روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1574 : دیگه فردا شد. پنجشنبه

نمیدونم ساعت چند بود خواب بودم بابا زنگ زد گفت شام چی میخوری گفتم هیچی منو مها خوابیم. گفت نه بگو چی‌میخورین این هست اینم هست گفتم چه هوای مارو حالا داره :دی مامان بیمارستان رفته یکی‌از خاله هام پیوند کبد. هیچی دیگه گفت اینو میگیرم یهو دیدم اومد سپهرو سینام هستن خب پدر من بگو. گفتم مارو اینقدر تحویل نمیگیره ها :دی و واقعا هم چند وقت شبا نمیخورم یا یکی در میون کم. مها که هنوز خوابه تکونم نخورد هیچی نشستم به رسم ادب البته نه فقط ادب ولی خب نشستم پیششون فوتبال دیدیم شام خوردیم حتی من اندکی . جو هم اولش سنگین! :/ الانم از زور خواب دارم بیهوش میشم. خدا کنه خوابم ببره تلاش کردم بخوابم نبرد ضد حال. 


شاید اهنگ گوش بدم. هدفونم گم شده بود پیدا شد. هرچی گم میشه بغل تخت دنبالش بگرد :دی دلم برا کلهر‌ تنگِ. اصلا یهو هوس کردما.  

جاییم درد نمیکنه دیگه شاید کم خوابی بود. اما بی حسی مطلقم. اینم تجربه باحالی بی‌جونی. انگار مثلا سالها انگشت دستاتو تکون نداده باشی یا مشتتو باز نکرده باشی یه همچین حالتی. 


چرا اینارو مینویسم؟ نمیدونم. خیلی وقت بود انگار. شرح حال ما به چه درد میخورده. اما اینجا خب مدتهاست هست بعضی وقتا همینجوری وقتی کار نمیکنی احساس پوچی داری به اندازه کافی یعنی درست ترش اینه وقتی نمیتونی کار کنی دلت میخواد زمانو قابل تحمل تر کنی.


من میگم ترسناک دیدن این که ادما ممکن شبیه هم بشن. یعنی شبیه ادمای مزخرف. این واقعیت که با ادمایی که دورتن عجین میشین شبیه اونا میشی بی تاثیر نیست. دیدن این شباهت ها درمورد کسایی که به نظرت حیف میان وحشتناک. 



اینو یادم رفت بگم اون بیل بیلکایی که با کنگو افریقایی بریدم اثعالی شدن. اصلا دلبر. دلمو بردن. هرچند چوبشون گرونه لعنتیا ولی اینقدر خوبن تا قبلش به خاطر قیمتش میخواستم نگیرم دیگه اما الان دلم نمیاد.

  • مائده