روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1550 : عکاسی

این که آدم دلش بخواد چیزی باشه ، راهشو انتخاب کرده باشه. یه مدت مدام انجامش داده باشه دوست داشته باشه تمام عمرشو پاش بذاره هر کتابی که میخونه به خاطر اونه. اینقدر دوسش داره که بهترین ادم زندگیش به واسطه اون باهاش اشنا شده اما یه مدت انگار نشه هر کاری کنه به بن‌بست بخوره. شاید در مقایسه با بقیه هنوز هیچی نباشه. یعنی هیچی نیست انگار هیچ کاری نکرده. تنها کاری که ازش بر میاد کتاب خوندن هر کتابی رو به خاطر اون تموم میکنه به خاطر این که آدم بهتری باشه. ادم بهتری باشه خودشو بشناسه قدرت فهم و دانشش بیشتر بشه. اما تهش نتونه حتی عکساشو چاپ کنه یا حتی برای انتخاب عکسم وسیله اش از خودش نباشه. نه که اون آدم با دادنش مشکل داشته باشه فقط دلهره امانتی بودن تو مخش میره . و بعد چاپش احتمالا با تاخیر باشه. مثل همه چیز . اما خب  وقتی میبینم زمانی رو توی این یک سال حتی کم صرفش کردم اروم میشم. اگه گریه میکنم فقط برای این حس میکنم ازش دورم. یه دلتنگی وحشتناک برای مدتها پیش که تمام زندگیم فقط این بود. اما الان دغدغه هام بیشترن. نه من هیچوقت فراموش نمیکنم. هر کتابی که میخونم بهش فکر‌میکنم یادش میفتم ایده میگیرم . مهم نیست شاید حتی یادم بره مهم اینه برای اونه میدونم یه روز به وقتش خودشو نشون میده. تو دایره زندگی من نزدیک ترینها به من که مرکزشم پیوندی با عکاسی دارن. دیدن عکسام حتی عکسای خودم که بعضی وقتا با تمام دور بودنم میزنم به سیم اخرو پیش خودم میگم این دلخوشی نی چند ماه گذشته دوازده بار رفتی عکاسی همشو فکر میکنی عکاسیو تهشم همشون مزخرف شدن. فکر میکنم همشون بدن همشون. اما خب وقتی میبینم پیش خودم میگم ا‌نجوریم نیست اول راهی مگه همه عالین خوب هم توش پیدا میشه. عکاسی تنها فقط عکس گرفتن با یه وسیله برای من نیست. عکاسی تنها چیزی که احساس میکنم با وجود من همخونی داره.

گریه میکنم فقط برای این که نمیتونم مثل سال گذشته هر هفته هر روز اونجوری که باید انجامش بدم. اونجوری که میخوام. درگیر شدن باهاش. برای قبلا دلم تنگ شده. کاش این یه مورد مثل قبل میشد.

و حالا اشکام بند نمیان. کسی ببینتم فکر‌میکنه دیوونم اما چه میفهمن. اصلا باید فقط دیوونه بود تا فهمید.


تا آخر شب فقط عکسامو میبینم .

من شبیه زلزله زده هام. هنوز آوارهای یک سال گذشته جمع نشدن اما هنوز دنبالشون میگردم . چنگ میزنم. به چی؟ نمیدونم. اشک میریزم. بالاخره پیدا میشه. نشانه هارو باید دنبال کرد.

  • مائده