روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1568 : اتمام کتاب زن سی ساله


نوشتهٔ اونوره دو بالزاک ، ترجمهٔ ادوارد ژوزف ، نشر علمی فرهنگی


کتاب تموم شد. راستش اصلا نمیدونم چی بنویسم شایدم بدونم فقط حوصله نداشته باشم. با این حال بهونه ی خوبی سعیمو کنم تا روش تمرکز کنم شاید فکرای دیگه از ذهنم بپره.

از اون دوتا کتاب قبلی که خوندم همونطور که توی مقدمه هم نوشته بود ضعیف تر بود. اما نه کم ارزش. منظورم اینه که حالا جدا از دلیلی که توی کتاب بود که گفته بود اول کتاب تیکه های جدا و پراکنده بوده بعد اینده سعی کرد که این کتاب رو هماهنگ و بازنویسیش کنه خب یه جاهاییش خیلی به نظر خفن میومد ادم خیلی چیزا خب میفهمید اما یه جاهایی انگار سرهم بندی باشه یا خیلی ابکی بود. بعضی فصلا خب پرش داشت مثل این که فیلم رو بزنی جلو اولش گیج میشدی انگار فکر کنی کتاب دیگه ای یا داستان جداست بعد میفهمیدی نه جلو رفت و سالها گذشته یا صحنه عوض شده.
حالا باز نمیدونم ولی میگم این کتاب روی من شخصا تاثیر زیادی داشت. زنی که خب داستان زندگیش روایت شد اشتباهاتش مقاومتش خشمش رنجش شادیش بدجنسیش عشقش اینجا انگار بالزاک بیشتر توجهش روی فرد بود تا جامعه یا ادم های فرانسه اون زمان بر عکس کتاب مثلا باباگوریو که ما با اشخاص زیادی اشنا میشدیم به هم ربط داشتن اینجا محدود تر میومد. و باز همون ویژگی گه تهش با تمام اشتباهاتی که داشت من نتونستم انگشت اتهاممو سمتش بگیرم. ماها رفتارامون واقعا ازار دهنده میشه اما فقط ما نیستیم شاید بتونیم سعی کنیم تعدیلش کنیم ولی قطعا دلایلی بوده که اون ادم این شده. اینی که من هستم خوب یا بد که جفتش هست درونم نتیجه تجربیاتم جامعه ام ادمهای اطرافم انتخابهای درست و غلطم ضربه هایی که خوردم رنج ها کمبود ها خیلی چیزا هست. اینم همینطور بود. اولش پیش خودم میگفتم چرا خب وقتی باب میلش نیست این ازدواج رها نمیکنه؟ ولی اخرش کم کم انگر ادم واقعی باشه پیش خودم گفتم من جاش نیستم شاید واقعا اون موقع اینجوری بوده یا نمیدونم. من هنوزم نمیفهمم. فکر میکنم یکی از نکات مثبتش اینه بر عکس خیلی رمانها چهره دیگه ای از ازدواج رو هم نشون میده. نه که همه چی همیشه بد باشه اما این زندگیِ و نمیشه ازش فرار کرد. و قرار نیست هیچ مردی بتونه ادم رو خوشبخت کنه انگار.به نظر خونه باباها با تمام مصائب مسخره اش بهشت بیاد:دی ادما همیشه تصور میکنن جای دیگه بهتره ادم دیگه بهتره همش دنبال چیز بهتر اتفاق بهتر هرچی اصلا کشور مدرسه ادم خونه اما خب شاید باشه منظورم این نیست ادم دنبال چیز بهتر نباشه اما رویا دردازی احمقانه میاد. من دوستامو دیدم تو سن کم ازدواج کردن به اصرار خانواده یا بر اساس همون رویایی که توی مغزشون بوده و دیدن هیچی اون شکلی نیست اخرشم جدا شدن یا ادامه دادن نتونستن و یه زندگی خیلی راکد شاید . نمیدونم اصلا دوست ندارم بهش فکر‌کنم.
در نهایت حتی با ازدواج هم تنهایی ادم پر نمیشه . مثل محیط خانواده. تو زندگی میکنی ولی خودتی شاید اگه خوش شانس باشی اون فرد پیاز نباشه :دی منظورم اینه بفهمه یه درک متقابل. اشته باشع اما همیشه فاصله هست انگار. منم یه زمانی مول بقیه فکر میکردم. ام الان انگار هیچ اثری از اون خوشبینی درونم پیدا نمیشه. فکر میکنم هر زنی باید حتی اگه میخوا با کسی باشه یاد گرفته باشه از پس خودش بر بیاد. وابستگی ادمو به بند میکشونه انگار . انگر باعث بشه طرف مقابل خیلی نمیدونم نمیدونم این دو جمله اخر رو مطمئن نیستم. ادم اگه قراره جدا زندگی کنه که میکنه یعنی انگار شاید باید حد وسط باشه هوووف اصلا حوصله فکر‌کردن ندارم به این چیزا.
راستش اولش گفتم خب باید جور دیگه رفتار کنه ژولی.انگار میتونست ولی بعد دیدم بهش حق میدم وقتی ادم مقابل هیچ درکی نداره از هیچی از تو از افعالت وقتی مهم نیست وقتی نمیفهمه وقتی چرایی وجود نداره که یسری چیزا چرا باید اینجوری باشه حق دادم چون این بخششو جای دیگه تجربه کردم یعمی از طرف ادمهایی با نقش خای دیگه که اطرافمن و یا نمیفهمن واقعا یا خودشونو میزنن به نفهمی. مثلا تو سن نوجوانی یسری از خانواده ها واقعا فقط فکر میکنن که پدر و مادرن نمیبینن مثلا طرف چر بیرون نمیره چرا یسری رفتاراش مثل بقیه نیست اگه دیگیر باشن میتونن واقعا اسم پدر مادر رو گذاشت روشون نه که فقط بشه گفت چون تولید کردن صاحبشن!  این فقط یک مثال بود حالا اینجا که بری بگی چته هم میگن سکوت کن:دی که خب شبیهش توی داستادددر مورد جریان دیگه ای‌ بود. لطفا احمق نباشیم. امیدوارم نباشم حتی خودم . 
یه چیز دیگه ای هم که بود در مورد یعنی قبلا نوشته بودم که چجوری تفاوت قائل میشن بین بچه ها که اینجا یه علتشو توضیح داده بود ولی من قانع نشدم. نمیفهمم خب درست نیست. ادم مسئول. یجور از سر بازکردن یجور انگار خشمتو روی موجودی خالی کنی که تقصیری نداره و اون موجودم خشمشو رو بچع دیگه خالی میکنه. بعد خب مقصر اون فرد اول. ادم به این چیزا فکر میکنه دلش نمیخواد بچه ای داشته باشه نه برای خودخواهی خودش که مثلا از سر خودش بخواد باز کنه فقط چون خیلی وحشتناک میاد. من بچه هارو خیلی دوست دارم بیش از حد اما حالا جد از ازدواج که بهش فکر نمیکنم نه بچه دار نمیشم و مطمئنم فقط نباشه خیلی بهتره من فکر میکنم ادما به خاطر خودخواهی خودشون حاضر میشن این کارو کنن یا اینقدر ابلهن که فقط برای خالی نبودن عریضه است. درست یا غلط این تفکر منه. 

حقیقت اینه فکر‌میکردم قبلا که اگه م دا عملی انجام میدن زنا هم باید همونو انجام بدن من نمیدونم این انگشت اتهام چرا فقط سمت زن میاد و همه جا همه چی انگار تایید کنه یسری رفتارای مردارو حتی دین با قوانین چند همسریشو راه های مختلف ازدواجو این داستانا و چرا برای زن نیست. من اصلا هذفم این نیست که بگم اون هست اینم باید باشه ولی من فکر میکنم جای این که زنا اونجوری بشن شاید مردا باید اینجوری بشن یا نهایتش خرکی هرجوری هست باشه به خودش مربوط انگشت اتهام به سمت یه زن نیاد برای کاری که یه مردم خیلی اشکار انجام میده . اصلا من معتقدم که زن و مرد حقوقشون شاید عین هم نباشه چون دوت موجود متفاوت با همن حتی اگه جفتشون ادمن باید متناسب با وجودشون این حقوق باشه ولی یسری چیزا واقعا خیلی فشار میاره روم. که هیچ ربطی نداره. این سلطه ای که میخوان داشته باشن و برای خودشون نباشه بعد جالب با همونها و با حالا یسری رفتارا طرفشونم زن من نمیفهمم یعنی نمیدونم چجوری منظورمو بگم. شاید بهتره بیخیالش شم فعلا.

شادم وقتی داستان عاشقانه میخونه یه جور دلش تنگ میشه. همیشه هرچقدرم هیچکس تو زندگی ادم نباشه دل ادم تنگ میشه برای کسی.

یه بخشی بود زن سی ساله و دختر جوانو اینارو تفاوتاشو نوشته بود حالا من خب شایذ یسری چیزاشو نپذیرم یا بپذیرم به این فکر کردم سی سالگی چجوری میتونه باشه. سی ، چهل ، پنجاه ، شصت یه خورده ترسناک. اطرافم هستن ادمهایی که این سن داشته باشن شاید خصوصیات خوبیم داشته باشن اما باعث نمیشن فکر کنم سی سالگی خیلی سن خفنی باید باشه پس. شاید سانتاگ که به نظرم وقتی میخوندم علیه تفسیرو و فهمیدم سی سالگی نوشته شون فکر‌میکردم و میکنم این ادم باید چه بلوغی چه نمیدونم چه کلمه ای بگم اما اگه سی سالگیم اون باشه بی صبرانه منتظرشم و براش تلاش میکنم هرچند کلمه عمرا به ذهنم میاد. یا مثلا استادم که خب کاراشو کتابشو زندگی الانش اگه اون اینده باشه به نظر کمر ترسناک میاد ولی خب از همونم من جز اون در واقع تصور دیگه ای ندارم و همه چی هم ز دور ادم انگار استرس بگیره بهش فکر‌کنه شبیه این که بخوای جای جدیدی بری و ادمای جدید ببینی یه همچین استرس وحشتناکی داره که خب من همیشه تجربه میکنم. و تول فقط یادآوری این که انگار زمان رفته و تو کاری نکرده بیشتر از خوشی نااحت کننده میاد.

توی کتاب بخش هاییم بود که خب چون کتاب پرومته رو خونده بودم میفهمیدم. اثراتی از خودش از مادرش از مادام دوبرونی و... بود. حقیقتی که عینن گفته نشده اما میشد تجربیات بالزاک رو لابلای نوشته ها حدس زد.

همین . مثلا نمیدونستم چی بنویسم و اینقدر شد. یه خورده بگذره یسری قسمت های دیگه رو هم زیر همینجا مینویسم.

سوال این جاست کتاب جدید چی بخونم؟



+ فقط در بعضی سنین عمر است که بعضی از زنان ممتاز میتوانند به رفتار خود روحی ببخشند و آن را گویا بنمایند. 

+ در وجود ما افکاری هست که بی آنکه به حقیقت آن ها پی ببریم مطیع و منقاد آنها هستیم و از وجود انها هم اگاه نیستیم. 

+ متوجه شد که موجود کمال مطلوب خود را که این همه در خیال تصور میکرد ، بالاخره یافته است. همان موجودی که کسانی که تمام زندگی را به دست یک عشق شدید میسپارند ، با جدیت در جست و جوی او هستند و غالبا بی آنکه بتوانند از لذت یافتن چنین گنجینه هایی که در رویا دیده اند  برخوردار شوند از جهان رخت بر میبندند. 

+ پس معلوم میشود که دیگران را در منزل پزیرفته است کسانی را دیده است که همگی از وضع خود خشنودتد. با آنها صحبت کرده است، در صورتی که من تنها و بیچاره بوده ام.

+ هردو خم شدند تا یکی از مناظر باشکوه پر از برف و یخ و سایه های خاکستری که دامنهٔ کوه های سهمگین را رنگ آمیزی میکرد ، تماشا کنند. این منظره یکی از تصاویر پر از تناقض ناگهانی بود که بین شعله های قرمز رنگ و لکه های سیاه با یک حالت شاعرانهٔ غیر قابل تقلید و بی ثبات ، زیب آسمان‌هاست . این لکه ها بسان بستر زیبایی است که خورشید در آن ظهور میکند و شبیه به کفنی است که در آن خورشید جان می‌سپارد.

+ فراغ خاطر چنان حساسیت دقیقی به شاعر می‌بخشد که ضعیف نرین ضربت موجب جاری شدن اشک میگردد و اگر دل ادمی در این رنج و درد ها گمراه شده باشد ، پیمانهٔ غم را لبریز میکند یا اگر دل گرفتار هیجانات عشق باشد، لذت های وصف نشدنی به آن می‌بخشد. 

+ از آن بلندی اگر نگاه کنند ، این ردیف خطوط معماری مه با برگ ها و سایه ها مخلوط شده و دستخوش هوا و هوس اسمان قرار گرفته ، لا ینقطع تغییر رنگ ونور و شکل میدهند. دورتر از جایی که ایستاده اید ، عمارت ها سر به هوا می‌کشند و اطراف شما درختان پرشکن به لرزه در می‌ایند و جاده ی باریکی که رفت و آمد دهقانان ان را احداث کرده به چشم میخورد.

+ در آنجا شهری وجود دارد که شم آن را نمی‌بینید و بین ردیف شیروانی هایی که در کنار این درهٔ کوچک به چشم میخورد و بین این افقی که مول خاطرات بچگی مبهم است، شهر عظیمی هست که گویی در گودی بزرگ بین بام های مریض خانهٔ پیته و بلندی قبرستان شرق ، یعنی بین رنج و مرگ ، پنهان است.

+ یک نوع تضاد عجیب بین انزوا و زندگی و بین سکوت و صدا وجود داشت ، بی آنکه شخص بفهمد این صدا و این جنبش و این عدم و سکوت کجا بود.

+ درد های حقیقی در بستر عمیقی که برای خود باز کرده اند ، چنان به ظاهر آرام و ساکت هستند که گویی در آنجا خفته اند، در صورتی که در آنجا به تحلیل بردن روح مشغول اند و به آن اسید مدهشی شباهت دارند که بلور را سوراخ میکند.

+ حافظه ی شوم او بسیاری از این وقایع را در نظرش مجسم ساخته بود. وقایعی که هرچند به ظاهر کوچک می‌نمایند ، ولی در زندگانی روحی و اخلاقی ، وقایع و حوادث بزرگی به شمار می‌ایند. د واقع گاهی با یکی حرکت و اشاره موجب بسط یک حادثه می‌شود ، لحن یک کلمه سراسر یک زندگانی را از هم پاره میکند.

همین دیگه تموم شد من مُلدَم.