روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1543 : هر آنچه بزرگ، شریف و تنهاست مرا متاثر میکند...


کتاب پرومته (زندگی بالزاک) ، نوشتهٔ آندره موروآ، ترجمهٔ شهلا خسرو شاهی ویراستار هم خشایار دیهیمی ، نشر صدای معاصر


+ برای شما من بیگانه هستم و در تمام زندگی همان خواهم بود.


+ او میخواست، فرسنگ ها دور از او ، وجدان او باشد و حقیقت ازلی را به او بنمایاند...


+ اگر این روشنایی آسمانی از من گرفته شود ، هر روزم تیره تر خواهد شد...


+ پشتکار یکی از سنگ های بنای شخصیت من است. 


+ وقتی چیزی از شما خواسته شود که نمیتوانید انجام دهید ، به صراحت آن را رد کنید تا هیچ انتظار نادرستی به جا نماند... نه مطمئن نشان دهید ، نه مبتذل و نه مشتاق. اینها سه مهلکه اند! احترامِ بیش از حد از احترام می‌کاهد، ابتذال مایهٔ تحقیر ما می‌شود، و شور و شوق مارا به فردی مناسب برای بهره کشی تبدیل میکند. 


+ انسان هرکاری که انجام می‌دهد باید درست انجام دهد. حتی دیوانگی را...


+ همین که ذهنش آزاد می‌شد رنج هایش به پایان میرسید...


+ دربارهٔ کسانی که دوست میداریم ، حتی زمانی که میدانیم از دست رفته اند به این امید دل میبندیم که به اندازهٔ ما عمرتواهند کرد.


+ بیش از هر ان چیز بود که مخلوقی میتواند برای دیگری باشد...


+ علاقه مند شدن به من ، یعنی رنج بردن...


+ من از پا در آمده‌ام، بیشتر از نومید شدن دیوانه‌ام.


+ چیزی در وجود من است که وا می‌دارد متفاوت با دیگران عمل کتم، و وفاداری برای من نوعی غرور است . من که نقطهٔ اتکایی غیر از خودم ندارم ، مجبور بودم خودم را بزرگ کرده و تقویت نمایم. تمام زندگی‌من همین است، یک زندگی بدون لذات معمولی.


خب من میخونم. شاید کم حرف میزنم برای همین. خب احساس میکنم همه توفانهایی که از سرش رد میشه به منم میخوره. خانم دوبرونی مرد :((( هوف یا ادم نباید حرف بزنه یا درست بگه. منم الان رو مود حرف زدن نیستم دستام درد میکنن چشمم. تقریبا یا میخونم یا اره میکنم. زبانو اینام که هیچی. اغا نمیدونم چرا نمیتونم ول کنم اون معرقم اگه انجام میدم مجبورم. من هیچوقت مدیریت زمان ندارم. بیخیال. بالزاک اصل اادم عجیبی لنگشو ندیده بودم. اما من خوشم میاد خیلی یکنواخت نیست:دی