روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1587 : سیمای والتر بنیامین

نوشتهٔ سوزان سونتاگ ،ترجمهٔ حمید فرازنده ، نشر مرکز ( کتاب خیابان یک طرفه)


بنیامین . این جوری که سونتاگ راجع بهش نوشته انگار رج به رجشو میشناسه. سونتاگ سونتاگ لعنتی همیشه انگار میدونه چی باید بنویسه اینم که دیگه معلوم. خب فکر کنم بنیامین براش مثل یه استاد بوده یعنی یادم قبلا خونده بودم ازش هرچند تو چه مقاله ای بود بزارین پیداش کنم.

اهان مقاله ی آئورا بود  که نوشته بود « سوزان سونتاگ را میتوان فرزند خلف بنیامین به شمار آورد ، چه از حیث نثر ونگارش ، دغدغه ها و توجه به فرهنگ و چه به لحاظ شیوه ی تحلیلی و جنس نقادانه ی اندیشه هایش. هنگامی که او بنیامین را واپسین متفکر زمانه خوانده بود از ارادتش به بنیامین خبر میداد.» (فرشید آذرنگ) 


توی همین مقاله این حرف رو زده. اصلا نمیتونین تصور کنین که این ادم چی بوده و چجوری سونتاگ گفته و توصیفش کرده اینقدر ظریف. 

سونتاگ میگه بنیامین شخصیت خود و حالت روحیش رو در همه ی متن های عمده اش منعکس کرده و مضامین نوشته هاش همه متناسب با حال روحیش بودن. سونتاگ میگه بنیامین خودشو مثل یه فرد مالیخولیایی میدیداصطلاحات روانشانسیم به چیزی نمیگرفته :) . یه پیوند نزدیکی هم بین مضامین نوشته هاش و حالت روحیش قرار داشته.  خوشبحالش میتونسته نوشته ها یعنی مضامینشو بر اساس حال روحیش انتخاب میکرده. 


بنیامین چه توی مدرسه چه توی قدم زنی های شبونه اش با مادرش « تنهایی رو مناسب ترین موقعیت ادمی » میدونست سونتاگ میگه منظورشم از تنهایی  تنها بودن تو یه اتاق نبوده توی اجتماع تنها باشه . بنیامینم توی بچگیش اغلب مریض بود. منظورش از تنهایی توی جمع شلوغی شهر هست این که توی پرسه  زنی هاش خودشو به خیال روزانه میسپره 


یه جا راجع به خود زندگی نامه نویسی بود. اون موقع که داشتم میخوندم دیدم با کار نیچه فرق داره اما خب الان مطمئن نیستم.

بنیامین به جای این که بیاد به ترتیب زمان بنویسه درگیر فضا میشه‌ از لحظه ها و عدم تداوم ها سخن میگه. بنیامین هم دنبال بدست اوردن گذشته نبود میخواد اونو بفهمه و توی فرم های فضاییش منعکس کنه. 


« او اندیشه ها و تجربه هارا همچون خرابه می‌بیند ، فهمیدن یک چیز ، یعنی فهمیدن مکان نگاری آن ، یعنی دانستن راه تهیه ی نقشه ای از ان و دانستن راه گم کردن ان.»

سونتاگ میگه در زمان یک نفر همون کسی هست که هست اما در فضا میشه شخص دیگه ای بود.

یکی دیگه از مشخصه های افراد مالیخولیا کند بودن. سونتاگ میگه : « از ان جا که حالت روحی مالیخولیا کند و دستخوش تردید است ، لذا گاهی باید راه خود را به کمک چاقویی بگشاید گاهی نیز ادم باید چاقو را به خود فرو کند.» »


فکر‌کنم منم الان یه چاقو لازم دارم از این وضعیت در بیام!


بنیامین یکی دیگه از ویژگی هاش یعنی حالت های روحیش «خوداگاهی و ارتباط نارضایت بخشی با خویشتن خویش داره.من خود را هیچوقت اون جوری که هست نمیپذیره و من متنی هست که باید رمزش باز بشه من براش حکم یه پروژه است که باید ساخته بشه و این ساختن هم همیشه کند آدم همیشه از خودش عقب میماند. و اگر کسی فرد ماایخولیایی به رمزگشایی و ساختن خودش تلاش کنه باید صبور باشه.

روابط پیچیده و سربسته ای هم با بقیه داشته . اها اینوبگم علاقه وافرش به اشیا. من خب خسته تر از اونم بتونم مثل خود سونتاگ بگم یعنی اگه خونده نشه اینا نصف عمر بر فناست. شایدم برای من اینجوری بود اما خب نوشته سونتاگ راجع به بنیامین کم چیزی نیست که. 

سونتاگ میگه گفتگوی عمیق بین فرد مالیخولیا و جهان همواره پیر امون اشیاست و نه افراد  . و جوری این گفتگو ها اصیل که معنا ازش زاده میشه‌میگه دقیقا به این خاطر که اندیشه ی مرگ شخصیت مالیخولیایی رو تسخیر کرده. هرچقدر اشیا بی جان تر باشن ذهنی که مشغول اونها میشه قوی ترو خلاق تره. و این که جمع کردن اشیا هم خب نتیجه اش دیگه یعنی هرچقدر این ادما از افراد فرارین از اشیا نیستن. در نتیجه بنیامین یه کلکسیونر بوده وای باورتون میشه کتابخونش اولی کتاب های چاپ شده نایاب رو داشته. یعنی عاشقشم. 

« کتاب های بنیامین تنها به درد استفاده نمیخورد و اسباب تخصصی هم نبود. اشیایی بود که باید در آنها تأمل کرد، اشیایی خیال انگیز . کتاب خانه اش به یاد آورنده ی خاطرات شهر هایی بود که در آنها چیزهی فراوانی یافته بود. ریگا، ناپل پاریس مونیخ و... خاطراتی از اتاق هایی که این کتابها در آنها خانه کرده بود» یاد اون عکسم افتادم که پیداش کرده بودم . خب تو یسری چیزا درکش میکنم.


خب خیلی چیزا میگه.


سونتاگ میگه عجیب ترین چیز برای بنیامین همه ی چیزهایی هست که به بی ریایی تنه میزنند. بنیامین میگه « نگاه با چشم بی پرده و معصوم به دروغی تبدیل شد.» اقا اینجام به نظرم با نیچه هم عقیده است.

خب فکر کنم گفتم به جمع کردن اشیا علاقه داشت خب به خصوص اشیا کوچیک  که بعد اینجا نوشته کوچیک شدن اشیا چه اتفاقی رخ میده. و همچنین هم عکس که خیلی مطالب هم راجع بهش نوشته.

بنیامین نوشته بود که این عقیده رو داره که  مقبول ترین راه بدست اوردن کتابها نوشتن انهاست و بهترین راه فهمیدنشون ورود به فضایشان است : توی همین کتاب خیابان یک طرفه میگه هرگز نمیتوان کتابی رو فهمید مگر این که از روش نسخه برداری کرذ همونطور که شناخت یک سرزمین از درون هواپیما امکان پذیر نیست و فقط با قدم زدن در خاکش اتفاق میفته.  

« میزانِ معنا در نسبتِ مستقیم است با حضور مرگ‌و نیروی زوال . دین چیزی است که یافتن معنا را در زندگی فردی امکان پذیر میکند. ؛ در رویداد های سپری شده که مجازا به ان تجربه میگوییم  » (بنیامین)

« تنها به این خاطر که گذشته مرده است ، میتوان ان را شناخت تنها به خاطر این که تاریخ در اشیای فیزیکی فتیشه (جادویی رازالود) میشود، میتوان ان  را فهمید . تنها به خاطر این که کتاب یک جهان است ، می‌توان واردش شد. برای او کتاب فضیلت دیگری بود تا بتواند در ان گردش کند و گم شود. 


یکی دیگه از ویژگی های فرد مالیخولیا و بنیامین اینه که تقصیر درون گراییشو گردن بی ارادگیش میندازه. این ادم به این باور داره که اراده اش ضعیف و حتی تلاشای فراوونی برای قوی کردنش انجام میده. « اگر این تلاش ها ثمر بخش شود ، قویِ شدن اراده ، معمولا در کارکردن مداوم منعکس میشه. این است که بودلر، که پیوسته از -رخوت این بیماری کشیش هاـ رنج میبرد، بیشتر نامه ها و دفتر چه های خاطراتش را با ارزوی عاشقانه به کار بیشتر ، به کار بی وقفه ، و فقط به کار پرداختن به پایان میبرد. اخ که دمش گرم .  


ادم محکوم به کار کردن است در غیر این صورت هیچ کاری نمیتواند بکند. حتی رویا و خیال پردازی ها هم متمایل یا برای کارکردن. یا این که با استفاده از مواد مخدر بخواد به تمرکز فکری دست پیدا کنه. یاد اون ادمی افتادم که بودلر راجع بهش نوشته بود. اسمشو یادم نیست قیافش تو ذهنم. واقعا چرا؟ 

دیگه این که قلمروی رویا میتواند تکیه گاه قابل اعتمادی برای فراهم کردن همه ی مصالح مورد نیاز برای کار باشد. 

یادم اومد ادگار الن پو بود.

سونتاگ میگه بنیامین هم همیشه کار میکرد و هواره میکوشید بیشتر کار کنه. در مورد فعالیت روزانه نویسنده هم خیلی فکر کرده. 

بنیامین «غرایزش راهگشای پیشه کلکسیونری اش بود. آموختن شکلی از جمع اوری بود ، همچنان که نقل قول ها و قطعه هایی که از مطالعات روزانه اش اقتباس کرده بود و د دفتر چه هایش جمع آوری میکرد  دفتر چه هایی که جمع آوری میکرد و همه جا با خود میبرد  و از روی آنها برای دوستانش میخواند .» و البته اندیشیدن که توضیحشو نمیگم دیگه.


این یه تیکه رو خیلی حال کردم :)))))  بنیامین لیست همه کتابایی که میخونده رو بر میداشته با شماره. منم میخوام برم تو کارش خیلی باحال. البته با. تاریخ هرچند که من مقاله که میخوندم مینوشتم اولی خوندنم کی بود اما اینجوری فرق داره. هیچ شاید به نظر سودی هم نداشته باشه ها اما خب ادم میدونه انگار چیو طی کرده البته که برای من اینجا هم ثبت میشه.

سونتاگ نوشته یه فرد مالیخولیایی چجوری میتونه حالا قهرمان اراده بشه؟ « از طریق این واقعیت مه کار میتونه تبدیل به ماده ی مخدر شود ، به یک مجبوریت.» بنیامین توی جستاری که در‌مور سورئالیسم بود نوشته بود اندیشیدن مخدر پر آرازه ایست.»

نیاز به تنها بودن بنیامینم همینجوری بوده. چون کارکردن مستلزم تنها موندن یا لااقل مستلزم عدم وابستگی‌به هرگونه رابطه ی پایدار. که خب بنیامین احساس خوبی هم به ازدواجش نداشته. و کلا طبیعتو روابط طبیعی برای افراد مالیخولیا و بنیامین غیر قابل درک و اصلا وسوسه بر انگیز نیست. 
سونتاگ میگه سبک کار افراد مالیخولیا غرقه شدن توی کار ؛ تمرکز تام و تمام جوری که یا توی کار غرق میشی یا کلا حواست پرت میشه.

توی نویسندگی سونتاگ میگه این حرف بنیامین حقیقت داشت که میگفت به ادورنو که « هر اندیشه ی موجود توی کتابش در مورد بودلر و قرن ۱۹  را از قلمرو جنون برکنده و بیرون کشیده..
و توانایی قلبی هم استعاره ای بود که بنیامین در‌مور موقعیت نویسندگیش به کار میبرد. 

اگر سبک توانایی پیشروی ازادانه در طول و وسعت زبانی ، بدون افتادن در دام ابتذال است این در درجه ی اول به وسیله ی قوت قلبی اندیشه های بزرگ حاصل می شود و..



یه جستاری راجع به کراوس مینویسه که به نظر سونتاگ پرشورترین و نامتعارف ترین دفاع از تجربهٔ ذهنی هست. اورنو نوشته ننگ خیانت بار زیادی باهوش بودن او را سراسر زندگی ازار میداد.
 بنیامین در مقابل این رسوایی عامیانه ، با به اهتراز در آوردن شجاعانه ی معیار غیر انسانی خرد چنان که باید به کار گرفته شودیعنی اخلاقی به دفاع برخواست. او نوشت زندگی نویسندگی یعنی هستی داشتن تحت لوای‌خرد ناب ، همانطور که روسپی گری یعنی هستی داشتن تحت لوای جنسیت .


همین دیگه برین بخونین . فکر کنین بنیامین بعد سونتاگ راجع بهش نوشته همه عمر بر فناست. چقدر دوسش دارم جفتشونو. اینک انسانو میخوندم داشتم دیوونه میشدم. یعنی خب شاید به خورده خیلی سخت میومد شایدم نمیدونم اما لازم بود خوندن اینن دلم میخواد دوباره از اول اینو بخونم. درسته که خیلی نوشتم اما همه چیزو که ننوشتم کلی چیز جا موند اصلا هم شبیه لحن خو سونتاگ نشد.


سونتاگ میگه در بیشتر عکس های گرفته شده از چهره اش دارد به پایین نگاه میکند...
نگاهش مات است یا درونگرانه. انگار در حال اندیشیدن باشد یا گوش کردن. بنیامین در جستاری د‌مورد کافکا نوشته بود کسی که به دقت گوش میکند نمیتواند ببیند. 
در عکس دیگری متعلق به سال ۱۹۳۷ ، بنیامین را در کتابخانه ی ملی در پاریس نشان میدهد . دو مرد که صورت هیچیک دیده نمیشود پشت سرش سر میزی ایستاده اند. بنیامین در گوشه ی راست نشسته است و چه بسا دارد برای کتابش درباره ی بودلر و قرن نوزده یادداشت بر میدارد. همان کتابی که در طول ده سال نوشته است. با دست چپ کتابی باز را روی میز گرفته استو  به ان نگاه میکند چشمانش دیده نمیشود انگار دارد به گوشه ی راست پایینی کادر نگاه میکند...



اینو یادم رفت فرم شاخص ادبی بنیامین جستار نویسی هست. جمله های اون به شکل معمولی همو دنبال نمیکنن انگار که هر جمله جوری نوشته شده انگار بخواد همه چیزو بگه. 
بنیامین میگه :« نویسنده پیش از شروع به نوشتن یک جمله ی جدید باید توقف کند و بعد دوباره شروع به نوشتن کند. »