روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1554 : کتاب جدید : بابا گوریو

کتاب باباگوریو، نوشتهٔ اونوره دو بالزاک، ترجمهٔ مهدی سحابی، نشر مرکز


شهرت و عظمت یک نویسنده در این نیست که در حافظهٔ ما به زندگی ادامه بدهد ـ که چندان از خطر فراموشی دور نیست ـ ، در این است که اثرش درون مارا چنان اشغال کرده باشد که انگار امیدوار باشیم ذهن مارا دربارهٔ خودمان روشن کند، کلید معمای زندگیمان باشد، تا ژرفتای ناشناختهٔ روانمان نفوذ کند و بخش های گنگ و تاریکمان را بیرون بکشد و به روشنایی بیاورد.


+ شاید در ذات بشر باشد که بر سر کسی که بر اثر افتادگی واقعی یا ضعف بی اعتنایی رنج میکشد تا آنجا که میتواند بلا بیاورد.مگر نه این که همهٔ ما خوش داریم زورمان را سر کسی یا چیزی امتحان کنیم. کودک ، موجود از همه ناتوان تر، وقت یخبندان بر همهٔ درها میکوبد ، یا که از یادمان دست نخورده ای بالا میرود تا رویش یادگاری بنویسد.


+ افرادی هم هستند که مزدور صفت به دنیا آمده اندو هیچ خوبی د حق دوستان و نزدیکانشان نمیکنند ، چون این وظیفه‌شان است؛ د حالی که با خدمت به غریبه ها خودستایی‌شان ارضا میشود : هرچقدر کانون عواطف‌شان به ایشان نزدیک تر باشد کم‌تر محبت می‌کنند؛ و هرچقدر دورتر باشد علاقه و توجه بیشتری نشان میدهند.


+ سرشت‌های سفله احساسات خوب یا بدشان را با سفلگی مداوم ارضا میکنند.


+ یکی از نفرت انگیز ترین عادت‌های سرشت های دنی این است که گمان میکنند دیگران هم دنائت‌های ایشان را دارند.


+ وانگهی وجودش مفید بود ، هرکسی خلق خوش یا بدخلقی‌اش را با شوخی یا طعنه به او ارضا میکرد.



خب کتاب جدید شروع شد از ساعت ۵ نیم بیدارم . عجیب به نظر میرسه شبا دیر میخوابم صبحا زود بیدار میشم. صبح ها خسته شبها خستگی در میره. اما با یه کم مقاومت میشه خوابو دور کرد. خونه موندم معا گفت خونه باشیم. ببینیم چه میکنیم.