روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1569 : کتاب

خب ذخیره کتاب من همین مونده فقط. و من پول ندارم. ماه دیگه ام اول باید چاپ کنم بعد نمیدونم چقدرش میمونه کتاب بخرم. لعنتی ماه قبل خریت کردم رفتم خوردم.نصفشو هدر دادم :/ :((( ولی خب به مها قرضم داشتم که دادم یه مقدارشو. خب این که روی هم هست برای اینه که کتابای نخوندمو جدا گذاشتم مها بالای کمدشو خالی کرد کتاب خونه من پر شده حال فکر نکنین کتابخونه درندشته ها سه طبقه فشرده حدودن نیم متری دیگه جا نداره برا اونم تقریبا پر شده بود این اتاقم اینقدر تنگ که ادم دیگه نمیدونه کجاش کتابخونه بزاره. حقیقتن اندکی دلباز تر بیشتر دوست دارم :/ بگذریم. میلم نمیکشه. ااخه از بالزاک یهو رو چی برم .. ربط داره اغا جان ربط داره. شایدم هیچی نخونم. ادم نمیدونه توشونم چه خبر هست معضل همیشگی من دوست داری همشو بخونی در نهایت به نتیجه هیچکدوم برسی. قبلا کتاب خریدنو نمیدونستم چجوری گیج میشدم با وارد شدن به کتابفروشی. دیگه کم کم استاد که کتاب معرفی میکرد یاد گرفتم اسمارو بعد توی کتابی کتاب دیگه ای بود یا دنبال بقیه اثار یه نویسنده رفتنو سرچ کردنو واسه همین زیاد اون موقع نمیدونستم چی بگیرم. الان اما خداروشکر لیست دارم هرچند پول ندارم ام همین دلگرمی :دی احساس میکنم حالم خوب نیست و نمیدونم چمه. میفهمی. شاید زیان بخونم معرقامو راست و ریست کنم . چشمم درد میکنه.نور اتاقم اینقدر مزخرف رو اعصابم. لامپ زرد میزاری یجوره سفید میزاری یجور بعد شدتش زیاد روشو میپوشونی کم میشه تاریک میشه. الان معلومه میخوام غرغر کنم؟ دلم میخواد برم های های بی دلیل بگریم :/ باورتون نمیشه اما واقعا همچین چیزیو میخوام. هوووف بسه مائده چرت نگو. یجوری ادم نا امیده که میترسه ارزو کنه این روزا بگذره بدترش بیاد از بس همینجپری شده. من شانس ندارم. احساس خفگی میکنم.  و نمیتونم توضیحش بدم چون نمیدونم. واقعا نمیدونم. ولی خب بهتره جلوشو بگیرم هرچی بیشتر تسلیمش بشی انگار بیشتر احاطه ات بکنه باید نگاه کنمشون و انتخاب کنم ده روز دیگه تیر تمومه بخونم تمومشون کنم که بعدش بزنم تو سرم کتاب ندارم :دی نه از ماه دیگه این بیلبیلکارو اقدام میکنم به فروش. مجبورم وگرنه اینقدر از حرف زدن روبرو شدن با ادما بی حوصله ام که نگو اصلا ادم نمیدونه بره چی بگه. هووف اینم میگذره. میگذره امیدوارم فقط نتیجه بده. دلم میخواد هرچند کم زودتر مستقل بشم.


اون حیات ذهن فکر کنم حالا حالاها بمونه نخونده :/

شیش رساله رو هم نخریدم میبینین دهن کجی میکنه .

هرچند نخریده ها خیلین یه ده سالی با این پول تو جیبی بخوام پیش برم طول میکشه تموم شه:دی

دوتا از کتابای ال احمدو خریده بودم عیدی بدم که نیومدن خونمون :/ دیگه موند برای خودم :دی اوضاع عوض میشه انگار همیشه. امسال هیچ شباهتی به پارسال نداره. هیچ سالی بهتر نمیشه که بدترم میشه. 


اونی که جلد نداره غرب زدگیِ مال جلال ال احمد چاپ سال ۴۲

 

امروز نوزدهمِ! :((((

آسمونو دیدم . بعد مدتها نه که ندیده باشم اما ابری نبود. اینجا فقط قسمت کوچیکی ازش معلومه. درسته ابی اما ابی درخشان اسمونی نیست. یه خورده کدر انگار روش سوهان کشیده باشن. دنبال چی میگردم؟ هیچی هیچی. نه بالا خبری هست نه پایین. وقتی به اسمون نگاه مکنی میتونی به خودت دلگرمی بدی که داره میگذره. میگذره.


اوه حقیقتا عاقلانه که بکر میکنم میبینم واقعا اوضاع بد نیست. که شاید از مدتها پیش خیلی هم بهتره. اینقدر ناراحتی در مقایسه با قبل میمعناست. من خوشبختم هرچی مه هست حتی با بدبیاری ها. حتی اگه مسخره باشه. من هنوز میتونم کتاب بخونم.


ابرا هی دارن بیشتر میشن یعنی بقیه هم به اسمون نگاه میکنن؟، چقدر دلم بیرون رفتن میخواد.

فقط ده روز مونده تیر تموم شه. بد نگذروندم که. کاش مرداد ماه بهتری باشه. من زیاد تابستونو دوست ندارم حتی حالا که کلهم تعطیلم :/


اه نه این دروغ . گذشته حداقل به مدت دو سال بهترین روزام بود  میدونم نباید موند میدونم باید میگذشت اما هر چی بود از الان بهتر بود.


دوباره پر حرف شدم . یکی نی بگه حالت خوب نی چرا حرفف میزنی. سکوت خوبه. خونه تنهام. ازاد ازاد


اوه نه من ازاد نیستم ازادی یعنی چی اصلا. نه من اینجا گیر افتادم.


این فکرا همش پوچه. میبینی.

این عمسم که دهن کجی میکنه.


خب سرخو سیاه رو میخونم.  استاندال هم زمانبا بالزاک بود. اما الان نه  میخوابم بعد.

  

نه نه . اینک ان انسان هرچند حوصله اون دوتا مقاله مانند اولشو ندارم ولی خب. 


حقیقت اینه دلم میخواست ۱۹ شهریور باشه. و یه تیر و مرداد و شهریور پربار. زود تر تموم میشد. اما بعد که فکر میکنم مهر میشه سال دومی که قراره همچنان خونه نشین باشم و اینجا باشم  غم عالم میریزه تو وجودم. و هیچکس نمیفهمه. هیچکس.




  • مائده

کتاب