روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1563 : چه زود نزدیک بیست روز از تیر گذشت

با خودم قرار گذاشتم دیروز خیلی سخت تر کار کنم اما باز امروز نرسیدم عکسامو جدا کنم و زبان کار کنم. اعصابم خورده. ‌با این که هر روز ساعت ۵ نیم بیدار میشم اما باز وقت هدر میدم :(. نزدیکای ۸-۹ معمولا بیهوش میشم تا ۱۰-۱۱. 

کاش فرد به همشون برسم. کی گفته رمان خوندن اسونه؟ یعنی شاید خودم فکر میکردم. به هر حال این داستانها حکایتش مثل داستانای ابکی ایرانی نیست. ادم وقتی میخونه میفهمه. گاهی جونت در میاد. 

اگه فردا مغزم کشش داشته باشه زن سی ساله رو شروع میکنم. اخرین کتابی که ز بالزاک دارم تا بعد بقیشو بخرم. 

دارم بیهوش میشم دیگه. من واقعا از خستگی بیهوش شدنو دوست دارم. جون نکندن برای خوابیدن. مشکلی که هرازچتدگاهی ادم دستوپنجه نرم میکنه باهاش:/ درست گفتم؟ مغزم نمیکشه نمیدونم. 


شیر زردچوبه ام امشب نخوردم اینقدر خسته ام نا ندارم پاشم. فقط کتاب خوندمو سوهان زدم چرا اینقدر خسته اخه؟ :/

  • مائده