روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1562 : بخشی از کتاب : چرم ساغری

نوشتهٔ اونوره دو بالزاک ، ترجمهٔ م.ا. به آذین ، نشر علمی فرهنگی


+ مسئلهٔ غریبی است. انسان همیشه با خویشتن خویش در جدال است. آرزوهایش را بر اثر آلان کنونی از دست می‌دهد و آلام خود را به امید آینده ای که به ا‌ تعلق ندارد فریب میدهد. از اینجاست که همهٔ کارهای انسان رنگ نابخردی و ناتوانی دارد. آری در این دنیا هیچ چیز کامل نیست مگر بدبختی.


زیر ویرانه های آن همه جهان گذشته خرد میشویم...


+ جریان کند زوال روشنایی روز را دنبال می‌کرد و رنگ آن بتدریج بع سیاهی میگرایید. 


در فاصله ی ناچیزی که زندگی خواب آلود او را از زندگی واقعی جدا میکرد جوان در آن موضع شک و تردیدی که دکارت توصیه کرده است باقی ماند. از این رو خواه‌ناخواه زیر پنجه ی قدرت این اوهام تشریح ناپذیر قرار گرفت. اوهامی که اصرار ان غرور مارا طرد میکند و دانش ناتوان ما میکوشد ان را تحلیل کند. 


اگر معتقدات عوام راست باشد ، پس اینک سی نفر مرد باشرف و صاحب هنر اماده شده اند که خون خانواده ای را بیاشامندو احشایشان را بخورند ما دو تا ، ما دو جوان پاک وجدان پرشور هم در این کا ناشایست همدست شده ایم .دلم میخواهد از این سرمایه دارمان بپرسم ایا شرف دارد؟


+ انسان بند بازی است که لب پرتگاه دست می‌افشاند. 

+ قدرت ، چون دیگر وحدت خود را از دست داده است ، پیوسته به طرف انحلال و از هم پاشیدگی میرود و جز منافع شخصی مانع دیگری بر سر راه ان نست‌.  به همین جهت هثاست که ما دیگر نه روی مذهب یا نیروی مادی ، بلکه روی فهم و هوش تکیه میکنیم. 

+ اشخاص شکاک از همه با وجدان ترند. 

+ این درد طولانی و کند که ده سال دوام یافت، امروز میتواند در چند جمله بیان شود؛

+ شماگرچه با تحمل نا ملایمات و محرومیت هایی چند معلومات جامع و عشق به کار گرفتید و این چیزی است که برای کسانی که می‌باید به امور مهم بپردازند لازم است.

+ روح من که در پرواز خویش همواره به مانع بر میخورد ، در خود فرو رفته بود. با این که سرشار از سادگی و بی پیرایگی بودم ، سرد و تودار مینمودم...

+ برای قضاوت دربارهٔ هرکسی دست کم باید از راز نهان اندیشه ها و بدبختی ها و هیجاناتش با خبر بود.

+ شاید همان شیوهٔ زندکی‌که من پیش از این آن را یک بدبختی برای خود تصور میکردم موجب بروز استعدادهایی شد که بعد ها به آنها میبالیدم. 

+ مطالعه به هرچیزی که د اطراف ماست نوعی رنگ افسون میبخشد. 


من از راهبان ریاضت کش مصر تقلید میکردم ، بدون آن که مانند آن ها نماز و دعا بخوانم. مثل آنها در بیابان به سر میبردم و به جای ان که صخره هارا سوراخ کنم در روح خود میکاویدم‌.

دیوانه ام. گاه گاه احساس میکنم دیوانگی در مغز من نعره میکشد . افکار من مانند اشباحی در مقابل من می چرخند ، بی آن که بتوانم آن هارا به چنگ بیاورم.

همه ی مردان بزرگ را در نظر بیاور : هرگاه هواخواه نباشند، طبیعت انان را لاغر و ناتوان می‌آفریند. یک قدرت آسمانی که گویی قصد ریشخند‌دارد یا بر آن ها حسد میبرد ، روح یا تنشان را معیوب میسازد تا کوشش های قریحه شان را خنثی کند . 

+ خواب گویی آنها را به حالت بی پیرایه‌ای که زینت دوران اولیهٔ زندگی است بر میگرداند.