روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1565 : شاید شرح حال

خب طبق معمول که هرچی مینویسم بر عکس میشه امروز تخت تا ساعت هشت خوابیدم مثل روزای قبل پنجو نیم بیدار نشدم. اینم یه جورشه دیگه هرچی میخوام بیام برعکسشو بنویسم بشه :/. 


دستم به خوندن کتاب زن سی ساله نمیره. نمیدونم چیکار کنم. شاید اولش اینجوری.

دقت کردین حرفام فقط در مورد کتاب شروع کتاب پایان کتاب. نطقم کوره. شایدم ایچ اتفاقی نمیفته یا اونایی که میفته یسری چیزای تکراری که خودمم حوصله اشونو ندارمو یادم بره بهتره. و این که همش هم توی خونه ام. اغا دلم نمیخواد مراسم چهلم خالم برم. نه به خاطر این که خصومت داشته باشم یا نمیدونم اما حوصله جمع و مراسمو ندارم. 


اخ بزارین اینو بگم دیشب با مامان سر شام نه بحث بود نه دعوا فقط روی مخم رفت اصلا برا همینا دوست ندارم حرف بزنم باهاشون. نمیدونم چی شد در مورد یه عده حرف زد باهم فامیلن برگشتم گفتم اینام که همش ازدواج این فامیل با اون فامیل همشونم داغون. خب من خوشم نمیاد ازشون منتظر حرف من بو نظر بدم خب چی بگم :/ گفت ادم باید ازدواج کنه دیگه نباید چی بمونه که منم گفتم هیچ بایدی وجود نداره بعدم بلند شدم ظرفمو شستم برم تو اتاق گفت پس اپن بیچاره ای که تو میخوای زنش بشی چی اصلا عصبی میشم فکر میکنم به این همه حماقت. منم گفتم بره گمشه. اصل نمیفهمه اصلا یعنی بابا درک میکنه ها ولی تین اصلا فازش معلوم نیست انگا ادم فقط تو زندگی‌هدفش همینه اینا میگم هیچ چیزی ز من نمیدونن منو نمیشناسن همین. اصلا نمیفهمه اعصابم خورد میشه بگذریم فقط دیگه کلا دوست ندارم حرف بزنم باهاشون توی اون جمع مزخرف نمیخوام برم و نمیرم. هر فکری میخوان بکنن مهم نیست برام. واقعا مهم نیست. یا هر دفعه بابا بزرگم میاد این جمله تکراری که دفعه دیگه اومدم جفتتون شوهر کرده باشین  اصل اون پیره من پیش خودم میگم اما تو چرا اینجوری چرا نمیفهمی. چرا مثل زن بودن اینجاها تهوع اوره. فکر میکنن حق دارن ر مورد هر چیزی حرف بزنن و من متنفرم.

بیخیال راجع به این چیزا صحبت نکرد بهتره. من اینجا گیر افتادم حالا فقط باید سعی کنم بحث نکنم هیچ حرف نزنم فقط توی اتاق باشم غذارو درست میکنم ظرفامو میشورم. این که فقط ظرف خودمو میشورمم خودش داستان و دلیل داره نه که من بخوام رفتار چیزی درارم. بیخیال


حوصله زن سی ساله رو ندارم دلم کتاب در مورد عکاسی میخواد. :((((

  • مائده