روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1546 : اتمام کتاب پرومته

کتاب پرومتهٔ (زندگی بالزاک) نوشتهٔ آندره موروآ، ترجمهٔ شهرت خسرو شاهی ، ویراستاری خشایار دیهیمی، نشر صدای معاصر تموم شد.


دلم میخواست زار زار‌گریه کنم. انگار زوالش شدت گرفته بود. احساس میکردم ادمی رو دارم از دست میدم که از اولین روزی که به دنیا اومد من کنارش بودم. شایذ تازه داشت طعم خوشبختی رو میچشید. بعدشم شبیه این قصه های کارتونی قدیمی سرگذشت بقیه شخصیت هارو گفته بود. خودش داستانی بود. یادم نمیاد قبل خوندن بالزاک چه چیزایی نمیدونستم اما خب تاثیر شناختن این ادم رو و اپن چیزی که از سر گذروند رو واقعا حس میکنم. دلم براش تنگ میشه. 

جزو بهترین کتابهایی که خوندم توی این که خودشم جزو بهترین ها مدت ها قبل ثابت شده همه چیز. فکر نکنم دیگه ادم قبلی بشم. 


بالزاک آدم بزرگی شد. همونجوری که میخواست همونجوری که فکر میکرد. همیشه میگفت. بالزاک گفته بود من تنها به مردان بزرگ در گذشته حسادت میکنم بتهوون پوسن و... و هر آنچه بزرگ ، شریف و تنهاست. در آخر خودشم همین شد. همیشه میگفت. تخیل میکرد و پیش بینی آینده براش تلاش میکرد زندگیشو میذاشت. ارزششو داشت. :((( 


نوشتن راجع بهش تیکه تیکه شد تا از کتابخونه برگردم. خیلی‌خوب بود خیلی خیلی خیلی خوب. واقعا کار کردم امروز. ولی بعد کتابم تموم شد. اومدم خونه سه بود یه ساعت رسیدم خونه فردا بیشتر میمونم. الان باید پاشم اتاقو جمع کنم. مها بر عکس ظاهرش که صلح آمیز کاملا نسبت به اشغال اتاق توسط خصومت داره هی هم میگه همه اتاقو گرفتی همه اتاقو گرفتی نه که اصلا خودش نگرفته :/ خوبه من میز ندارم دیگه یه جا باید بشینم :(((( چقدر بدم میاد از این که اتاقم با کسی مشترک باشه. اما منم اینقدر کار میکنم. د این وضعیت نمونم شاید ده سال دیگه شایدم بیست سال دیگع بالاخره البته هیچ ایده ای راجع به اینده ندارم فقط میدونم بایذ کار کنم. همین. 

بهتره برم کتاب بعدیم بابا گوریوست اما امشب شروعش نمیکنم. احتمال چند تا چوب هم ببرم بعد جمعش کنم سوهانشون بزنم ت بعد ولو کنم:( 

تازه باید اسپری هم بزنم به اون قبلی ها.

دلم میخواست زبان هم کار کنم اما مطمئن نیستم نا داشته باشم . تا ببینم چی میشه اکه نشد که فردا قطعا کار میکنم.


+ هرجا که تنها باشم، فاصله در اندیشهٔ من وجود ندارد؛ تورا همچون اندوهم ، کارم و خونم ، در خود دارم.


+ امید ، آرزوی یک خاطره است.


+ بدگمانی زیادی نسبت به زندگی و به آنچه بر سرم خواهد آمد ، دارم.


+ دنیا مانند بشکه ای‌ رپر از چاغوست.


+ عشق و نفرت احساساتی هستند که از خود تغذیه میکنند، ولی از میان آن دو نفرت زندگی طولانی تری دارد.


+ انسان هایی هستند که تنها برای چشیدن تلخی های زندگی آفریده شده اند ؛ برخی دیگر هستند که همه چیز به آنها لبخند میزند. من تسلیم هستم.


+ من نه جوانی سعادتمندی داشتم و نه بهاری شکوفا؛ درخشان ترین تابستان و ملایم ترین پاییز را در پیش رو دارم.


 این عکسای بالزاک رو ببین. حال نداشتم خودم بگردم . یعنی دیده بودم اما خب این کیفیت عکسش خیلی بهتر از اینه که خودم دیده بودم تو پینترست از پیج حرفه نویسنده برداشتم. عکس اول توسط نادار گرفته شده سال ۱۸۴۸. بهش لقب ناپلئون ادبیات رو دادن.

عکس دوم توسط ادوارد استایکن گرفته شده سال ۱۹۱۱. بالزاک به سوی نور نیمه شب. 



انوره دو بالزاک


انوره دو بالزاک