روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1545 : زندکی

خب پرومته ی بالزاک فقط یک چهارمش مونده یعنی فصل نهایی. بالزاک یعنی اصلا نمیتونستم تصور کنم همچین ادمی باشه. نه این که فکر کنین چیزای عجیب غریبی اتفاق میفته اما کلا ادمی که نمونه اش نیست . نابغه ای که دست به هرکار دیگه ای جز کتاب نوشتن میزنه شکست میخوره. بلند پرواز با ارزویهای بزرگ. اما دست بسته که واقعا من از این ویژگی ریسک کردنش خوشم میاد دست فشار زیادی روشه ولی بعنی شاید خودم اینجوری نتونم باشم ولی هرجوری هست تلاششو میکنه.دبابای من اصلا ریسک پذیر نیست از اینایی مه دست به هیچی نزنن شکست نخورن شایدم من دارم سخت میگیرم یا حداقل در برابر بالزاک. البته تایید نمیکنما ولی خب این که بعد از این همه تجربه هنوز این قدرتو داره دمش گرم. 

خیلی کار میکرد. به طرز غیر باوری. این اراده ای که برای انجام نوشتن داره. درسته به خاطر پول شاید بنویسه اما خب همه چیز به اختیار خودش. دلم میخواست میتونستم اینجوری کار کنم اینقدر سخت. همه زندگیش کارش. خب منم یه ذره ولی بالزاک نمیتونم بگم باید بخونین تا بفهمین. یه جا نوشته بود میدونست با زیاده روی توی کار زندگیشو د ازای آثارش معامله میکنه و هیچ مغز انسانی نمیتونست همیچین شهود و تلاشی رو تاب بیاره. شاید خصوصیاتمنفی باشه یعنی من منع کنم بگم چرا اینجوری بوده اما نهایتش مهم نیست. انگار همونجور که تو کتاب نوشته بود. عیب هاش هم حسن به حساب بیاد. بالزاک با این مشخصات. من دوسش دارم. و فکر‌میکنم به این فکر‌میکرده میخواست بمونه و براش تلاش کرده. 

دلم میخواد زود تر‌کتابهاشو بخونم. 


خودم فکر‌میکنم شاید کم خرف شدم. نمیدونم چرا. فقط کتب میخونم. زمان از دستم لیز میخوره. یهو غم عالم رو سرم سرازیر میشه. یجور حس بدبختی :/اینا همش حرف وانگار هیچ چیزو بیان نمیکنه نه اونجوری که هست. مها میره کتاب خونه. یعمی باید بره که خب کمتر میره. تصمیم گرفتم منم برم. شاید فقط تابستون. شایدم یه روز فقط دووم بیارم اما میخوام از خونه بزنم بیرون. انگار نتونم دیگه تحمل کنم فضارو. یا شاید هم نیاز به تونوع دارم به بیرون رفتن راه رفتن وقتی کارم تو خونه باشه همینجوری بیرون رفتن سخت. کوتاه مدت میتونم انجامش بدم. شاید تو کتابخونه فضای استراحت کمتر باشه. زمان لیز نخوره. باید زبان کار کنم ولی اصلا نمیرسم یعنی فقط کتاب میخونم. باید عکسامو جدا کنم اما اونم نمیشه. تا جدا نکنم چجوری برم عکاسی. این بیل بیلکا هم که جای خود که باید درست کنم. غذا درست کردنو کارای شخصی هم . بعد همه این یه جا باشه احساس دیوونگی ادم نمیکنه؟ همش تو یه جا بعد اگه تنها بودم شاید اگه شایدم عوض شدم که اینجوری نمیدونم ربطی داره یانه. فقط دلم خواست که یعنی فکر‌میکنم باید بزنم بیرون امیدوارم بشه. حتی اگه به نظر تو خونه راحت ترم. ام راحتی خیلی خنده دار به نظر میرسه. انگار عصبی بشم همش یا نمیدونم باید چجوری بگم بعضی وقتها هم بیش ز حد بی توجه به محیط. فقط دلم خواست مدتی کنج دنجمو عوض کنم. اینجا احساس خفگی میکنم. بگذریم ... باید بخوابم شیر زردچوبه مو بخورمو بخوابم. ساعت شیش باید بیدار بشم.