روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1555 : دیروز

دیروز کتاب بابا گوریو رو تا نصف خوندم و بعد یهو فاطمه زنگ زد گفت پاشو بریم بیرون بعد من گفتم نه پول دارم نه قیافه ت ماه بعد پلیز ویت :دی گفت حرف نزنم تا نیم ساعت دیگه اونجام حاضر شو دیگه منم حاضر شدم و کلی بهم خوش گذشت. واقعا خوب بودا این رفیق قدیمی که دیگه عادی شده براش گاهی حوصله بیرون رفتن ندارم دلم نمیخواد برم بیرون و دیر به دیر همو میبینیم. برام هدیه هم خرید یه کیف پول گوگولی ^____^  

چقدر پارک قیطریه رو دیروز دوست داشتم خیلی حال باحالی بود شلوغ بود ولی اونجوری نبود. نمیدونم چجوری بگم.یه حالی داشت که بقیه پاررکا نداشتن. هر طرفش یکی یه سازی میزد یه داستانی بود مردم اصل خیلی حال کردم. از ماشین سواریم نگم که همش راهو گم میکردیم یه دور تو کل تهران دور زدیم. هووف خدا این شادیارو از ما نگیره.روحیه ام عوض شد. من این رفیق قدیمی رو دوست دارم. بع از هفت هشت سال هرجفتمون به مرور بزرگ شدیم عوض شدیم خودمونو شناختیم ولی انگار اون ارتباط هنوز همونه. نمیدونم چجوری میشه یسری روابط به گند کشیده میشه. امیدوارم فاطمه همیشه بمونه . این که بشه جلوش ناقص بود و این که دنبال این نیست تورو عین خودش کنه یا توقع داشته باشه همش باب میلش رفتار کرد . یجور عجیبی دوستیمون عجیب که نه به نظرم این نرمال ترین دوستی نمیدونم چرا توی شاید یسری روابط اینجوری نیست . 


من فکر‌میکنم مردم دوست دارن دروغ گو باشی نقاب بزنی اما باب میلشون رفتار کنی.  توی ارتباطم با فاطمه خیلی طبیعی که مخالف هم باشیم  نظرمون فرق کنه راجع بهش حرف میزنیم شاید هیچکدومم اون یکیو قانع نکنه. اما خدا نکنه مثلا یه چیز کوچیک من بگم زیاد موافقش نیستم طرف بهش بر میخوره اصلا نمیفهمم حوصله این روابطم ندارم.

البته خیلی زیاده این چیزا که نفهمم. 

توی دوستی با فاطمه من معذب نیستم. یسری ادا اطوارا نیست. من میتونم راح باشم نه که به هم حرف نزنیم . ایرادای همو نگیم. توی لفافه حرف نمیزنیم یعنی اینجوری نیست بهم محبت کنیم و محبت فقط ظاهری باشه که بهم چنگ بندازیم :/ میتونم بهش بگم پول ندارم قیافمم داغونه. میتونم راحت باشم. میتونم بیشتر هرفامو بزنم چیزی که در لحظه هست و حقیقت . اگه اتفاقی بیفته اگه همه چی عپض شه بهم تهمت دروغگویی نمیزنه. درکم میکنه . میتونم بهش بگم فلان مشکلو دارم. من راحتم . معذب نیستم. و جالبش اینجاست خیلی هم شبیه هم نیستیم اصلا که بگم چون شبیهیم همه چی اینجوریِ. دلیلی برای دروغ گفتن نیست. موزمار بازی نداره. مدام منو نمیبره زیر سوال هی تحقیرم کنه یا اعتماد بنفسمو بگیره اگه من چیزیم ایرادی داریم راجع بهش حرف میزنیم شاید درست نشه. اما همو همونجوری دوست داریم. فاطمه البته یسری از چیزایی که من خودم نراحتم به نظرش باحال میاد شاید گاهی فکر کنم از خودم به خاطرشون متنفرم اما اون بهم اعتماد بنفس میده که اصلا مهم نیست.نه که بخواد گولم بزنه. اما مثلا در مورد بقیه شاید نمیدونم باید چجوری توضیح داد اینارو. 


من دوست دارم توی ارتباط با ادما راحت باشم. معذب نباشم. راحت بودن نه به معنی که طرف مقابل عین من باشه. نه . فقط بعضیا همش دنبال ایرادن ت به چشت بیان . هیچ حسنی رو نمیبینن. تورو نمیبینن. تو به عنوان یه ادم مستقل نیستی با یسری عیب ه و حسنها . تو انگار باید همش در مقایسه باهاشون قرار بگیری که فلان رفتارت چون عین اونا نیست اشتباست پس باید تحقیر بشی اما شاید اپن رفتار د مورد شخص من درست باشه ماها ز مجموعه ای از چیزها شخصیتمون شکل گرفته. اینا بهم مربوط هستن. ملاک درست بودن چیزها شخص من نیست گاهی.


من دوستام رقیبم نیستن. من دلم نمیخواد رقیب کسی بشم مقایسه بشم. وقتی جای دوست به چشم رقیب دیده بشی دیگه دوستی نیست دشمنی. 

شایدم مشکل از رقابت نباشه. مشکل اون نگاهی که به طرف مقابل. نه توی دوستی توی روابط خانوادگی هم.

بعضیا  به هم فقط به چشم وسیله ابزار نگاه میکنن. تو یه سودی داری اگه دیگه اونجوری نباشی رفتار عوض میشه. اگه از جای خودت یه قدم بیای جلو رفتار عوض میشه. ما با ادما تو یه خط و مسیر مسابقه نیستیم. 


اینارو نگفتم که انگار من خودم ایراد ندارم. من جونم در میاد با ادمی ارتباط برقرار کنم.

طول میکشه راحت بشم یعنی این به طرف مقابلم بر میگرده هرچقدر انگار بیشتر بشناسمش راحت تر میشم. بعضیا بکر میکنم خودمو میگیرم. من واقعا نمیدونم چجورژ دوست میشن . یعنی در حالت معمول من با هیچکس نمیتونم طرح دوستی با اگاهی خودم بریزم. میفهمی چی میگم؟  شاید از ادمیم خوشم بیاد هیچوقت دوست نشم .اینجوری نیستم هر محیطی برم دوستی اشنایی پیدا کنم با ادما. این شاید ایراد باشه. احتمالا خیلی یخی برخورد میکنم. بهضیا این تو خونشون راحت ارتباط برقرار کردن من اینجوری نیستم . دوستیم با فاطمه طی زمان بود. با مهسا با مروارید. من در مورد هیچکدوم فکر نمیکردم . و شاید بیشتر از جانب اونا بود. یعنی ادمی نیستم یکی نخواد بتونم ارتباط برقرار کنم. اخلاق های گند دیگه ای هم دارم قابل تحمل نیست میدونم من ادم پایه ای احتمالا نباشم که هر روز برم بیرون. این یکی از معضلات دوستیهامه. و من درک میکنم تقصیر منه ولی نمیتونم. مولا پایه کافه رفتن هی غذا خوردن همینطوری گشتن باشم. هرچند که دوست دارم خیلی جاها هم برم وی چون پول زیادی ندارم باید بزارمشون کنار مثل تئاتر دیدن. من ادم مزخرفیم توی ارتباط برقرار کردن معمولا دوستام با من فرق دارن خیلی خوب بلدن ارتباط برقرار کنن روابط اجتماعیشون خوبه. من هروقت سعی کردم خوب ارتباط برقرار‌کنم گند زدم چون انگار حرفی برای زدن نباشه :/ ادم نمیدونه به ادمایی که نمیشناسنش چی باید بگه یا نمیشناسشون. من از بچگی همینطوری بودم.

امروز بابا گوریو تموم میشه. 

  • مائده