آره نه بود جوابش دیگه.البته برا من بد نشد امروز که هوا عالیه .هنوز داره بارون میاد دیدم خبری نی زنگ زدم ببینم بیتا کجاست گفت تو راهم گفتم خبری نیست گفت ااا باشه گفتم برمیگرددی گفت دارم میام میخوای بدون من برگردی؟ وایسا باهم برگردیم دیگه گفتم اره دگه با هم برگردیم میام مترو تو هم بیا .از دانشگاه با مهسا میومدیم بیرون آرشم اومد مهسا منتظر ساجده بود گفتم تا اون بیادو بیتا برسه وایسم پیشش بعد دیگه دیدم آرش اومده باهم حرف میزننو تنها نیست خدافظی کردم .دیدم مونده بیتا برسه رفتم افق .تو افق زهرا وو سهیلا اومدن سهیلا برام از این بوک مارکا درست کرده خیبلی قشنگه و دوسش دارم .گفتم تا پولامو خرج نکردم بگیرم یه کتاب، که خرج بیخودی نکنم.کتاب آشنایی با صادق هدایتو گرفتم .البته .به خودم قول دادم سرعتمو ببرم بالا یعنی وقت پرت ندم میتونم خوبو با کیفیت بخونم عیدی تنبلی کردم :( تا نمایشگاه کتاب که اردیبهشته سعی میکنم بیشتر وقت بزارمو ااین کتابایی که دارمو نخوندمو بخونم تا اون موقع هم پولامو جمع کنم اگه تونستم برم نمایشگاه .کتاب خوندن واقعا تاثیر داره .حالا میفهمم وقتی استاد میگه کتاب بخونین کتاب خوب بخونین برا چیه اگه نداشت باورم نمیشد.اما چون رو خودم دیدم میفهمم چیه. امروز  4 رساله رو تموم میکنم خیلی نمونده ازش .با این که خسته کننده نبود اما دلم هوس یه رمان داستانی کرده. دلم میخواد موجهارو بخونم تا آخر هفته بعد 5 رساله رو  دست بگیرم .یا کتاب آوار خواب رو دوباره بخونم ببینم برا کنفراس میتونم خودم حرف بزنم یا نه خب حجمش زیاد نیستا ولی سنگینه یه خورده شایدم چون بار اولم بود اینجوری فکر میکردم شاید اینبار آسون تر باشه.خلاصه بعد افق اومدم سمت مترو بیتا هم اومد از قبل عید ندیده بودمش .دلم تنگ شده بود واسش. گفتم بریم سینما. بعد قرار شد بریم پارک ملت و پردیس سینماییش.رفتیم تو سایت یه سانسش 11 بود که فیلم گشت ارشاد دو بود.خوب بد جلفم ساعت 12. گفتیم یه فیلم خنده دار ببینیم. که همون 11 ایرو دیدیم. خلوت بودا اولش  معلوم بود کلا همه خستن هی مسخره میکردیم با بیتا کی 14 فروردین میاد سینما .همه هم که اومده بودن زوج بودن معلوم بود پیچونده بودن :) خلاصه خیلی خندیدیم باحال بود هرچند محتوایی خیلی چیزی نداشت و بخوای منطقی بگی چرت بود .ولی  خب دلمون شاد شد.بعد سینمام رفتیم تو پارک گشتیمو قدم زدیم واااااااااااای چه هوایی بود درختا تازه در اومده برگاشووون خیلی خوب بود هوا بارونی جون میداد برا راه رفتن تا بالا که ایستگاه بی آر تیش دورتر بود پیاده رفتیم که بیشتر  راه بریم. بعدشم سوار بی ارتیو خونه وو این داستانا خوش گذشت .خیلی وقت بود بیرون نزده بودم و امروز به نظرم بهترین روز بود. لای پنجره بازه باد میاد یخ کردم هوا سرده خیلی .برم یه خورده استراحت کنم بعدش به کارام برسم.تایپ کتاب خانم میمو باید جدی دست بگرم حساب کردم شبی ده صفحه بنویسم 7-8-10 روزه تمومه.اولش عربیا گیر دارم اما اونم راه میفتم. دیگه رسما سال جدید شروع شده تصمیم گرفتم روزانه برنامه بزارم و منطقی .من همیشه غیر منطقی برنامه ریزی میکنم واسه همین انجام نمیدم بعد میخوره تو ذوقم.ولی وقتی ااز وقت استفاده کنم آخرش به آدم میچسبه که بیخونده عمرشو تلف نکرده امیدوارم بتونم.از امروز حسابی لذت ببرین هوا معرکست اگه بیرون نمیرین ولی حتما پنجره رو باز کنین روحیه آدم عوض میشه :)


دوشنبه ،چهاردهم  فروردین نودوشش ، ساعت یازده!

پردیس ملت


  • مائده

نظرات  (۱)

:|
خب این نوشته هاتو پاراگراف بندی کن آدم بدونه کجای مطلبه
ده بار گم کردم کجای مطلبم رفتم از اول خوندم :))
پاسخ:
چشم سعی میکنم حتما یادم بمونه .حق باشماست :)