روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1567 : بخشی از کتاب : زن سی ساله


نوشتهٔ اونوره دو بالزاک ، ترجمهٔ ادوارد ژوزف ، نشر علمی فرهنگی



+ همین زن که نمیخواست زنده بماند ، تلخی تاخیر امدن مرگ را در انزوای خود بایستی می‌چشید و در این انزوا با چنان شکنجه ی روحی مدام باید دست به گریبان می‌شد که مرگ هم اثرات ان را زایل نمیتوانست کرد. .


+ حوادث زندگی خاموش و بیدار میشوند، ولی در دل آدمی همیشه باقی هستند و بودن آنها طبعا روح ادمی را تغییر میدهد.


+ درد بزرگ ، درد حقیقی آن است که چنان کشنده باشد که در آنِ واحد گذشته وحال و آینده را دربر گیرد و چیزی از تمام وجود زندگی باقی نگذارد ، فکر ادمی‌، را به یک باره تغییر دهد ، آثار خود را چنان بر روی لبان و پیشانی آدمی نقش کندکه هیچ عاملی نتواند آن را بزداید ، خوشی ها را چنان از آدمی باز گیرد که روح انسان را از هرچه در جهان هست متنفر گرداند. 

وانگهی این دردها هیچگاه اظهار نمیشود . برای دلجویی از زنی که به چنین دردهایی مبتلاست باید دردهایش را به حدس دریافت ، زیرا این دردها چنان به سختی و تلخی وجود اورا فراگرفته و چنان به درستی در چهره و تن او نقش بسته است که در روح او محکم جای گرفتا و عینا شبیه بهمنی است که چون به دره ای فرود می‌آید ، قبل از قرار گرفتن در جایی ثابت ، شکل همه چیز را در آن دره تغییر میدهد. 


+ قوانین و رسوم اجتماع روی شکوه هایش خط بطلان می‌کشید. از شنیدن آن هر زن دوستش خوشحال میشد و هر مردی به فکر سواستفاده می‌افتاد  نه، این غم زده ی بیچاره قادر نبود جز در بادیه‌ای دور از خلق به دلخواه خویش از درد بگرید  در این وادی یا او رنج  یا میخورد یا رنج اورا ، یا باید می‌مرد یا باید چیزی را در خود میکشت.


+ او میل نداشت که شاداب و با طراوت و عشق بر انگیز باشد ، همان‌طور که شخص شنیدن صدایی را که بی هدف مکرر بشود ، خوش ندارد. حتی زیباییش هم برای او قابل تحمل نبود و به منزلهٔ چیزی بی ثمر می‌نمود.


+ بیم آن می‌رفت که در آینده اغلب احساساتی که در زندگی به او روی می‌نمود، بدون آن که درک گردد، محو شود و بیشتر آن‌هایی هم که سابقا در وجودش اور می‌کرد ، از این به بعد برایش بی‌قدر و  ارزش باشد .


+ دیگر هیچ چیز قادر نبود سعادتی را که آرزو میکرد و در عالم رویا ان همه زیبا می‌نمود ، بدو بازدهد. 


+ از این که  نتوانسته بود آن چنان که آرزو میکرد باشد ، مدام  رنج میبرد.


+ گاهی که مه محو میشد، پنجره‌اش را باز میکرد و در آنجا به حالت بهت فرو می‌رفت و مانند ماشین ، هوای مرطوب و نم و خاکی را که در فضا پراکنده بود ، استنشاق میکرد ، بی حرکت و به ظاهر‌چون ابلهی می‌ایستاد.، زیرا همهمه‌ی رنج و درد او گوشش را از شنیدن هماهنگی‌های طبیعت و اندیشه اش را از احساس لذت ها باز میداشت. 


+ بله من میخواستم انتحار کنم، ولی جرئت نداشتم این نقشهٔ خود را به موقع اجرا گذارم. موقعی که روحم قوی بود ، جسمم زبون می‌شد و همین که دستم دیگر‌نمیلرزید، روحم سست میگشت. هنوز ولی به این کشمکش‌ها و این حالات ضد ونقیض پی نبرده ام. بی شک ، هنوز بدبختانه حالات ضعیف زنان در وجود من باقی است که اراده‌ام آن قدر بی‌ثبات است ، در صورتی که برای دوست داشتن همچنان قوی هستم. من از خود متنفرم.


احتمالا این جور به نظر برسه اولش که این کتاب ابدا برای من خوب نیست. اما این ظاهرش. 

فکر کنم باید بیشتر توضیح بدم. اما الان نمیدونم چی بگم. نمیدونم.